387
دانش نامه عقايد اسلامي ج7

۵۴۹۶.امام على عليه السلام:نخستين گام پرستش خدا، شناخت اوست و اساس شناخت او، يگانه دانستن اوست و بنياد يگانه دانستن خدا، شبيه ندانستن چيزى به اوست. بزرگ تر از آن است كه صفات، در او فرود آيند؛ به دليل اين گواهىِ خردها به اين كه: هر چيزى كه صفات در او فرود آيند، ساخته شده است، و اين گواهىِ خردها كه: او كه شكوهش والاست، سازنده است و ساخته شده نيست. با صُنع خدا، بر او استدلال مى شود و با خردها، شناخت او محكم مى شود و مورد باور قرار مى گيرد و با توجّه و انديشه، دليل او استوار مى گردد. آفرينش را دليلى بر خودش قرار داد و با آن، پروردگارىِ خويش را آشكار ساخت... با ضدّيت قرار دادنش ميان چيزهاى متضاد، معلوم شد كه او را ضدّى نيست و با پيوستگى اش ميان موجودات پيوسته، دانسته شد كه او را پيوسته اى نيست.

۵۴۹۷.امام على عليه السلام:يگانه اش ندانسته، كسى كه براى او چگونگى انگاشته باشد. به حقيقتِ او نرسيده، آن كه براى او همانندى پنداشته باشد. او را قصد نكرده، كسى كه براى او مانندى در نظر گرفته باشد. او را نخواسته، آن كه به او اشاره كرده و به وهمش آورده باشد. هرچه به ذاتش شناخته شود، ساخته شده است و هرچه قائم به غير باشد، معلول [و وابسته به علّت و سبب] است.
عمل كننده است، نه با به كار گرفتن و حركت دادن ابزار. اندازه گذارنده است، نه با به كار بردن فكر و انديشه. بى نياز است، نه با سود بردن [از ديگران]. زمان ها با او همراه نيستند و ابزارها او را يارى نمى كنند.
بودنش، بر زمان ها، پيشى گرفته است و هستى اش، بر نيستى و بى آغاز بودنش، بر آغاز. با درك دادنش به قواى ادراكى [انسان ها]، دانسته شد كه قوّه ادراكى ندارد و با ضدّيت نهادنش بين چيزها، معلوم شد كه ضدّى ندارد و با پيوستگى اش ميان موجودات، دانسته شد كه او را پيوسته اى نيست.
روشنايى را با تاريكى، و روشنى را با ابهام، و خشكى را با تَرى، و گرمى را با سردى، ضدّ يكديگر كرد. پيوند دهنده آفريدگانِ ناسازگار با هم است. همنشين كننده آفريدگانِ مخالف هم است. نزديك كننده آفريدگانِ دور از هم است. جداكننده آفريدگانِ نزديك به هم است. محدوديتى، او را فرا نگرفته و شمارشى، او را نشمرده است. اسباب، تنها خودِ آفريدگان را محدود مى سازند و ابزارها، تنها به مانندهاى خود اشاره مى كنند.
واژه «مُنذُ (از)» [كه براى آغاز زمان است]، آفريدگان را از بى آغاز بودن، بر كنار مى كند و واژه «قد» [كه پيش از فعل ماضى، بر تمام شدن كار دلالت دارد و پيش از فعل مضارع، به معناى گاهى و شايد دلالت مى كند]، آفريدگان را از بى پايان بودن، منع مى كند و واژه «لولا (اگر نبود)» آفريدگان را از كامل بودن، جدا مى كند [؛ چون وجود يك چيز را به چيز ديگرى وابسته مى كند و مثلاً مى گوييم: اگر «الف» نبود، «ب» موجود نمى شد].
