57
دانش نامه عقايد اسلامي ج5

۳۹۴۹.امام صادق عليه السلامـ در پاسخ اين سؤال كه : خداوند، هميشه اراده كننده بوده است ؟ ـ: اراده كننده، جز براى مرادش اراده نمى كند . خدا، همواره دانا و توانا بود . سپس، اراده نمود .

۳۹۵۰.الكافىـ به نقل از بكير بن اعين ـ: به امام صادق عليه السلام گفتم : علم و خواست خدا با يكديگر متفاوت اند يا يكى ؟
فرمود : «علم، همان خواست نيست . آيا نمى بينى كه مى گويى : به زودى چنين مى كنم ، اگر خدا بخواهد`` و نمى گويى : به زودى چنين مى كنم، اگر خدا بداند`` ؟ پس سخنت : اگر خدا بخواهد`` ، دليل بر آن است كه نخواسته است . پس هر گاه بخواهد ، آنچه خواسته ، همان گونه كه خواسته ، وجود مى يابد ، در حالى كه علم خدا پيش از خواست اوست .

۳۹۵۱.التوحيدـ به نقل از حسن بن محمّد نوفلى ، در ذكر مجلس امام رضا عليه السلام با سليمان مَروَزى ، متكلّم خراسان، كه نزد مأمون و درباره توحيد تشكيل شد ـ: مأمون گفت : اى سليمان ! هر چه مى خواهى، از ابوالحسن بپرس ؛ ولى خوب و منصفانه گوش بسپار .
سليمان گفت : سرور من ! از تو بپرسم ؟
امام رضا عليه السلام فرمود : «هر چه مى خواهى، بپرس» .
سليمان گفت : درباره آن كس كه اراده را اسم و صفتى مانند زنده ، شنوا ، بينا و توانا قرار داده است ، چه مى گويى ؟
امام عليه السلام فرمود : «شما مى گوييد : چيزها پديد آمدند و گونه گون گشتند ، چون او خواست و اراده كرد`` و نمى گوييد : پديد آمدند و گونه گون گشتند ، چون شنوا و بيناست`` . پس اين، دليل بر آن است كه صفت اراده ، مانند شنوا ، بينا و توانا نيست» .
سليمان گفت : پس او همواره اراده كننده است .
امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! اراده او غير از اوست ؟».
گفت : آرى .
فرمود : «پس همراه او يك چيز ازلى ديگرى هم اثبات كردى» .
سليمان گفت : ثابت نكردم .
امام رضا عليه السلام فرمود : «آيا آن حادث است ؟».
سليمان گفت : نه . او حادث هم نيست .
مأمون بر او بانگ برآورد و گفت : اى سليمان ! با مانند او ، اجمال گويى يا معارضه مى شود ؟! انصاف بورز . آيا انديشمندانِ گِرداگردت را نمى بينى ؟
سپس گفت : اى ابو الحسن! با او سخن بگو كه او متكلّم خراسان است .
امام رضا عليه السلام سؤال را تكرار كرد و فرمود : «اى سليمان ! آن حادث است ؛ زيرا هر چيزى ، اگر ازلى نباشد ، حادث است و اگر حادث نباشد ، ازلى است» .
سليمان گفت : اراده او از آنِ اوست ، همان گونه كه شنوايى و بينايى و دانايى اش از آنِ اوست .
امام رضا عليه السلام فرمود : «پس اراده اش خود اوست ؟».
گفت : نه .
امام عليه السلام فرمود : «پس صفت اراده كننده، غير از صفت شنوا و بيناست» .
سليمان گفت : خودش اراده كرده ، همان گونه كه خودش شنيده و خودش ديده و خودش دانسته است .
امام عليه السلام فرمود : «معناى خودش اراده كرده ، چيست ؟ اراده كرده كه چيزى باشد و يا اراده كرده زنده و يا شنوا ، بينا و يا توانا باشد ؟».
گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «آيا به اراده اش چنين شده است ؟».
سليمان گفت : نه .
امام عليه السلام فرمود : «اگر اينها به اراده اش نشده باشد، پس گفته ات : اراده كرده كه زنده ، شنوا و بينا باشد`` ، معنايى ندارد» .
سليمان گفت : چرا ، اين به اراده اش چنين شده است .
مأمون و كسانى كه پيرامون او بودند و نيز امام رضا عليه السلام خنديدند . سپس [مأمون] به آنان گفت : با متكلّم خراسان، مدارا كنيد . اى سليمان ! [خدا] نزد شما از حالتى به حالتى ديگر شد و دگرگون گشت و خدا به اين ، متّصف نمى شود .
سليمان، درمانْد . امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! سؤالى از تو مى پرسم» .
سليمان گفت : فدايت شوم ! بپرس .
امام عليه السلام فرمود : «مرا از خود و همراهانت آگاه كن . آيا چيزى مى گوييد كه مردم مى فهمند و در مى يابند يا نه ؟».
سليمان گفت : چيزى مى گوييم كه مى فهمند و در مى يابند .
امام عليه السلام فرمود : «آنچه مردم مى دانند، آن است كه اراده كننده، غير از اراده است و اراده كننده، پيش از اراده است و فاعل، پيش از مفعول است و اين ، گفته شما را باطل مى كند كه اراده و اراده كننده يك چيزند» .
سليمان گفت : فدايت شوم ! اين، آن چيزى نيست كه مردم، دريابند و بفهمند .
امام عليه السلام فرمود : «به شما نشان دادم كه ادّعاى دانستن آن را مى كنيد، در حالى كه نمى دانيد و گفتيد : اراده، مانند شنيدن و ديدن است`` و اين سخن شما ، ناشناخته و نامعقول است» .
سليمان، پاسخى نداشت .
امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! آيا خداى عز و جل همه آنچه را كه در بهشت و دوزخ است، مى داند ؟» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود: «پس آيا آنچه خداى عز و جلمى داندكه واقع مى شود،جزوعلم خداست؟».
