۲۸۱.تاريخ الطبرىـ به نقل از ضحّاك مشرقى ـ: امام حسين عليه السلام اسبى به نام «لاحِق» به همراه داشت كه پسرش على بن الحسين را بر آن سوار مى كرد . چون دشمنان به او نزديك شدند ، به سمت مَركبش بازگشت و بر آن سوار شد و سپس با بالاترين صدا كه بيشتر مردم بشنوند ، فرياد زد : «اى مردم ! گفته ام را بشنويد و عجله نكنيد ، تا شما را به آنچه بر من لازم است ، اندرز بدهم و عذرم را از آمدنم به سوى شما بگويم . اگر عذرم را بپذيريد و گفته ام را تصديق كنيد و با من انصاف دهيد ، خوش بخت مى شويد و راهى بر من نداريد ، و اگر عذرم را نپذيريد و انصاف ندهيد ، «ساز و برگ خويش و شريكانتان (بتان) را گِرد آوريد و هيچ چيز از كارى كه مى كنيد ، بر شما پوشيده نباشد و به دشمنى من، گام پيش نهيد و مهلتم ندهيد» . «ولىّ من ، خداست كه اين كتاب را نازل كرده است ، و او سرپرستِ صالحان است» ...» .
به خدا سوگند ، پيش از وى و پس از وى ، به سخنورى بليغ تر از او گوش نسپرده ام .
سپس فرمود : «امّا بعد ، نسبت مرا دريابيد و بنگريد كه من كيستم . آن گاه ، به خود باز گرديد و خويش را سرزنش كنيد و ببينيد كه : آيا كشتن و هتك حرمت من ، برايتان حلال است ؟
آيا من ، پسر دختر پيامبرتان و پسر وصى و پسرعمويش نيستم كه نخستين گرونده به خداست و تصديق كننده پيامبرش در آنچه از نزد پروردگارش آورد ؟ آيا حمزه ، سالار شهيدان ، عموى پدرم نبود ؟
آيا جعفرِ شهيد ، پرواز كننده با دو بال ، عموى من نبود ؟
آيا اين روايت پُر تكرار به شما نرسيده كه پيامبر خدا ، درباره من و برادرم فرمود : اين دو ، سَرور جوانان بهشت اند ؟
اگر گفته مرا كه حقّ است ، تصديق كنيد ، به خدا سوگند ، از آن زمان كه دانسته ام خداوند ، دروغگو را دشمن مى دارد و به دروغ ساز زيان مى زند ، آهنگ دروغ نكرده ام و اگر تكذيبم كنيد ، ميان شما كسانى هستند كه اگر از آنها بپرسيد ، آگاهتان مى كنند . از جابر بن عبد اللّه انصارى يا ابوسعيد خُدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا اَ نَس بن مالك بپرسيد . به شما خبر خواهند داد كه اين گفته را از پيامبر خدا ، درباره من و برادرم شنيده اند . آيا اين ، مانع شما از ريختن خون من نمى شود ؟» .
شمر بن ذى الجوشن به امام عليه السلام گفت كه [تنها] به زبان ، و نه دل ، خدا را مى پرستد و نمى داند كه چه مى گويد !
حبيب بن مظاهر به شمر گفت : به خدا سوگند ، چنين مى بينم كه تو ، خدا را با هفتاد زبان (با ترديد و بدون ايمان قلبى) مى پرستى و من ، گواهى مى دهم كه تو راست مى گويى و نمى دانى [خداوند] چه مى گويد . خدا بر دلت مُهر زده است .
سپس امام حسين عليه السلام به آنان فرمود : «اگر در اين گفته ترديد داريد ، آيا در اين هم شك داريد كه من ، پسرِ دختر پيامبرتان هستم ؟ به خدا سوگند ، ميان مغرب و مشرق ، كسى غير از من ، در ميان شما و غير از شما ، پسرِ دختر پيامبرتان نيست و تنها من ، پسرِ دختر پيامبرتان هستم . به من بگوييد ، اين كه مرا [به مبارزه ]مى طلبيد، آيا كسى از شما را كُشته ام يا مالى را از شما برده ام يا جراحتى به شما زده ام كه مرا به قصاص مى خواهيد ؟!» .
جماعت شنيدند و هيچ نگفتند . امام عليه السلام ندا برآورد : «اى شَبَث بن رِبعى ، اى حجّار بن اَبجَر ، اى قيس بن اشعث ، اى يزيد بن حارث ! آيا به من ننوشتيد كه : ميوه ها رسيده و همه جا سبز شده و جويبارها پُر و لبريز شده اند . بيا كه بر لشكرى مجهّز و آراسته در مى آيى ؟!» .
آنان گفتند : نه . ما چنين نكرده ايم . امام عليه السلام فرمود : سبحان اللّه ! به خدا سوگند كه چنين كرده ايد» .
سپس فرمود : «اى مردم ! اگر مرا خوش نداريد ، مرا وا گذاريد تا از شما روى بگردانم و به سرزمين امنى بروم» .
قيس بن اشعث به امام عليه السلام گفت : آيا حكم پسرعموهايت را نمى پذيرى كه آنان ، جز آنچه دوست دارى ، رأيى ندارند و چيز ناخوشى از آنان به تو نمى رسد ؟
امام حسين عليه السلام فرمود : «تو برادرِ برادرت هستى . ۱ آيا مى خواهى كه بنى هاشم ، بيشتر از خون مسلم بن عقيل را از تو بخواهند ؟
نه . به خدا سوگند ، به دست خود و ذليلانه ، خود را به آنان نخواهم سپرد و همچون بندگان بى اختيار ، قرار نمى گيرم . بندگان خدا ! به پروردگار خود و شما پناه بردم از آن كه مرا برانيد . به پروردگارِ خود و شما ، از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد ، پناه مى برم» .
سپس مَركبش را نشاند و به عُقبه بن سِمعان فرمان داد تا آن را ببندد و دشمن هم ، آهنگِ جنگ با او كردند .