با آفريدگان، سازنده آنها بر خِردها نمايان شده است، و با [حجابِ ]آفريدگان، از نگاه چشم ها خوددارى كرده است. قرار و جنبش، بر او جريان ندارد، و چگونه چيزى بر او جارى شود كه خودِ او آن را جارى كرده است، و چگونه چيزى به او باز گردد كه خودِ او آن را آغاز كرده است، و چگونه چيزى در او پيدا شود كه خودِ او آن را پديد آورده است؟! اگر چنين بود، ذاتش دگرگون و داراى جزء مى شد و حقيقت خارجىِ او، از بى آغاز و هميشگى بودن، امتناع مى ورزيد، و اگر براى او پيشِ رويى يافت شده بود، پشت سرى هم مى داشت، و اگر كمبودى با او بود، درخواست كامل شدن مى كرد و در اين صورت، نشانه ساخته شدن، در او استوار مى شد و به دليلْ بودن [براى وجود آفريدگار]، دگرگون مى شد، پس از آن كه [همه اشيا] بر هستى او [به عنوان آفريدگار] دلالت مى كنند و به برهان امتناع، چيزى كه در غير خدا تأثير مى كند، در خدا تأثير گذار نيست.
آن [خدايى] كه دگرگون نمى شود و زوال نمى پذيرد، و پنهان شدن بر او روا نيست. نزاده تا خود نيز زاده شده باشد، و زاده نشده تا محدود گردد. برتر است از به دست آوردن فرزندان و پاك است از تماس با زنان.
گمان ها به او نمى رسند تا او را اندازه گذارند و تيزهوشى ها او را به انديشه در نمى آورند تا براى او صورتى بينگارند و حواس به او نمى رسند تا او را حس كنند و دست ها او را لمس نمى كنند تا به او دسترس يابند. به حالتى تغيير نمى كند. و در حالت ها[ى مختلف ]دگرگون نمى شود. شب ها و روزها، او را فرسوده نمى كنند و روشنايى و تاريكى، او را تغيير نمى دهند. به [داشتنِ] اَجزا و اندام ها و عضوها و عرَضى از عرَض ها و غير داشتن و بخش ها، توصيف نمى شود و گفته نمى شود كه براى او اندازه و پايان و تمام شدن و سرانجامى هست، و نه اشيا او را فرا مى گيرند تا بالا يا پايينش ببرند، و نه چيزى او را مى بُرد تا كج يا راستش كند.
در اشيا داخل نبوده و از آنها خارج نيست. خبر مى دهد، نه با زبان و زبان كوچك. مى شنود، نه با سوراخ ها و ابزارها . مى گويد، ولى [با زبان] تلفّظ نمى كند . [در علمش] نگاه مى دارد، ولى از بَر نمى كند. اراده مى كند، ولى در خاطر نمى گذراند.
دوست مى دارد و خشنود مى شود، بدون نازك دلى، و دشمنى مى ورزد و خشم مى گيرد، بدون رنج و سختى. به چيزى كه وجودش را اراده كرده، مى گويد: «باش»، پس به وجود مى آيد، نه با فريادى كه به گوش فرو رَوَد و نه با بانگى كه شنيده شود؛ بلكه سخن خداى سبحان، فعلى است از او كه آن را نو پديد آورده و شكل خاصّى به آن داده، درحالى كه قبل از آن، موجود نبوده است؛ چرا كه اگر هميشگى اى [ديگر] وجود داشت، خداى دوم مى بود.
[درباره خدا] گفته نمى شود: هست شد پس از آن كه نبود، تا صفات نوپديد بر او جارى شوند و ميان آفريدگان و او فرقى نباشد و او را نسبت به آنها برترى نباشد؛ چراكه در اين صورت، سازنده و ساخته شده مساوى مى گردند و نو پديد آمده و نوآور، يكسان مى شوند.
آفريدگان را بدونِ الگوى گرفته شده از ديگرى، آفريد و براى آفرينش آنها، از هيچ يك از آفريدگانش كمك نگرفت. زمين را نو پديد آورد، و بدون اين كه مشغول آن باشد، آن را نگه داشت و آن را بدون قرار گرفتن در جايى، محكم بر پاى داشت و بدون پايه ها، استوار ساخت و بدون ستون ها، بر افراشت و از خم شدن و كج شدن، نگه داشت و از افتادن و شكافته شدن، باز داشت؛ ميخ هايش را محكم كرد و سدهايش را كوبيد و چشمه هايش را جارى ساخت و درّه هايش را شكافت . پس آنچه ساخت، سست نگرديد و آنچه نيرويش داد، ناتوان نگرديد.