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «پس اگر چنين است ، بايد براى علم او همه چيز به وجود بيايد . آيا براى آنها (بهشتيان) مى افزايد يا از آنان مى گيرد ؟» .
سليمان گفت : بلكه براى آنها مى افزايد .
امام عليه السلام فرمود : «گفته تو : براى آنها مى افزايد`` ، به اين معناست كه چيزهايى وجود مى يابد كه معلوم او نبوده است .
سليمان گفت : فدايت شوم ! افزونى ، نهايتى ندارد .
امام عليه السلام فرمود : «پس نزد شما ، چون نهايت آن مشخّص نيست ، علم او به آنچه در آن دو (بهشت و دوزخ) وجود مى يابد ، احاطه ندارد و چون علمش به آنچه در آن دو است ، احاطه ندارد ، آنچه را ميان آن دو است، تا پيش از وجود يافتن ، نمى داند . خداوند ، از اين نسبت ، بسى دور و بركنار است» .
سليمان گفت : گفتم : آن را نمى داند ، چون نهايتى براى اين نيست ؛ چون خداى عز و جلآن دو را به جاودانگى توصيف كرده و ما خوش نداريم كه آن دو را پايان پذير بدانيم .
امام عليه السلام فرمود : «علم خدا به آن ، موجب گسسته بودن او از آنها نيست ؛ چون اين را مى داند و مى افزايد و سپس از آنها باز نمى گيرد . خداوند عز و جل در كتابش نيز اين گونه گفته است : «هر چه پوستشان بريان گردد ، پوست هاى ديگرى بر جايش مى نهيم تا عذاب را بچشند» و براى بهشتيان گفته است : «عطايى بى پايان و ناگسسته» و نيز گفته است : «و ميوه اش فراوان است ؛ نه بُريده و نه ممنوع» . پس او ـ كه بزرگ و عزيز است ـ اين را مى داند و فزونى را از آنها نمى بُرد . آيا نمى دانى كه آنچه بهشتيان مى خورند و مى نوشند ، خداوند، جايش را پُر مى كند ؟» .
سليمان گفت : چرا .
امام عليه السلام فرمود : «آيا چنين است كه اين را از آنها مى بُرد حال آنكه جايش را پُر كرده است ؟».
سليمان گفت : نه .
امام عليه السلام فرمود : «همين گونه، هر چه در آن هست، چون جايش را پُر كرده است ، از آنها بريده شده نيست» .
سليمان گفت : بلكه از آنها مى بُرد و برايشان نمى افزايد .
امام عليه السلام فرمود : «پس در اين صورت، آنچه در آن (بهشت و دوزخ) است، از ميان مى رود و اين به معناى ابطال جاودانگى و مخالف با قرآن است ؛ چون خداوند عز و جل مى فرمايد : «در آن، هر چه بخواهند، هست و نزد ما زيادتى هم هست» و خداى عز و جل مى فرمايد : «عطايى بى پايان و ناگسسته» و نيز مى فرمايد : «و آنان، از آن اخراج نمى شوند» و مى فرمايد : «پيوسته و جاودانه در آن خواهند بود» و همچنين مى فرمايد : «و ميوه اش فراوان است ؛ نه بريده و نه ممنوع» » .
سليمان، پاسخى نداشت .
سپس امام رضا عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! آيا به من نمى گويى كه اراده، فعل است يا فعل نيست ؟».
سليمان گفت : چرا . فعل است .
امام عليه السلام فرمود : «پس حادث است ؛ چون همه فعل ها حادث اند» .
سليمان گفت : فعل نيست .
امام عليه السلام فرمود : «پس همواره با خدا ، چيزى غير از او (يعنى همان اراده) بوده است» .
سليمان گفت : اراده، همان انشا (فعليت دادن) است .
امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! اين، همان است كه بر ضرار ۱ و يارانش خُرده گرفتيد . ۲ آنان، همه آنچه را خداى عز و جل در آسمان يا زمين يا دريا و خشكى از سگ و خوك و ميمون و انسان و ديگر جنبندگان آفريده است ، اراده خداى عز و جلمى دانند و اراده خداوند، زنده مى شود و مى ميرد و مى رود و مى خورد و مى نوشد و آميزش مى كند و مى زايد و ستم و زشتكارى مى كند و كفر و شرك مى ورزد و از آن، بيزارى مى جويد و دشمنى مى كند و اين، تعريف آن است» .
سليمان گفت : آن، مانند شنيدن و ديدن و دانستن است .
امام عليه السلام فرمود : «دوباره به اين موضوع بازگشتى . پس آگاهم كن كه شنيدن و ديدن و دانستن، ساخته شده اند ؟».
سليمان گفت : نه .
امام عليه السلام فرمود : «پس چگونه صفت [ اراده] را از او نفى مى كنيد و يك بار مى گوييد : اراده نكرد`` و يك بار مى گوييد : اراده كرد`` و فعل او هم نيست ؟».
سليمان گفت : اين، مانند ديگر سخن ماست كه يك بار مى گوييم : «دانست» و يك بار مى گوييم : «ندانست» .
امام عليه السلام فرمود : «اين دو يكسان نيستند ؛ چون نفى معلوم ، به معناى نفى علم [ذاتى ]نيست ، در حالى كه نفى مراد ، به معناى نفى اراده تكوين آن است ، چون هر گاه اراده به چيزى تعلّق نگيرد، به معناى عدم اراده است ؛ امّا مى شود كه علم باشد و معلوم نباشد، مانند ديده كه مى شود انسان بينا باشد ، حتّى اگر چيزى براى ديده شدن نباشد و علم هم بدين گونه وجود دارد، حتّى اگر معلومى نباشد» .
سليمان گفت : اراده، ساخته شده است .
امام عليه السلام فرمود : «پس آن، حادث است و مانند شنيدن و ديدن نيست ؛ چون شنيدن و ديدن، ساخته شده نيستند و اين (اراده) ساخته شده است» .
