351
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

پس هانى آمد تا بر عبيد اللّه‏ بن زياد در آمد و مردم نزد او نشسته بودند. همين كه از در وارد شد، ابن زياد گفت: «أتتك بحائن رجلاه» [و اين، مثلى بود در ميان عرب، كنايه از اين كه: به پاى خود به سوى مرگ آمدى]. همين كه نزديك ابن زياد رسيد و شُريح قاضى، پيش او نشسته بود، به سوى هانى نظر افكند و گفت:

من، زندگى او را خواهم و او اراده كشتن مرا دارد.

عذرپذير خود را نسبت به دوست مرادى خود بياور.

ابن زياد در آغاز كه به كوفه آمده بود، او را گرامى مى‏داشت و در باره او مهربانى مى‏كرد. [از اين رو] هانى گفت: اى امير! مگر چه شده؟ گفت: اى هانى! دست بردار. اين كارها چيست كه تو در خانه‏ات به زيان يزيد و همه مسلمانان تهيه مى‏بينى؟ مسلم بن عقيل را آورده و به خانه خود برده و سلاح جنگ و قشون در خانه‏هاى اطراف خود فراهم مى‏كنى، و گمان دارى كه اين كارها بر من پوشيده مى‏مانَد؟

هانى گفت: من چنين كارى نكرده‏ام، و مسلم بن عقيل نزد من نيست. ابن زياد گفت: چرا چنين است. چون سخن در اين باره ميان آن دو زياد شد و هانى بر انكار خود باقى بود. ابن زياد، [غلامش]معقل، همان جاسوس خود را پيش طلبيد. همين كه معقل آمد، ابن زياد به هانى گفت: اين مرد را مى‏شناسى؟ گفت: آرى، و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است.

پس ساعتى سر به زير افكند و ديگر نتوانست سخنى بگويد. سپس به خود آمد و گفت: گوش فرا دار و سخنم را باور كن كه به خدا سوگند دروغ نمى‏گويم! به خدا من مسلم را به خانه خود دعوت نكردم و هيچ گونه اطلاعى از وضع و كار او نداشتم تا به خانه من آمد و از من خواست به خانه‏ام درآيد، و من شرم كردم او را راه ندهم، و پذيرايى از او به گردنم بار شد [و روى رسم عرب نمى‏توانستم او را راه ندهم]. بدين جهت، از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار او چنان است كه به گوش تو رسيده و خود ميدانى. پس اگر مى‏خواهى اكنون پيمان محكمى با تو مى‏بندم كه انديشه بدى در باره تو نداشته باشم و غائله‏اى به راه نيندازم. به نزدت آمده، دست [وفادارى] در دست تو نهم، و اگر خواهى گروى پيش تو بگذارم كه بروم و بازگردم. بروم پيش مسلم و او را دستور دهم از خانه من به هر جاى زمين مى‏خواهد برود و من ذمّه خود را از عهده نگهدارى او بيرون آورم [، آن گاه نزد تو باز آيم].


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
350

قال: أي عم! واللّه‏، ما أتخوّف عليك شيئاً، ولِمَ تجعل على نفسك سبيلاً؟! ولم يكن حسّان يعلم في أيّ شيء بعث إليه عبيد اللّه‏. فجاء هانئ حتّى دخل على ابن زياد ومعه القوم، فلمّا طلع قال ابن زياد: أتتك بحائن۱ رجلاه. فلمّا دنا من ابن زياد ـ وعنده شريح القاضي ـ التفت نحوه فقال:

۲ / ۴۸

اُريد حباءه ويريد قتلي

عذيرك من خليلك من مراد

وقد كان أوّل ما دخل عليه مكرماً له ملطفاً، فقال له هانئ: وما ذلك أيّها الأمير؟ قال: إيه يا هانئ بن عروة، ما هذه الاُمور التي تربّص في دارك لأمير المؤمنين وعامّة المسلمين؟ جئت بمسلم بن عقيل فأدخلته دارك وجمعت له السلاح والرجال في الدور حولك، وظننت أنّ ذلك يخفى عليَّ؟!

فقال: ما فعلت، وما مسلم عندي. قال: بلى قد فعلت، فلمّا كثر ذلك بينهما، وأبى هانئ إلاّ مجاحدته ومناكرته، دعا ابن زياد معقلاً ـ ذلك العين ـ فجاء حتّى وقف بين يديه، فقال: أتعرف هذا؟

قال: نعم، وعلم هانئ عند ذلك أنّه كان عيناً عليهم، وأنّه قد أتاه بأخبارهم، فاُسقط في يده ساعة، ثمّ راجعته نفسه فقال: اسمع منّي وصدّق مقالتي، فواللّه‏ لا كذبت، واللّه‏، ما دعوته إلى منزلي، ولا علمت بشيء من أمره حتّى جاءني يسألني النزول فاستحييت من ردّه، ودخلني من ذلك ذمام فضيّفته وآويته، وقد كان من أمره ما كان بلغك، فإن شئت أن اُعطيك الآن موثقاً مغلّظاً ألاّ أبغيك سوءاً ولا غائلة، ولآتينّك حتّى أضع يدي في يدك، وإن شئت أعطيتك رهينة تكون في يدك حتى آتيك، وأنطلق إليه فآمره أن يخرج من داري إلى حيث شاء من الأرض، فأخرج من ذمامه وجواره.

1.. الحائن : الهالك لسان العرب : ج ۱۳ ص ۱۳۶ (حين» .

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 58024
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به