او با چيرگى و سترگى اش، بر آفريدگان آشكار است و با دانش و معرفتش، به نهان آفريدگان داناست و با شكوه و پيروزمندىِ شكست ناپذيرش، بر همه آفريدگان برترى دارد . هر چه از آفريدگان را كه بخواهد، از توانش خارج نيست و نافرمانى اش نمى كند تا بر او چيره شود و شتابنده آنها، از چنگ او نمى گريزد تا از او پيشى گيرد و نيازمند توانگرى نيست كه روزى اش دهد. چيزها در برابرش فروتن هستند و در برابر سترگى اش، به بيچارگى خوار شده اند؛ نمى توانند از حكومت او به سوى ديگرى فرار كنند و خود را از سود و زيانش بر كنار سازند. همتايى ندارد تا با او برابرى كند و همانندى ندارد تا با او مساوى شود.
اوست كه نابود كننده آفريدگان پس از وجودشان است؛ به گونه اى كه يافت شده آنها، همچون يافت نشده آنها گردد، و نابودىِ دنيا پس از نوآورى آن، شگفت تر از نو پديدآورى و نوآورى آن نيست. چگونه شگفت تر باشد، در حالى كه اگر همه جانداران دنيا، از پرندگان و چارپايان و آنچه در آغل است و آنچه چَرا مى كند و اقسام سنخ ها و گونه هاى آن و مردمان كندْ فهم و تيز فهم، براى پديد آوردن پشه اى جمع شوند، توان آن را ندارند و چگونگىِ راه ايجاد آن را نمى شناسند و خِردهايشان در دانستن آن، سرگشته و سرگردان مى شود و نيروهايشان ناتوان مى شود و پايان مى پذيرد، و با حالت كرنش و حسرت باز مى گردند، در حالى كه مى دانند شكست خورده اند و به ناتوانىِ خود در پديدآوردن آن، اعتراف دارند و به درماندگى از نابود ساختن آن، گردن مى گذارند!
خداى سبحان، پس از نابودى دنيا، به آن تنهايى كه چيزى با او نباشد، باز مى گردد. همان طور كه پيش از آغاز دنيا چنين بود، پس از نابودى دنيا نيز به همين صورت خواهد بود، بدون [داشتن] وقت و مكان و مدّت و زمان. در آن هنگام، مهلت ها و مدّت ها از بين مى روند و سال ها و ساعت ها، به سر مى آيند. پس چيزى جز خداى يكتا و غالبى كه بازگشت همه چيز به سوى اوست، نخواهد بود. آغاز آفرينش آفريدگان، با توانايىِ آنها همراه نبود . نابودىِ آنها [نيز ]همراه با خوددارى آنها نخواهد بود و اگر مى توانستند خوددارى كنند، هميشه باقى مى ماندند.
ساختن هيچ يك از آفريدگان، آن گاه كه آنها را ساخت، او را به دشوارى نينداخت و آفرينش و آفريدن آنچه آفريد، بر او گران نيامد. آفريدگان را نه براى تقويت فرمان روايى و بيم از نابودى و كاهش، آفريد، و نه براى كمك گرفتن از آنها در برابر همتايى زياده خواه، و نه براى دورى كردن از مخالفى هجوم آورنده، و نه براى زياد كردن فرمان روايى، و نه به انگيزه جمع آورى نيرو براى غلبه بر شريكى در شراكتش، و نه از ترس تنهايى اى كه داشته باشد و اراده كرده باشد تا با آفريدگان اُنس بگيرد.
آن گاه ، جهان را پس از به وجود آوردنش، نابود مى كند، نه از جهت دل تنگى اى كه در دگرگون كردن و تدبير آنها بر او وارد شده باشد، و نه به سبب راحتى اى كه به او رسيده باشد، و نه از آن رو كه چيزى از آفريدگان، بر او سنگينى كرده باشد. درازىِ مدّت ماندن جهان، او را دل تنگ نكرده تا وادارش كند كه با شتاب، آن را نابود كند؛ بلكه خداى سبحان، با لطفش جهان را تدبير كرد و با فرمانش آن را نگه داشت و با توانايىِ خود، استوارش ساخت. آن گاه ، جهان را پس از نابودى، باز مى گرداند، بى آن كه نيازى به آن داشته باشد وبى آن كه از آفريده اى بر آفريدن دوباره جهان، يارى خواسته باشد و نه به جهت بازگشتن از حالت ترسِ تنهايى به حالت اُنس گرفتن، و نه از حالت نادانى و كورى، به حالت دانش و يادگيرى، و نه از فقر و نياز، به بى نيازى و فزونى، و نه از خوارى و پستى، به عزّت و توانايى.