سليمان گفت : آن، صفتى از صفات ازلى خداست .
امام عليه السلام فرمود : «پس بايد انسان [كه اراده دارد ]هم ازلى باشد، چون صفتش ازلى است» .
سليمان گفت : نه ؛ چون او آن را فعليت نبخشيده است .
امام عليه السلام فرمود : «اى خراسانى ! چه قدر اشتباه مى كنى ! آيا اشيا به اراده و گفته او به وجود نمى آيند ؟» .
سليمان گفت : نه .
امام عليه السلام فرمود : «چگونه مى شود كه به اراده و خواست و امر و دخالت او نباشد ؟ ! خدا، والا و دور است از اين نسبت» .
پس سليمان، پاسخى نداشت .
امام عليه السلام فرمود : «آيا مراد از گفته خدا : «و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم ، خوش گذرانانش را وا مى داريم تا در آن به فساد پردازند» ، پديد آوردن اراده است ؟» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «پس چون اراده را پديد آورد ، گفته ات كه اراده ، همان اوست يا بخشى از اوست، باطل مى شود ؛ چون نمى شود كه خود را پديد آورَد و از حالتش دگرگون نشود . بركنار باد خداوند از اين نسبت!» .
سليمان گفت : مقصود، اين نيست كه او اراده را پديد مى آورد .
امام عليه السلام فرمود : «پس مقصود چيست ؟» .
سليمان گفت : يعنى انجام دادن كار .
امام عليه السلام فرمود : «واى بر تو! چند بار اين را تكرار مى كنى ، در حالى كه به تو گفتم كه اراده حادث است ، چون انجام گرفتن كار، حادث است؟» .
سليمان گفت : پس معنايى براى آن نيست .
امام عليه السلام فرمود : «[خدا] خود را به شما شناسانده است و حتّى خود را به اراده هم كه [تو مى گويى ]معنايى ندارد، توصيف كرده است . پس اگر نه قديم است و نه حادث ، گفته شما كه خداوند، پيوسته اراده دارد ، باطل است» .
سليمان گفت : مقصود من، آن است كه اراده ، فعلى ازلى از خداست .
امام عليه السلام فرمود : «آيا نمى دانى كه هر چيز ازلى اى، در حال واحد نه مفعول است، نه حادث و نه قديم ؟» .
سليمان، [ديگر] پاسخى نداشت .
امام عليه السلام فرمود : «باكى نيست ، مسئله ات را به پايان ببر» .
سليمان گفت : مى گويم كه اراده ، صفتى از صفات اوست .
امام عليه السلام فرمود : «چه قدر تكرار مى كنى كه صفتى از صفات اوست ؟! صفتش حادث است يا ازلى ؟» .
سليمان گفت : حادث است .
امام عليه السلام فرمود : «اللّه اكبر ! اراده، حادث است ، هر چند صفتى از صفات هميشگى خدا باشد» .
پس سليمان پاسخى نداد .
امام عليه السلام فرمود : «هر چيزى ازلى نمى شود پديد آمده باشد» .
سليمان گفت : اشيا [پديد آمده از] اراده نيستند و چيزى را اراده نكرده است .
امام رضا عليه السلام فرمود : «اى سليمان! به وسوسه افتادى . چيزى را كه نخواسته بيافريند و بكند، انجام داده و آفريده است و اين، ويژگىِ كسى است كه نمى داند چه مى كند . خداوند، از اين نسبت، بركنار و دور باد !».
سليمان گفت : سرور من! به تو گفتم كه آن، مانند شنيدن و ديدن و دانستن است .
مأمون گفت : واى بر تو، اى سليمان ! چند بار اين اشتباه را تكرار مى كنى . از اين، دست بردار و سخن ديگرى بگو كه اين، ردّى نيست كه به كارت آيد .
امام عليه السلام فرمود : «اى فرمان رواى مؤمنان! او را وا گذار و مسئله اش را تا حجّتى نيافته ، قطع مكن. اى سليمان! سخن بگو» .
سليمان گفت : به شما گفتم كه آن، مانند شنيدن و ديدن و دانستن است .
امام عليه السلام فرمود : «باكى نيست ؛ امّا از معناى اينها هم به من خبر ده كه آيا يك معناى واحد يا معناهاى گوناگونى است ؟».
سليمان گفت : بلكه يك معناى واحد است .
امام عليه السلام فرمود : «يعنى معناى همه اراده ها يكى است ؟» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «اگر معناى همه آنها يكى باشد ، اراده برخاستن و نشستن و زندگى و مرگ، از هم پس و پيش نمى افتند و با يكديگر، تفاوتى نخواهند داشت و يك چيز خواهند بود» .
سليمان گفت : معنايشان گوناگون است .
امام عليه السلام فرمود : «به من بگو كه اراده كننده، همان اراده است يا چيز ديگرى است ؟» .
سليمان گفت : بلكه همان اراده است .
امام عليه السلام فرمود : «پس اگر اراده كننده، همان اراده باشد ، به مبناى شما بايد اراده كننده هم گوناگون باشد» .
سليمان گفت : سرور من ! اراده، همان اراده كننده نيست .
امام عليه السلام فرمود : «پس اراده ، حادث است ؛ وگرنه با خدا ، غير او هم هست . بفهم و بر پرسش هايت بيفزاى» .
سليمان گفت : آن، نامى از نام هاى خداست .
امام عليه السلام فرمود : «آيا خود را به آن ناميده است ؟» .
سليمان گفت : نه . خود را به آن، نناميده است .
امام عليه السلام فرمود : «پس تو هم حق ندارى كه او را به نامى بخوانى كه خود را به آن، نناميده است» .
سليمان گفت : خود را به اراده داشتن توصيف كرده است .
امام عليه السلام فرمود : «اين كه خود را به اراده داشتن توصيف كرده است ، گوياى اين نيست كه او اراده است و نه حتّى اين كه اراده ، نامى از نام هاى اوست» .
