در فهرست نامه ها ثبت شده، از حدود يكصد مورد تجاوز نمى كند؛ پس چگونه محقّقان پيشين، اصول را چهارصد گفته اند، با آن كه تنها درباره حدود يك چهارم از آنها ، اطّلاعات اوّليه در دست است؟
اين مشكل، برخى از نويسندگان و پژوهشگران را به جُستن راه حل هايى وا داشته است كه بدانها اشاره مى شود:
۱ . استاد سيّد محمّدحسين حسينى جلالى، تعداد چهارصد اصل را مبالغه آميز دانسته ، بر اساس برخى قرائنى كه ارائه كرده، وجود تنها يكصد اصل را مى پذيرد. ۱
۲ . دكتر مجيد معارف، ضمن مترادف دانستن تعابير كتاب و اصل ، در عصر ائمه عليهم السلام ، شناسايى چهارصد اصل را طبيعى دانسته است و شش قرينه بر ادّعاى خود، اقامه مى كند. ۲
به نظر مى رسد كه براى جُستن راه حل، بايد به تعبير تصنيف و مصنَّف ، در كتب فهارسْ دقّت كرد و آن را با تعبيرهايى چون: اصل و كتاب ، سنجيد تا بتوان در اين بررسى و تحليل ، راه حل بهترى را به دست آورد.
نظريه اى ديگر
آنچه در اين جا به عنوان راه حلّ سوم و يا نظريه اى نو طرح مى شود، ريشه اش در كلام همان محقّقان پيشين ، يافت مى شود و تنها وجه ابداعى آن، تركيب و تحليلى جديد از آنهاست.
علّامه محمّد تقى شوشترى (م ۱۴۱۵ق) بر تقابل «اصل» و «تصنيف» و عام بودن «كتاب» تأكيد مى ورزد و معتقد است كه ميان كتاب و اصل، تقابلى وجود ندارد:
لا تقابل بين الكتاب والأصل ؛ لقول الشيخ فى أحمد بن ميثم: «روى عن حميد بن