دانش نامه عقايد اسلامي ج7
386

۵۴۹۶.عنه عليه السلام :أَوِّلُ عِبادَةِ اللّهِ مَعرِفَتُهُ ، وأَصلُ مَعرِفَتِهِ تَوحيدُهُ ، ونِظامُ تَوحيدِهِ نَفيُ التَّشبيهِ عَنهُ ، جَلَّ عَن أَن تَحُلَّهُ الصِّفاتُ ؛ لِشَهادَةِ العُقولِ أَنَّ كُلَّ مَن حَلَّتهُ الصِّفاتُ مَصنوعٌ ، وشَهادَةِ العُقولِ : أَنَّهُ جَلَّ جَلالُهُ صانِعٌ لَيسَ بِمَصنوعٍ ، بِصُنعِ اللّهِ يُستَدَلُّ عَلَيهِ ، وبِالعُقولِ تُعتَقَدُ مَعرِفَتُهُ ، وبِالنَّظَرِ تَثبُتُ حُجَّتُهُ ، جَعَلَ الخَلقَ دَليلاً عَلَيهِ ، فَكَشَفَ بِهِ عَن رُبوبِيَّتِهِ ... بِمُضادَّتِهِ بَينَ الأَشياءِ المُتَضادَّةِ عُلِمَ أَن لا ضِدَّ لَهُ ، وبِمُقارَنَتِهِ بَينَ الأُمورِ المُقتَرِنَةِ عُلِمَ أَن لا قَرينَ لَهُ . ۱

۵۴۹۷.عنه عليه السلام :ما وَحَّدَهُ مَن كَيَّفَهُ ، ولا حَقيقَتَهُ أَصابَ مَن مَثَّلَهُ ، ولا إِيّاهُ عَنى مَن شَبَّهَهُ ، ولا صَمَدَهُ مَن أَشارَ إِلَيهِ وتَوَهَّمَهُ . كُلُّ مَعروفٍ بِنَفسِهِ مَصنوعٌ ، وكُلُّ قائِمٍ في سِواهُ مَعلولٌ . فاعِلٌ لا بِاضطِرابِ آلَةٍ ، مُقَدِّرٌ لا بِجَولِ فِكرَةٍ ، غَنِيٌّ لا بِاستِفادَةٍ . لا تَصحَبُهُ الأَوقاتُ ، ولا تَرفِدُهُ الأَدَواتُ .
سَبَقَ الأَوقاتَ كَونُهُ ، وَالعَدَمَ وُجودُهُ ، وَالاِبتِداءَ أَزَلُهُ بِتَشعيرِهِ المَشاعِرَ عُرِفَ أَن لا مَشَعَرَ لَهُ ، وبِمُضادَّتِهِ بَينَ الأُمورِ عُرِفَ أَن لا ضِدَّ لَهُ ، وبِمُقارَنَتِهِ بَينَ الأَشياءِ عُرِفَ أَن لا قَرينَ لَهُ .
ضادَّ النّورَ بِالظُّلمَةِ ، وَالوُضوحَ بِالبُهمَةِ ، وَالجُمودَ بِالبَلَلِ ، وَالحَرورَ بِالصَّرَدِ . ۲ مُؤَلِّفٌ بَينَ مُتَعادِياتِها ، مُقارِنٌ بَينَ مُتَبايِناتِها ، مُقَرِّبٌ بَينَ مُتَباعِداتِها ، مُفَرِّقٌ بَينَ مُتَدانِياتِها . لا يُشمَلُ بِحَدٍّ ، ولا يُحسَبُ بِعَدٍّ ، وإِنَّما تَحُدُّ الأَدَواتُ أَنفُسَها ، وتُشيرُ الآلاتُ إِلى نظائِرِها .