سليمان گفت : چون اراده اش ، علم اوست .
امام عليه السلام فرمود : «اى نادان ! يعنى چون چيزى را دانسته ، اراده اش كرده است ؟» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «پس اگر اراده نكرده ، آن را ندانسته است» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «از كجا اين را مى گويى و چه دليلى دارى بر اين كه اراده اش همان علم اوست، در حالى كه چيزهايى مى داند كه هيچ گاه، آنها را اراده نمى كند و اين، همان سخن خداى عز و جلاست : «و اگر بخواهيم ، آنچه را بر تو وحى كرديم ، خواهيم بُرد» و او مى داند كه چگونه ببرد ؛ ولى هرگز نخواهد برد» .
سليمان گفت : چون خدا از كار فارغ شده است و ديگر چيزى بر آن نمى افزايد .
امام عليه السلام فرمود : «اين، سخن يهود است . ۳ پس چگونه فرمود : «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم» ؟».
سليمان گفت : منظورش اين است كه مى تواند اين كار را بكند .
امام عليه السلام فرمود : «آيا چيزى را وعده مى دهد كه بدان وفا نمى كند ؟ وچگونه فرمود : «هر چه بخواهد، در خلقت مى افزايد» و فرمود : «هر چه را بخواهد، محو مى كند يا برقرار مى دارد، و اصل كتاب، نزد اوست» و آيا از كار فارغ شده است ؟» .
سليمان، پاسخى نيافت .
امام عليه السلام فرمود : «اى سليمان ! آيا مى داند كه انسانى به وجود مى آيد، در حالى كه نمى خواهد هيچ گاه انسانى بيافريند و يا اين كه انسانى امروز مى ميرد ، در حالى كه نمى خواهد امروز بميرد ؟» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «آيا مى داند آنچه را مى خواهد به وجود آورد، مى شود يا مى داند آنچه را نمى خواهد به وجود آورد ، مى شود ؟» .
سليمان گفت : مى داند كه هر دو به وجود مى آيند .
امام عليه السلام فرمود : «در اين صورت، مى داند كه انسان، در يك حال ، هم زنده است و هم مُرده . نشسته است و ايستاده و نابينا و بيناست و اين، ناشدنى است» .
سليمان گفت : فدايت شوم ! او مى داند كه يكى از آنها به وجود مى آيد و ديگرى نمى آيد .
امام عليه السلام فرمود : «مشكلى نيست . كدام به وجود مى آيند ؟ آنچه كه خواسته به وجود آيد يا آنچه را نخواسته است ؟» .
سليمان گفت : آنچه را كه خواسته، به وجود مى آيد .
[ در اين جا] امام عليه السلام و مأمون و حاضران در بحث خنديدند .
امام عليه السلام فرمود : «اشتباه كردى و گفته خود را وا نهادى كه او مى داند كه انسانى امروز مى ميرد، در حالى كه اراده مرگ او را در امروز ندارد و مخلوقى را مى آفريند، در حالى كه اراده آفرينش آن را نداشته است . پس چون نزد شما علم به آنچه اراده وقوعش را نداشته ، ممكن نباشد ، پس تنها چيزى را مى داند كه اراده وقوعش را داشته است» .
سليمان گفت : گفته من، آن است كه اراده، نه اوست و نه غير او» .
امام عليه السلام فرمود : «اى نادان ! چون گفتى : اراده، او نيست`` ، اراده را غير از او قرار داده اى و چون گفتى : غير او نيست`` . اراده را او قرار داده اى» .
سليمان گفت : او مى داند كه كه چه مى كند ؟
امام عليه السلام فرمود : «آرى» .
سليمان گفت : اين، يعنى ثابت كردن [و وجود بخشيدن به] همان چيز .
امام عليه السلام فرمود : «محال گفتى ، چون مى شود كه مردى بنّايى بلد باشد ، اگر چه بنايى نسازد و خيّاطى بلد باشد ، اگر چه چيزى ندوزد و كارى را بلد باشد ، اگر چه هرگز آن كار را نكند» .
سپس به سليمان فرمود : «اى سليمان ! آيا خدا مى داند كه او يكى است و چيزى با او نيست ؟ !» .
گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «آيا اين به معناى وجود بخشيدن آن [شريك] است ؟».
سليمان گفت : خدا نمى داند كه يكى است و چيزى با او نيست .
امام عليه السلام فرمود : «آيا تو آن را مى دانى ؟» .
سليمان گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : «پس تو از خدا داناترى» .
سليمان گفت : اين، محال است .
امام عليه السلام فرمود : «آيا اين كه او يكى است و چيزى با او نيست ، و شنوا و بينا و حكيم و دانا و تواناست، نزد تو محال است ؟» .
گفت: آرى .
امام عليه السلام فرمود : «پس چگونه خداى عز و جل خبر داده كه او يگانه ، زنده ، شنوا ، بينا ، دانا و آگاه است و خود، اين را نمى داند ؟! اين ، رد كردن گفته خدا و تكذيب آن است . خداوند، از اين نسبت، دور است» .
سپس امام رضا عليه السلام فرمود : «چگونه ساختن چيزى را اراده كرده است كه نه مى داند چگونه آن را بسازد و نه آن كه چيست ؟! چون سازنده پيش از ساختن نداند كه چگونه بسازد ، سرگردان است و خداوند، از اين نسبت به دور است» .
سليمان گفت : اراده، همان قدرت است .
امام عليه السلام فرمود : «و خداى عز و جل بر چيزى كه هيچ گاه اراده[ى وقوعش] را ندارد ، توانايى دارد و اين لازم است ؛ چون خداى ـ تبارك و تعالى ـ خود فرموده است : «و اگر بخواهيم آنچه را بر تو وحى كرده ايم ، خواهيم بُرد» . پس اگر اراده همان قدرت باشد ، اراده كرده است كه وحى را ببرد ، چون بر آن قدرت دارد [و همه حرف هاى قبلى مى آيد]» .
