در پس پرده بود و پرده برخاست و بنمود ، بى آن كه اشارت به سوى آن تواند كرد كه گويد چيست آن كه مَن بينم و اشارت از چند جهتْ نتواند بود: يكى از غلبه نور، ديگر حيرت نبيند، ديگر تقدّس از جا و جهت. سيد نعمت اللّه گويد:
نورى است كه وصفش به عبارتْ نتوان كرداو را نتوان ديد و اشارتْ نتوان كرد. ۱
شيخ سعدى گويد:
هيچ نقاشى نمى بيند كه نقشى بركشدو آن كه ديد ، از حيرتش كلكْ از بيان افتاده است. ۲
حافظ گويد:
كَس ندانست كه منزلگه مقصود كجاستاين قَدَر هست كه بانگِ جرسى مى آيد. ۳
كميل مى دانست كه حقيقت [را] مراتب خواهد بود، از مرتبه ديگر استفسار نمود؛ گفت: «زِدْنى فيه بَيانا»؛ در بيان حقيقت ، چيزى زيادت از اين هست، بفرماى.
فرمود: «مَحْوُ المَوْهُوم مَعَ صَحْوِ المَعْلُوم»؛ حقيقت ، در پايه بالاتر از آنچه بيننده مى ديد و تعبير از آن نمى توانست كرد و هر زمان ، خيالى مى بست و وهمى مى كرد، خيال و وهم ، محو شود و بيننده را معلوم گردد به فهم صريح بى شبهه كه چه مى بيند ، چنان كه تعبير از آنچه ديده است ، تواند كرد و به اشارتى خبر حال ، اعلامْ تواند داد. سيد قاسم [انوار] گويد:
نمى توان خبرى دادن از حقيقتِ دوستولى ز روى بصيرت ، حقيقتِ همه اوست. ۴
1.مقصود نويسنده از سيد نعمت اللّه ، همان شاه نعمة اللّه ولى است واين بيت ، با اندكى اختلاف در ديوان شاه نعمت اللّه ، غزليات، ص ۲۲۵، آمده است.
2.اين بيت در كليات سعدى يافت نشد.
3.ديوان حافظ، تصحيح : پرويز ناتل خانلرى، غزل شماره ۲۳۵، بيت ۵ .
4.ديوان شاه قاسم انوار، تصحيح : سعيد نفسى، ص ۷۰ .