ر . ك : ج ۷ ص ۱۳۵ (غارت سفيان بن عوف) .
۱ / ۲
نكوهش امام،ياران خودرابه خاطربى ميلى براى رفتن به سوى شام
۲۷۵۱.الغاراتـ به نقل از قيس بن سكن ـ: در مَسكِن ۱ بوديم كه شنيدم على عليه السلام مى گفت:
«اى گروه مهاجران! «وارد سرزمين مقدّسى شويد كه خداوند برايتان نوشته است و باز نگرديد كه زيانكار خواهيد شد» ».
با درنگ و اين پا و آن پا كردن، گفتند: سرما شديد است ـ كه جنگشان زمستان بود ـ . حضرت فرمود: «آنان نيز مثل شما سردشان مى شود» .
آنان اقدامى نكردند و روى برتافتند. چون امام عليه السلام رفتارشان را ديد، فرمود: «اُف بر شما! اين روشى است كه بر شما جارى است».
۲۷۵۲.شرح نهج البلاغةـ به نقل از ابى ودّاك ـ: پس از واقعه نهروان، چون مردم تمايلى براى رفتن به سوى شام نشان ندادند، على عليه السلام به آنان روى آورد و در نُخيله فرودشان آورد و به مردم فرمان داد كه در لشكرگاه خود باشند و خود را آماده جهاد كنند و با زنان و فرزندانشان كم تر ديدار كنند ، تا آنان را به سوى دشمنشان كوچ دهد.
اين رأى و تصميم ، درست بود ـ اگر عمل مى كردند ـ ؛ ولى آنان عمل نكردند و به تدريج گريخته ، به كوفه وارد شدند و آن حضرت را با گروهى اندك از سرشناسان باقى گذاشتند و لشكرگاه خالى شد. نه آنان كه وارد كوفه شدند ، دوباره نزد امام برگشتند، نه آنان كه با وى مانده بودند ، صبر كردند. چون چنين ديد، وارد كوفه شد.
نصر بن مزاحم گويد : در كوفه براى مردم خطبه خواند و اين نخستين سخنرانى وى پس از بازگشت از جنگ خوارج بود. فرمود:
«اى مردم! آماده پيكار با گروهى شويد كه در جهاد با آنان، قرب پروردگار عز و جل است و دست يافتن به وسيله نزد او ؛ گروهى سرگردانندگان از حق كه آن را نمى بينند، خوگرفتگان به جور و ستم كه از آن برنمى گردند، گروهى دور از قرآن و جدا از دين، سرگشته در طغيان و حيرت زده در امواج گم راهى. تا مى توانيد [ براى مبارزه با آنان ]نيرو و مَركب فراهم آوريد و بر خدا توكّل كنيد كه خدا براى پشتيبانى شما كافى است».
آنان (سپاه على عليه السلام ) نه كوچيدند، نه پراكنده شدند. [ على عليه السلام ] آنان را چند روز وا گذاشت . سپس در خطابه اى به آنان فرمود:
«اُف بر شما! از ملامت شما به ستوه آمدم. آيا زندگى دون را به جاى آخرت ، و ذلّت را به جاى عزّت پسنديده ايد؟ هرگاه به جهاد با دشمنتان فرا مى خوانم ، چشمانتان [از اضطراب ]مى چرخد، گويا در سختى مرگ و سرمستىِ پريشانى به سرمى بريد. راه سخنم بر شما بسته مى شود و حيران مى شويد . گويا دل هايتان ديوانه گشته و نمى فهميد. شما هرگز امين مورد اعتماد و تكيه گاه استوار نبوده ايد ، و نه يارانى ويژه و پرتوان كه نيازى به شما افتد. شما جز مثل شتران بى ساربان نيستيد كه از هر سو گردآورى شوند، از سوى ديگر پراكنده گردند.
به خدا سوگند، براى افروختن آتش نبرد، بد مردمانى هستيد! با شما حيله مى كنند و نيرنگ نمى زنيد، شهرهاى اطراف شما را مى كاهند و نمى شوريد، دشمنانتان از شما غافل نيستند و شما در خواب غفلتيد . به خدا سوگند ، آنان كه يكديگر را يارى نكنند مغلوب اند. به خدا سوگند ، چنين مى پندارم كه اگر شعله جنگ برافروزد و آتش مرگ داغ شود، آن گونه كه سر از بدن جدا مى شود، شما از اطراف پسر ابوطالب جدا شويد.
به خدا سوگند ، هركس زمينه ساز تسلّط دشمن شود كه دشمن، گوشت او را از استخوان جدا كند و استخوانش را بشكند و پوستش را بكَند، درماندگى اش بس بزرگ و قلبش بس ناتوان خواهد بود. پس تو [ اى شنونده ،] اگر مى خواهى همو باش . امّا من، به خدا سوگند ، پيش از آن كه چنين فرصتى به دشمن دهم ، ضربت شمشير مشرفى ۲ خواهد بود ؛ ضربتى كه پاره هاى استخوان سر بپرد و بازوها و قدم ها قطع شود و پس از آن، آنچه خدا بخواهد ، مى كند.
اى مردم! همانا شما را بر من حقّى و مرا بر شما حقّى است. حقّ شما بر من عبارت است از: خيرخواهى براى شما، افزايش درآمدهاى عمومى شما، آموزش شما تا جاهل نمانيد و تأديب شما تا بياموزيد. امّا حقّ من بر شما وفاى به بيعت، خيرخواهى در حضور و پشتِ سر، اجابتِ دعوت و اطاعت فرمان است. شما در پستى ، شيران نافرمانيد و در جنگ و سختى ، روبهان حيله گر. مرد جنگى بيدار است. آگاه باشيد، آن كه مغلوب شود، از پاى درآمده، غارت مى گردد.