پس سليمان درماند .
در اين هنگام، مأمون گفت : اى سليمان ! اين، داناترينِ هاشميان است .
سپس، همه متفرّق شدند .

1.ضرار ، يكى از متكلّمان معتزلى است ، امّا داراى آراى اختصاصى بسيارى است . از اين رو، گاه نظرياتش به عنوان مكتبى مستقل، لحاظ مى شود و به پيروانش «ضراريه» مى گويند .

2.مطابق نسخه پانوشت كه مفهوم تر مى نمود، ترجمه شد .

3.يهوديان گفتند : «يد اللّه مغلولة ؛ دست خدا بسته است» كه به معناى فارغ شدن خدا پس از آفرينش است . (م)


دانش نامه عقايد اسلامي ج5
56

۳۹۴۹.الإمام الصادق عليه السلامـ لَمّا سُئِلَ: لَم يَزَلِ اللّهُ مُريدا؟ ـ: إِنَّ المُريدَ لا يَكونُ إِلاّ لِمُرادٍ مَعَهُ ، لَم يَزَلِ اللّهُ عالِما قادِرا ثُمَّ أَرادَ . ۱

۳۹۵۰.الكافي عن بكير بن أعين :قُلتُ لِأَبي عَبدِاللّهِ عليه السلام: عِلمُ اللّهِ ومَشيئَتُهُ هُما مُختَلِفانِ أَو مُتَّفِقانِ؟
فَقالَ: العِلمُ لَيسَ هُوَ المَشيئَةُ ، أَلا تَرى أَنَّكَ تَقولُ: سَأَفعَلُ كَذا إِن شاءَ اللّهُ ، ولا تَقولُ سَأَفعَلُ كَذا إِن عَلِمَ اللّهُ! فَقَولُكَ: «إِن شاءَ اللّهُ» دَليلٌ عَلى أَنَّهُ لَم يَشَأ ، فَإِذا شاءَ كانَ الَّذي شاءَ كَما شاءَ ، وعِلمُ اللّهِ السّابِقُ ۲ لِلمَشيئَةِ . ۳

۳۹۵۱.التوحيد عن الحسن بن محمّد النوفليـ في ذِكرِ مَجلِسِ الرِّضا عليه السلام مَعَ سُلَيمانَ المَروزِيِّ مُتَكَلِّمِ خُراسانَ عِندَ المَأَمونِ فِي التَّوحيدِ ـ: ... فَقالَ المَأمونُ : يا سُلَيمانُ ، سَل أَبا الحَسَنِ عَمّا بَدا لَكَ ، وعَلَيكَ بِحُسنِ الاِستِماعِ وَالإِنصافِ .
قالَ سُلَيمانُ : يا سَيِّدي أَسأَ لُكَ ؟
قالَ الرِّضا عليه السلام: سَل عَمّا بَدا لَكَ .
قالَ: ما تَقولُ فيمَن جَعَلَ الإِرادَةَ اسما وصِفَةً ، مِثلَ حَيٍّ وسَميعٍ وبَصيرٍ وقَديرٍ؟
قالَ الرِّضا عليه السلام: إِنَّما قُلتُم : حَدَثَتِ الأَشياءُ وَاختَلَفَت ؛ لِأَنَّهُ شاءَ وأَرادَ ، ولَم تَقولوا : حَدَثَت وَاختَلَفَت ؛ لِأَنَّهُ سَميعٌ بَصيرٌ ، فَهذا دَليلٌ عَلى أَنَّها لَيسَت بِمِثلِ سَميعٍ ولا بَصيرٍ ولا قَديرٍ .
قالَ سُلَيمانُ : فَإِنَّهُ لَم يَزَل مُريدا ،
قالَ: يا سُلَيمانُ ، فَإِرادَتُهُ غَيرُهُ ؟
قالَ : نَعَم .
قالَ : فَقَد أَثبَتَّ مَعَهُ شَيئا غَيرَهُ لَم يَزَل !
قالَ سُلَيمانُ : ما أَثبَتُّ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: أَهِيَ مُحدَثَةٌ؟
قالَ سُلَيمانُ : لا ، ما هِيَ مُحدَثَةٌ .
فَصاحَ بِهِ المَأَمونُ ، وقالَ: يا سُلَيمانُ ، مِثلُهُ يُعايا أَو يُكابَرُ ؟! عَلَيكَ بِالإِنصافِ ، أَما تَرى مَن حَولَكَ مِن أَهلِ النَّظَرِ ؟ ثُمَ قالَ: كَلِّمهُ يا أَبَا الحَسَنِ ، فَإِنَّهُ مُتَكَلِّمُ خُراسانَ .
فَأَعادَ عَلَيهِ المَسأَلَةَ ، فَقالَ : هِيَ مُحدَثَةٌ يا سُلَيمانُ ؛ فَإِنَّ الشَّيءَ إِذا لَم يَكُن أَزَلِيّا كانَ مُحدَثا ، وإِذا لَم يَكُن مُحدَثا كانَ أَزَلِيّا .
قالَ سُلَيمانُ : إِرادَتُهُ مِنهُ ، كَما أَنَّ سَمعَهُ مِنهُ وبَصَرَهُ مِنهُ وعِلمَهُ مِنهُ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَإِرادَتُهُ نَفسُهُ؟
قالَ: لا .
قالَ عليه السلام: فَلَيسَ المُريدُ مِثلَ السَّميعِ وَالبَصيرِ .
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّما أَرادَ نَفسُهُ ، كَما سَمِعَ نَفسُهُ وأَبصَرَ نَفسُهُ وعَلِمَ نَفسُهُ.
قالَ الرِّضا عليه السلام: ما مَعنى أَرادَ نَفسُهُ ؟ أَرادَ أَن يَكونَ شَيئا ، أَو أَرادَ أَن يَكونَ حَيّا ، أَو سَميعا أَو بَصيرا أَو قَديرا!
