321
حديث پژوهي

در پس پرده بود و پرده برخاست و بنمود ، بى آن كه اشارت به سوى آن تواند كرد كه گويد چيست آن كه مَن بينم و اشارت از چند جهتْ نتواند بود: يكى از غلبه نور، ديگر حيرت نبيند، ديگر تقدّس از جا و جهت. سيد نعمت اللّه گويد:

نورى است كه وصفش به عبارتْ نتوان كرداو را نتوان ديد و اشارتْ نتوان كرد. ۱
شيخ سعدى گويد:

هيچ نقاشى نمى بيند كه نقشى بركشدو آن كه ديد ، از حيرتش كلكْ از بيان افتاده است. ۲
حافظ گويد:

كَس ندانست كه منزلگه مقصود كجاستاين قَدَر هست كه بانگِ جرسى مى آيد. ۳
كميل مى دانست كه حقيقت [را] مراتب خواهد بود، از مرتبه ديگر استفسار نمود؛ گفت: «زِدْنى فيه بَيانا»؛ در بيان حقيقت ، چيزى زيادت از اين هست، بفرماى.
فرمود: «مَحْوُ المَوْهُوم مَعَ صَحْوِ المَعْلُوم»؛ حقيقت ، در پايه بالاتر از آنچه بيننده مى ديد و تعبير از آن نمى توانست كرد و هر زمان ، خيالى مى بست و وهمى مى كرد، خيال و وهم ، محو شود و بيننده را معلوم گردد به فهم صريح بى شبهه كه چه مى بيند ، چنان كه تعبير از آنچه ديده است ، تواند كرد و به اشارتى خبر حال ، اعلامْ تواند داد. سيد قاسم [انوار] گويد:

نمى توان خبرى دادن از حقيقتِ دوستولى ز روى بصيرت ، حقيقتِ همه اوست. ۴

1.مقصود نويسنده از سيد نعمت اللّه ، همان شاه نعمة اللّه ولى است واين بيت ، با اندكى اختلاف در ديوان شاه نعمت اللّه ، غزليات، ص ۲۲۵، آمده است.

2.اين بيت در كليات سعدى يافت نشد.

3.ديوان حافظ، تصحيح : پرويز ناتل خانلرى، غزل شماره ۲۳۵، بيت ۵ .

4.ديوان شاه قاسم انوار، تصحيح : سعيد نفسى، ص ۷۰ .


حديث پژوهي
320

متن رساله

بسم اللّه الرحمن الرحيم
نوبتى داعى مسكين، قدمِ قَلَم در ساحت اشارت امام الموحدين ، اميرالمؤمنين ، على بن ابى طالب عليه السلام روان كرده بود كه در جواب كميل بن زياد فرموده و بزرگى فصيح گفت كه مغلق نوشته ، اگر چنان فصيح بنويسى كه عامه فهم كنند، فايده آن عام تر.
فرمانْ مشتمل شد و در بيان واضح ، شروع نمود و از اللّه تعالى ، توفيق اتمام خواست : إنّهُ وَلىُّ الإجَابةِ والإنعام.
كميل بن زياد ـ كه يكى از ملازمان حضرت امير بود ـ ، روزى از آن حضرت سؤال كرد كه: «مَا الْحَقيقَة؟»؛ آنچه در افواه مردم ، در مقابل شريعت و طريقت ، آن را حقيقت خوانند، چه چيز است؟
امير فرمود: «ما لَكَ [وَ] الْحَقيقَة؟»؛ چه كار دارى تو ، با سؤال از حقيقت؟
كميل گفت: «أَوَ لَسْتُ صاحِبَ سِرِّك؟»؛ آيا من در حقيقت ، صاحب سرّ تو نيستم كه مى فرمايى: تو را با حقيقتْ چه كار؟
امير گفت: «بَلى وَلكِنْ يُرَشَّحُ عَلَيْكَ ما يَطْفَحُ مِنّى»؛ بلى ، تو صاحب سِرّ منى ، در بيان حقيقت ؛ امّا با تو چه حاجت است به بيان؛ صبر كن تا پوشيده آيد بر تو آنچه در كشف حقيقت ، از من سرزند و روى نمايد.
كميل گفت: «أَوَ مِثْلُكَ يُخَيِّبُ سائِلاً»؛ عجب كه مثل تو كريم، سائل را محروم گرداند و او را از نقد ، به نسيه حواله كند!
چون آتش طلبِ كميل ، چنان تيز بود كه به وعده ، تسكين نيافت، امير ، آنچه لايق بود از بيانِ حقيقت ، بگفت و فرمود: «اَلْحَقيقةُ كَشْفُ سُرادِقاتِ الْجَلالِ مِنْ غَيْرِ إشارَةٍ»؛ حقيقت [آن است] كه بعد از سلوك شريعت در سير طريقت، مستعدّ و مستحقِ آن را روى نمايد، باز پس افتادن پرده هاى جلال حق است ، از پيش نظر طالب تا ببيند آنچه

  • نام منبع :
    حديث پژوهي
    سایر پدیدآورندگان :
    مهدی مهریزی
    تعداد جلد :
    3
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1386
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 5496
صفحه از 400
پرینت  ارسال به