۲ / ۵
خشم گرفتن پيامبر بر دشمنان على
۶۰۷۹.خصائص أمير المؤمنينـ به نقل از سعد بن ابى وقّاص ـ: شنيدم پيامبر خدا ، در روزى كه در جُحفه بود ، [در كنار غدير خم] دست على عليه السلام را گرفت و سخنرانى كرد و خداوند را حمد و ثنا گفت و سپس افزود : «اى مردم! من ولىّ شما هستم» .
گفتند : راست گفتى ، اى پيامبر خدا! تو ولىّ ما هستى .
سپس [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] دست على عليه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود : «اين ، ولىّ من است ، و امانت هاى (ديون) مرا ادا مى كند ، و من دوستدار كسى هستم كه او را دوست بدارد و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى ورزد» .
۶۰۸۰.المناقب ، ابن مغازلىـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود ـ: پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدم كه دست على عليه السلام را گرفته بود و مى فرمود : «خدا ولىّ من است و من ولىّ تواَم . با دشمنان تو دشمنم و با دوستان تو در صلح و دوستى اَم» .
۶۰۸۱.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :اى مردم! كسى كه على را دوست بدارد ، دوستش مى دارم و كسى كه او را دشمن بدارد ، دشمنش مى دارم ؛ به كسى كه به على بپيوندد ، مى پيوندم و از كسى كه از او ببُرد ، مى بُرم و از كسى از او روى گردان باشد ، روى گردانم و كسى كه از على حمايت كند ، حمايتش مى كنم و با كسى كه دشمن على باشد ، دشمنى مى ورزم .
۶۰۸۲.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :سه چيز است كه در هر كس باشد ، نه او از من است و نه من از وى هستم : كينه على بن ابى طالب ؛ دشمنى با اهل بيت ؛ و اين كه كسى بگويد : ايمان ، كلامى بيش نيست .
۶۰۸۳.تاريخ دمشقـ به نقل از عبد اللّه بن عطاء ، از عبد اللّه بن بُرَيده ، از پدرش ـ: پيامبر خدا هر يك از على بن ابى طالب عليه السلام و خالد بن وليد را به تنهايى [ به جايى ]فرستاد و [ قبل از رفتن ،] هر دوى آنان را گِرد هم آورد و فرمود : «هر گاه به هم برخورديد ، على فرمانده است» .
هر يك به جانبى رفتيم . على دورتر رفت و زنانى را به اسيرى گرفت و كنيزى را به عنوان خمس برداشت .
من از دشمنان سرسخت على عليه السلام بودم و خالد بن وليد از اين دشمنى باخبر بود . مردى نزد خالد آمد و به او خبر داد كه على ، كنيزى را به عنوان خمس گرفته است . خالد گفت : اين چيست [ كه مى گوييد] ؟
سپس خبر اين ماجرا توسط افراد ديگر ، پى در پى به خالد رسيد . خالد ، مرا فرا خواند و گفت : اى بريده! فهميدى كه على چه كار كرده است . نامه مرا نزد پيامبر خدا ببر و اين خبر را به ايشان برسان .
با نامه خالد رفتم و بر پيامبر خدا وارد شدم. پيامبر صلى الله عليه و آله نامه را گرفت و در دست چپ خود نگه داشت و او ـ همان گونه كه خداوند عز و جل فرموده است ـ نمى خوانْد و نمى نوشت . من طبق عادت ، سرم را پايين انداختم و ماجراى على را براى ايشان توضيح دادم و بدگويى كردم . وقتى سخنم تمام شد ، سرم را بالا آوردم . متوجّه شدم كه پيامبر خدا چنان خشمگين است كه هرگز چنين خشمى را در او ، جز در نبرد با بنى قُرَيظه و بنى نضير نديده بودم .
[ پيامبر صلى الله عليه و آله ] به من نظر انداخت و فرمود : «اى بُرَيده! به درستى كه على پس از من ، ولىّ شماست . پس ، على را دوست بدار . او بدانچه امر شده ، عمل مى كند» .
من (عبد اللّه بن عطاء)، اين روايت را براى ابو جرب بن سُوَيد بن غَفله نقل كردم . وى گفت : عبد اللّه بن بريده ، قسمتى از اين حديث را از تو پنهان داشته است ؛ زيرا پيامبر خدا به بريده فرمود : «آيا مى خواهى پس از من ، منافق شوى؟» .