قالَ: نَعَم .
قالَ الرِّضا عليه السلام: أَفَبِإِرادَتِهِ كانَ ذلِكَ؟!
قالَ سُلَيمانُ : لا .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَلَيسَ لِقَولِكَ: أَرادَ أَن يَكونَ حَيّا سَمعيا بَصيرا مَعنىً إِذا لَم يَكُن ذلِكَ بِإِرادَتِهِ !
قالَ سُلَيمانُ : بَلى ، قَد كانَ ذلِكَ بِإِرادَتِهِ .
فَضَحِكَ المَأمونُ ومَن حَولَهُ وضَحِكَ الرِّضا عليه السلام ، ثُمَّ قالَ لَهُم: اِرفَقوا بِمُتُكَلِّمِ خُراسانَ . يا سُلَيمانُ ، فَقَد حالَ عِندَكُم عَن حالَةٍ وتَغَيَّرَ عَنها ، وهذا مِمّا لا يُوصَفُ اللّهُ عز و جل بِهِ . فَانقَطَعَ.
ثُمَّ قالَ الرِّضا عليه السلام: يا سُلَيمانُ ، أَسأَ لُكَ مَسأَلَةً . قالَ: سَل ـ جُعِلتُ فِداكَ! ـ .
قالَ: أَخبِرني عَنكَ وعَن أَصحابِكَ تُكَلِّمونَ النّاسَ بِما يَفقَهونَ ويَعرِفونَ ، أَو بِما لا يَفقَهونَ ولا يَعرِفونَ؟!
قالَ: بَل ، بِما يَفقَهونَ ويَعرِفونَ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَالَّذي يَعلَمُ النّاسُ أَنَّ المُريدَ غَيرُ الإِرادَةِ ، وأَنَّ المُريدَ قَبلَ الإِرادَةِ ، وأَنَّ الفاعِلَ قَبلَ المَفعولِ ، وهذا يُبطِلُ قَولَكُم: إِنَّ الإِرادَةَ وَالمُريدَ شَيءٌ واحِدٌ . قالَ: ـ جُعِلتُ فِداكَ ! ـ لَيسَ ذاكَ مِنهُ عَلى ما يَعرِفُ النّاسُ ولا عَلى ما يَفقَهونَ .
قالَ عليه السلام: فَأَراكُمُ ادَّعَيتُم عِلمَ ذلِكَ بِلا مَعرِفَةٍ ، وقُلتُم: الإِرادَةُ كَالسَّمعِ وَالبَصَرِ إِذا كانَ ذلِكَ عِندَكُم عَلى ما لا يُعرَفُ ولا يُعقَلُ ! فَلَم يُحِر جَوابا .
ثُمَّ قالَ الرِّضا عليه السلام: يا سُلَيمانُ ، هَل يَعلَمُ اللّهُ عز و جل جَميعَ ما فِي الجَنَّةِ وَالنّارِ؟!
قالَ سُلَيمانُ: نَعَم .
قالَ: أَفَيَكونُ ما عَلِمَ اللّهُ عز و جل أَنَّهُ يَكونُ مِن ذلِكَ؟
قالَ: نَعَم .
قالَ: فَإِذا كانَ حَتّى لا يَبقى مِنهُ شَيءٌ إِلاّ كانَ أَيَزيدُهُم أَو يَطويهِ عَنهُم ؟ قالَ سُلَيمانُ : بَل يَزيدُهُم .
قالَ: فَأَراهُ في قَولِكَ: قَد زادَهُم ، ما لَم يَكُن في عِلمِهِ أَنَّهُ يَكونُ .
قالَ: ـ جُعِلتُ فِداكَ ! ـ وَالمَزيدُ لا غايَةَ لَهُ .
قالَ عليه السلام: فَلَيسَ يُحيطُ عِلمُهُ عِندَكَم بِما يَكونُ فيهِما إِذا لَم يُعرَف غايَةُ ذلِكَ ، وإِذا لَم يُحِط عِلمُهُ بِما يَكونُ فيهِما لَم يَعلَم ما يَكونُ فيهِما قَبلَ أَن يَكونَ ، تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ عُلُوّا كَبيرا .
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّما قُلتُ: لا يَعلَمُهُ ؛ لِأَنَّهُ لا غايَةَ لِهذا ، لِأَنَّ اللّهَ عز و جلوَصَفَهُما بِالخُلودِ وكَرِهنا أَن نَجعَلَ لَهُمَا انقِطاعا .
قالَ الرِّضا عليه السلام: لَيسَ عِلمُهُ بِذلِكَ بِموجِبٍ لاِنقِطاعِهِ عَنهُم ؛ لِأَنَّهُ قَد يَعلَمُ ذلِكَ ثُمَّ يَزيدُهُم ثُمَّ لا يَقطَعُهُ عَنهُم ، وكَذلِكَ قالَ اللّهُ عز و جل في كِتابِهِ: «كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَـهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ» ۴ وقالَ عز و جل لِأَهلِ الجَنَّةِ: «عَطَـاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ» ۵ وقالَ عز و جل: «وَ فَـكِهَةٍ كَثِيرَةٍ * لاَّ مَقْطُوعَةٍ وَ لاَ مَمْنُوعَةٍ» ۶ فَهُوَ ـ جَلَّ وعَزَّ ـ يَعلَمُ ذلِكَ ولا يَقطَعُ عَنهُم الزِّيادَةَ . أَرَأَيتَ ما أَكَلَ أَهلُ الجَنَّةِ وما شَرِبوا أَلَيسَ يُخلِفُ مَكانَهُ؟!
قالَ: بَلى .
قالَ: أَفَيَكونُ يَقطَعُ ذلِكَ عَنهُم وقَد أَخلَفَ مَكانَهُ؟!
قالَ سُلَيمانُ: لا .