مَنَعَتها «مُنذُ» القِدمَةَ ، وحَمَتها «قَد» الأَزَلِيَّةَ ، وجَنَّبَتها «لَولا» التَّكمِلَة . بَها تَجَلّى صانِعُها لِلعُقولِ ، وبِهَا امتَنَعَ عَن نَظَرِ العُيونِ ، ولا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَالحَرَكَةُ ، وكَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ ، ويَعودُ فِيهِ ما هو أَبداهُ ، ويَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ! إِذا لَتَفاوَتَت ذاتُهُ ، ولَتَجَزَّأَ كُنهُهُ ، ولاَمتَنَعَ مِنَ الأَزَلِ مَعناهُ ، ولَكانَ لَهُ وَراءُ إِذ وجِدَ لَهُ أَمامٌ ، ولاَلتَمَسَ التَّمامَ إِذ لَزِمَهُ النُّقصانُ ، وإِذاً لَقامَت آيَةُ المَصنوعِ فيهِ ، ولَتَحَوَّلَ دَليلاً بَعدَ أَن كانَ مَدلولاً عَلَيهِ ، وخَرَجَ بِسُلطانِ الاِمتِناعِ مِن أَن يُؤَثِّرَ فيهِ ما يُؤَثِّرُ في غَيرِهِ .
الَّذي لا يَحولُ ولا يَزولُ ، ولا يَجوزُ عَلَيهِ الاُفولُ . ۳ لَم يَلِد فَيَكونَ مَولودا ، ولَم يُولَد فَيَصيرَ مَحدودا ، جَلَّ عَنِ اتِّخاذِ الأَبناء ، وطَهُرَ عَن مُلامَسَةِ النِّساءِ .
لا تَنالُهُ الأَوهامُ فَتُقَدِّرَهُ ، ولا تَتَوَهَّمُهُ الفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ ، ولا تُدرِكُهُ الحَواسُّ فَتُحِسَّهُ ، ولا تَلمِسُهُ الأَيدي فَتَمَسَّهُ . ولا يَتَغَيَّرُ بِحالِ ، ولا يَتَبَدَّلُ فِي الأَحوالِ . ولا تُبليهِ اللَّيالي وَالأَيّامُ ، ولا يُغَيِّرُهُ الضِّياءُ وَالظَّلامُ . ولا يُوصَفُ بِشَيءٍ مِنَ الأَجزاءِ ، ولا بِالجَوارِحِ وَالأَعضاءِ ، ولا بِعَرَضٍ مِنَ الأَعراضِ ، ولا بِالغَيرِيَّةِ وَالأَبعاضِ .
ولا يُقالُ لَهُ حَدٌّ ولا نِهايةٌ ، ولاَ انقِطاعٌ ولا غايَةٌ ؛ ولا أَنَّ الأَشياءَ تَحويهِ فَتُقِلَّهُ أَو تُهوِيَهُ ، أَو أَنَّ شَيئا يَحمِلُهُ فَيُميلَهُ أَو يُعَدِّلَهُ . لَيسَ فِي الأَشياءِ بِوالِجٍ ، ولا عَنها بِخارِجٍ . يُخبِرُ لا بِلسانٍ ولَهَواتٍ ، ويَسمَعُ لا بِخُروقٍ وأَدَواتٍ . يَقولُ ولا يَلفِظُ ، ويَحفَظُ ولا يَتَحَفَّظُ ، ويُريدُ ولا يُضمِرُ .
يُحِبُّ ويَرضى مِن غَيرِ رِقَّةٍ ، ويُبغِضُ ويَغضَبُ مِن غَيرِ مَشَقَّةٍ . يَقولُ لِمَن أَرادَ كَونَهُ : «كُن» فَيَكونُ ، لا بِصَوتٍ يَقرَعُ ، ولا بِنِداءٍ يُسمَعُ ؛ وإِنَّما كَلامُهُ سُبحانَهُ فِعلٌ مِنهُ أَنشَأَهُ ومَثَّلَهُ ، لَم يَكُن مِن قَبلِ ذلِكَ كائِنا ، ولَو كانَ قَديما لَكانَ إِلها ثانِيا .
