سپس در قرن چهاردهم میلادی [[هشتم هجری]] در رابطه با جایگاه این دگرخوانش (و احتمالاً سایر دگرخوانشها)، یک موضعگیری باثبات شیعی شکل گرفت: بنا بر این شد که مفسر آن را، بدون انتساب به هیچ امامی، موجه دانسته و، همانند اهل سنت، آن را صرفاً به یکی از اصحاب صدر اسلام نسبت دهد. به این صورت، مفسر میتوانست ساختار کلی کتاب خود را (بر اساس مصحف عثمانی) حفظ کند، و در نتیجه این امکان را پیدا میکرد تا، به صورت جدلی، تفسیرهای اهل سنت بر مصحف را ردّ کرده، نپذیرد. او همچنین میتوانست، از طریق فنّ تفسیریِ فهرست کردن دگرخوانشها (برای مثال، اِلی اَجلٍ مُسَمّیً)، در مورد اعتبار متن اندکی تشکیک کند. مفسر با اجتناب از انتساب چنین دگرخوانشها و قرائتهای متفاوتی به امامان (بدان صورت که قمّی و عیاشی عمل کرده بودند)، از مشکل درج قرائتهایی از این دست در متن (که، دستکم، یک نتیجهگیری جزمی/عقیدتی به نظر میرسید) پرهیز میکرد، چون چنین کاری میتوانست سرمایهای جدلی در اختیار مخالفان بگذارد.
در قرن شانزدهم، ژانر تفسیر «کلاسیک»، ظاهراً به واسطه ظهورِ آنچه یکی از محققان آن را تفسیر « اَخباری» نامیده است، متوقف شد.۱ در اصطلاحشناسی اهل سنت، روش تفسیریِ مورد استفاده در چنین آثاری تفسیر بِالمأثور نام میگیرد و متشکل از نقل، یا فهرست کردن اَخبار امامان برای کمک به خواننده در تفسیرش است. در چنین آثاری تفسیرگری یا اندک است یا غیرصریح؛ مؤلفانِ آنها صرفاً گزارشهایی (معمولاً با اِسناد کامل) را فهرست میکنند که از نظر ایشان با تفسیر آیه خاصی مرتبط است. روشن است که فرایند انتخاب و حذف اِسنادها، به خودی خود، یک عمل تفسیری بوده، و مدعای برخی از این نویسندگان مبنی بر مبادرت به صِرفِ نقل تفسیر ائمه، و پرهیز از تفسیرگری ( تأویل، تفسیر بالرأی)، سخنی ایدئولوژیک است، نه توصیفی برای روششان.
محسن فیض کاشانی (د. ۱۰۹۱/۱۶۸۰) در اثر معروف خود موسوم به تفسیر الصافی،