قالَ: فَكَذلِكَ كُلُّ ما يَكونُ فيها إِذا أَخلَفَ مَكانَهُ فَلَيسَ بِمَقطوعٍ عَنهُم .
قالَ سُلَيمانُ: بَل يَقطَعُهُ عَنهُم فَلا يَزيدُهُم .
قالَ الرِّضا عليه السلام: إِذا يَبيدُ ما فيهِما ، وهذا يا سُلَيمانُ إِبطالُ الخُلودِ وخِلافُ الكِتابِ ؛ لِأَنَّ اللّهَ عز و جل يَقولُ: «لَهُم مَّا يَشَاءُونَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ» ۷ ويَقولُ عز و جل : «عَطَـاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ» ويَقولُ عز و جل: «وَ مَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِينَ» ۸ ويَقولُ عز و جل: «خَــلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا» ۹ ويَقولُ عز و جل: «وَ فَـكِهَةٍ كَثِيرَةٍ * لاَّ مَقْطُوعَةٍ وَ لاَ مَمْنُوعَةٍ» ! فَلَم يُحِر جَوابا.
ثُمَّ قالَ الرِّضا عليه السلام: يا سُلَيمانُ ، أَلا تُخبِرُني عَنِ الإِرادَةِ فِعلٌ هِيَ أَم غَيرُ فِعلٍ؟
قالَ: بَل هِيَ فِعلٌ .
قالَ: فَهِيَ مُحدَثَةٌ ؛ لِأَنَّ الفِعلَ كُلَّهُ مُحدَثٌ .
قالَ: لَيسَت بِفِعلٍ .
قالَ: فَمَعَهُ غَيرُهُ لَم يَزَل .
قالَ سُلَيمانُ : الإِرادَةُ هِيَ الإِنشاءُ .
قالَ: يا سُلَيمانُ هذَا الَّذِي ادَّعَيتُموهُ ۱۰ عَلى ضِرارٍ وأَصحابِهِ مِن قَولِهِم: إِنَّ كُلَّ ما خَلَقَ اللّهُ عز و جل في سَماءٍ أَو أَرضٍ أَو بَحرٍ أَو بَرٍّ مِن كَلبٍ أَو خِنزيرٍ أَو قِردٍ أَو إِنسانٍ أَو دابَّةٍ إِرادَةُ اللّهِ عز و جل ، وإِنَّ إِرادَةَ اللّهِ عز و جل تَحيا وتَموتُ ، وتَذهَبُ ، وتَأكُلُ وتَشرَبُ ، وتَنكَحُ وتَلِدُ ، وتَظلِمُ ، وتَفعَلُ الفَواحِشَ ، وتَكفُرُ ، وتُشرِكُ ، فَتُبَرِّئُ مِنها وتُعاديها ، وهذا حَدُّها.
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّها كَالسَّمعِ وَالبَصَرِ وَالعِلمِ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: قَد رَجَعتَ إِلى هذا ثانِيَةً ، فَأَخبِرني عَنِ السَّمعِ وَالبَصَرِ وَالعِلمِ أَمَصنوعٌ؟
قالَ سُلَيمانُ : لا .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَكَيفَ نَفَيتُموهُ فَمَرَّةً قُلتُم لَم يُرِد ومَرَّةً قُلتُم أَرادَ ، ولَيسَت بِمَفعولٍ لَهُ!
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّما ذلِكَ كَقَولِنا مَرَّةً عَلِمَ ومَرَّةً لَم يَعلَم .
قالَ الرِّضا عليه السلام: لَيسَ ذلِكَ سَواءً ؛ لِأَنَّ نَفيَ المَعلومِ لَيسَ بِنَفيِ العِلمِ ، ونَفيَ المُرادِ نَفيُ الإِرادَةِ أَن تَكونَ ؛ لِأَنَّ الشَّيءَ إِذا لَم يُرَد لَم يَكُن إِرادَةٌ ، وقَد يَكونُ العِلمُ ثابِتا وإِن لَم يَكُنِ المَعلومُ بِمَنزِلَةِ البَصَرِ؛ فَقَد يَكونُ الإِنسانُ بَصيرا وإِن لَم يَكُن المُبصَرُ ، ويَكونُ العِلمُ ثابِتا وإِن لَم يَكُنِ المَعلومُ . ۱۱
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّها مَصنوعَةٌ .
قالَ عليه السلام: فَهِيَ مُحدَثَةٌ لَيسَت كَالسَّمعِ وَالبَصَرِ ؛ لِأَنَّ السَّمعَ وَالبَصَرَ لَيسا بِمَصنوعَينِ وهذِهِ مَصنوعَةٌ .
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّها صِفَةٌ مِن صِفاتِهِ لَم تَزَل .
قالَ: فَيَنبَغي أَن يَكونَ الإِنسانُ لَم يَزَل ؛ لِأَنَّ صِفَتَهُ لَم تَزَل !
قالَ سُلَيمانُ : لا ؛ لِأَنَّهُ لَم يَفعَلها .
قالَ الرِّضا عليه السلام: يا خُراسانِيُّ ما أَكثَرَ غَلَطَكَ ! أَفَلَيسَ بِإِرادَتِهِ وقَولِهِ تَكَوُّنُ الأَشياءِ؟!
قالَ سُلَيمانُ : لا .
قالَ: فَإِذا لَم يَكُن بِإِرادَتِهِ ولا مَشيئَتهِ ولا أَمرِهِ ولا بِالمُباشَرَةِ فَكَيفَ يَكونُ ذلِكَ؟! تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ . فَلَم يُحِر جَوابا.
ثُمَّ قالَ الرِّضا عليه السلام: أَلا تُخبِرُني عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: «وَ إِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُواْ فِيهَا» ۱۲ يَعني بِذلِكَ أَنَّهُ يُحدِثُ إِرادَةً؟!
قالَ لَهُ: نَعَم .