لا يُقالُ : كانَ بَعدَ أَن لَم يَكُن ، فَتَجريَ عَلَيهِ الصِّفاتُ المُحدَثاتُ ، ولا يَكونُ بَينَها وبَينَهُ فَصلٌ ، ولا لَهُ عَلَيها فَضلٌ ، فَيَستَوِي الصَّانِعُ وَالمَصنوعُ ، ويَتَكافَأُ المُبتَدَعُ والبَديعُ . خَلَقَ الخَلائِقَ عَلى غَيرِ مِثالٍ خَلا مِن غَيرِهِ ، ولم يَستَعِن عَلى خَلقِها بِأَحدٍ مِن خَلقِهِ . وأَنشَأَ الأَرضَ فَأَمسَكَها مِن غَيرِ اشتِغالٍ ، وأَرساها عَلى غَيرِ قَرارٍ ، وأَقامَها بِغَيرِ قَوائِمَ ، ورَفَعَها بِغَيرِ دَعائِمَ ، وحَصَّنَها مِنَ الأَوَدِ وَالاِعوِجاجِ ، ومَنَعَها مِنَ التَّهافُتِ وَالاِنفِراجِ ، أَرسى أَوتادَها ، وضَرَبَ أَسدادَها ، وَاستَفاضَ عُيونَها ، وخَدَّ ۴ أَودِيَتها ، فَلَم يَهِن ما بَناهُ ، ولا ضَعُفَ ما قَوّاهُ .
هُوَ الظّاهِرُ عَلَيها بِسُلطانِهِ وعَظَمَتِهِ ، وهُوَ الباطِنُ لَها بِعِلمِهِ ومَعرِفَتِهِ ، وَالعالي عَلى كُلِّ شَيءٍ مِنها بِجَلالِهِ وَعِزَّتِهِ ، لا يُعجِزُهُ شَيءٌ مِنها طَلَبَهُ ، ولا يَمتَنِعُ عَلَيهِ فَيَغلِبَهُ ، ولا يَفوتُهُ السَّريعُ مِنها فَيَسبِقَهُ ، ولا يَحتاجُ إِلى ذي مالٍ فَيَرزُقَهُ . خَضَعَتِ الأَشياءُ لَهُ ، وذَلَّت مُستَكينَةً لِعَظَمَتِهِ ، لا تَستطيعُ الهَرَبَ مِن سُلطانِهِ إِلى غَيرِهِ فَتَمتَنِعَ مِن نَفعِهِ وضَرِّهِ ، ولا كُف ءَ لَهُ فَيُكافِئَهُ ، ولا نَظيرَ لَهُ فَيُساوِيَهُ .
هُوَ المُفني لَها بَعدَ وُجودِها ، حَتّى يَصيرَ مَوجودُها كَمَفقودِها ، ولَيسَ فَناءُ الدُّنيا بَعدَ ابتِداعِها بِأَعجَبَ مِن إِنشائِها واختِراعِها ، وكَيفَ ولَوِ اجتَمَعَ جَميعُ حَيَوانِها مِن طَيرِها وبَهائِمِها ، وما كانَ مِن مُراحِها وسائِمِها ، وأَصنافِ أَسناخِها وأَجناسِها ، ومُتَبَلِّدَةِ أُمَمِها وأَكياسِها ، عَلى إِحداثِ بَعوضَةٍ ما قَدَرَت عَلى إِحداثِها ، ولا عَرَفَت كَيفَ السَّبيلُ إِلى إِيجادِها ، ولَتَحَيَّرَت عُقولُها في عِلمِ ذلِكَ وتاهَت ، وعَجَزَت قُواها وتَناهَت ، وَرَجَعت خاسِئَةً حَسيرَةً ، عارِفَةً بِأَنَّها مَقهورَةٌ ، مُقِرَّةً بِالعَجزِ عَن إِنشائِها ، مُذعِنَةً بِالضَّعفِ عَن إِفنائِها!
وإِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ يَعودُ بَعدَ فَناءِ الدُّنيا وَحدَهُ لا شَيءَ مَعَهُ ، كَما كانَ قَبلَ ابتِدائِها كَذلِكَ يَكونُ بَعدَ فَنائِها ، بِلا وَقتٍ ولا مَكانٍ ، ولا حينٍ ولا زَمانٍ ، عُدِمَت عِندَ ذلِكَ الآجالُ وَالأَوقاتُ ، وزالَتِ السِّنونَ وَالسَّاعاتُ ، فَلا شَيءَ إِلاَّ اللّهُ الواحِدُ القَهّارُ الَّذي إِلَيهِ مَصيرُ جَميعِ الأُمورِ ، بِلا قُدرَةٍ مِنها كانَ ابتِداءُ خَلقِها ، وبِغَيرِ امتِناعٍ مِنها كانَ فَناؤُها ، ولَو قَدَرَت عَلَى الاِمتناعِ لَدامَ بَقاؤُها .
لَم يَتَكاءَدهُ صُنعُ شَيءٍ مِنها إِذ صَنَعَهُ ، ولَم يَؤُدهُ مِنها خَلقُ ما خَلَقَهُ وبَرَأَهُ ، ولَم يُكَوِّنها لِتَشديدِ سُلطانٍ ، ولا لِخَوفٍ مِن زَوالٍ ونُقصانٍ ، ولا لِلاِستِعانَةِ بِها عَلى نِدٍّ مُكاثِرٍ ، ولا لِلاِحتِرازِ بِها مِن ضِدٍّ مُثاوِرٍ ، ولا لِلاِزدِيادِ بِها في مُلكِهِ ، ولا لِمُكاثَرَةِ شَريكٍ في شِركِهِ ، ولا لِوَحشَةٍ كانَت مِنهُ ، فَأَرادَ أَن يَستَأنِسَ إِلَيها .
ثُمَّ هُوَ يُفنيها بَعدَ تَكوينِها ، لا لِسَأَمٍ دَخَلَ عَلَيهِ في تَصريفِها وتَدبيرِها ، ولا لِراحَةٍ واصِلَةٍ إِلَيهِ، ولا لِثِقَلِ شَيءٍ مِنها عَلَيهِ . لا يُمِلُّهُ طولُ بَقائِها فَيَدعُوَهُ إِلى سُرعَةِ إِفنائِها ، ولكِنَّهُ سُبحانَهُ دَبَّرَها بِلُطفِهِ ، وأَمسَكَها بِأَمرِهِ ، وأَتقَنَها بِقُدرَتِهِ ، ثُمَّ يُعيدُها بَعدَ الفَناءِ مِن غَيرِ حاجَةٍ مِنهُ إِلَيها ، ولاَ استِعانَةٍ بِشَيءٍ مِنها عَلَيها ، ولا لاِنصِرافٍ مِن حالِ وَحشَةٍ إِلى حالِ استِئناسٍ ، ولا مِن حالِ جَهلٍ وعَمى إِلى حالِ عِلمٍ وَالتِماسٍ ، ولا مِن فَقرٍ وحاجَةٍ إِلى غِنىً وكَثرَةٍ ، ولا مِن ذُلٍّ وضَعَةٍ إِلى عِزٍّ وقُدرَةٍ . ۵

1.الإرشاد : ج ۱ ص ۲۲۳ عن صالح بن كيسان ، الاحتجاج : ج ۱ ص ۴۷۵ ح ۱۱۴ نحوه ، بحار الأنوار : ج ۴ ص ۲۵۳ ح ۶ .

2.. الحَرُور : الحَرّ . والصَّرد : البرد (القاموس المحيط : ج ۲ ص ۸ و ج ۱ ص ۳۰۷) .

3.أفَلَ : غابَ (القاموس المحيط : ج ۳ ص ۳۲۸) .

4.خَدَّ الأرضَ : شقّها (مجمع البحرين : ج ۱ ص ۴۹۵) .

5.نهج البلاغة : الخطبة ۱۸۶ ، بحار الأنوار : ج ۷۷ ص ۳۱۰ ح ۱۴ .

  • نام منبع :
    دانش نامه عقايد اسلامي ج7
    سایر پدیدآورندگان :
    محمّد محمّدى رى‏شهرى، با همکاری: رضا برنجكار، ترجمه: عبدالهادى مسعودى، مهدى مهریزى، على نقى خدایارى، محمّد مرادی و جعفر آریانی
    تعداد جلد :
    10
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1385
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 23917
صفحه از 507
پرینت  ارسال به