قالَ: فَإِذا أَحدَثَ إِرادَةً كانَ قَولُكَ : إِنَّ الإِرادَةَ هِيَ هُوَ أَم شَيءٌ مِنهُ باطِلاً ؛ لِأَنَّهُ لا يَكونُ أَن يُحدِثَ نَفسَهُ ولا يَتَغَيَّرَ عَن حالِهِ ، تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ .
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّهُ لَم يَكُن عَنى بِذلِكَ أَنَّهُ يُحدِثُ إِرادَةً .
قالَ: فَما عَنى بِهِ ؟ قالَ: عَنى فِعلَ الشَّيءِ.
قالَ الرِّضا عليه السلام: وَيلَكَ ! كَم تُرَدِّدُ هذِهِ المَسأَلَةَ ، وقَد أَخبَرتُكَ أَنَّ الإِرادَةَ مُحدَثَةٌ ؛ لِأَنَّ فِعلَ الشَّيءِ مُحدَثٌ .
قالَ: فَلَيسَ لَها مَعنىً .
قالَ الرِّضا عليه السلام: قَد وَصَفَ نَفسَهُ عِندَكُم حَتّى وَصَفَها بِالإِرادَةِ بِما لا مَعنى لَهُ، فَإِذا لَم يَكُن لَها مَعنىً قَديمٌ ولا حَديثٌ بَطَلَ قَولُكُم : إِنَّ اللّهَ لَم يَزَل مُريدا.
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّما عَنَيتُ أَنَّها فِعلٌ مِنَ اللّهِ لَم يَزَل .
قالَ: أَلا تَعلَمُ أَنَّ ما لَم يَزَل لا يَكونُ مَفعولاً وحَديثا وقَديما في حالَةٍ واحِدَةٍ؟! فَلَم يُحِر جَوابا.
قالَ الرِّضا عليه السلام: لا بَأسَ ، أَتمِم مَسأَلَتَكَ .
قالَ سُلَيمانُ : قُلتُ: إِنَّ الإِرادَةَ صِفَةٌ مِن صِفاتِهِ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: كَم تُرَدِّدُ عَلَيَّ أَنَّها صِفَةٌ مِن صِفاتِهِ . وصِفَتُهُ مُحدَثَةٌ أَو لَم تَزَل؟!
قالَ سُلَيمانُ : مُحدَثَةٌ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: اللّهُ أَكبَرُ ، فَالإِرادَةُ مُحدَثَةٌ وإِن كانَت صِفَةً مِن صِفاتِهِ لَم تَزَل ؟ فَلَم يَرُدَّ شَيئا.
قالَ الرِّضا عليه السلام: إِنَّ ما لَم يَزَل لا يَكونُ مَفعولاً .
قالَ سُلَيمانُ : لَيسَ الأَشياءُ إِرادَةً ، ولَم يُرِد شَيئا.
قالَ الرِّضا عليه السلام: وَسوَستَ يا سُلَيمانُ ، فَقَد فَعَلَ وخَلَقَ ما لَم يُرِد خَلقَهُ ولا فِعلَهُ ، وهذِهِ صِفَةُ مَن لا يَدري ما فَعَلَ ، تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ.
قالَ سُلَيمانُ : يا سَيِّدي قَد أَخبَرتُكَ أَنَّها كَالسَّمعِ وَالبَصَرِ وَالعِلمِ .
قالَ المَأمونُ : وَيلَكَ يا سُلَيمانُ ، كَم هذَا الغَلَطُ وَالتَّرَدُّدُ ، اقطَع هذا وخُذ في غَيرِهِ إِذ لَستَ تَقوى عَلى هذَا الرَّدِّ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: دَعهُ يا أَميرَالمُؤمِنينَ ، لا تَقطَع عَلَيهِ مَسأَلَتَهُ فَيَجعَلَها حُجَّةً . تَكَلَّم يا سُلَيمانُ .
قالَ: قَد أَخبَرتُكَ أَنَّها كَالسَّمعِ وَالبَصَرِ وَالعِلمِ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: لا بَأسَ ، أَخبِرني عَن مَعنى هذِهِ أَمعنىً واحِدٌ أَم مَعانٍ مُختَلِفَةٌ؟!
قالَ سُلَيمانُ : بَل مَعنىً واحِدٌ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَمَعنَى الإِراداتِ كُلِّها مَعنىً واحِدٌ؟
قالَ سُلَيمانُ : نَعَم .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَإِن كانَ مَعناها مَعنىً واحِدا كانَت إِرادَةُ القِيامِ وإِرادَةُ القُعودِ وإِرادَةُ الحَياةِ وإِرادَةُ المَوتِ ، إِذا كانَت إِرادَتُهُ واحِدَةً لَم يَتَقَدَّم بَعضُها بَعضا ولَم يُخالِف بَعضُها بَعضا ، وكانَ شَيئا واحِدا !
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّ مَعناها مُختَلِفٌ .
قالَ عليه السلام: فَأَخبِرني عَنِ المُريدِ أَهُوَ الإِرادَةُ أَو غَيرُها؟!
قالَ سُلَيمانُ : بَل هُوَ الإِرادَةُ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَالمُريدُ عِندَكُم يَختَلِفُ إِن كانَ هُوَ الإِرادَةُ ؟
قالَ: يا سَيِّدي ، لَيسَ الإِرادَةُ المُريدَ .
قالَ عليه السلام: فَالإِرادَةُ مُحدَثَةٌ ، وإِلاّ فَمَعَهُ غَيرُهُ. افهَم وزِد في مَسأَلَتِكَ.
قالَ سُلَيمانُ : فَإِنَّها اسمٌ مِن أَسمائِهِ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: هَل سَمّى نَفسَهُ بِذلِكَ؟
قالَ سُلَيمانُ : لا ، لَم يُسَمِّ نَفسَهُ بِذلِكَ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَلَيسَ لَكَ أَن تُسَمِّيَهُ بِما لَم يُسَمِّ بِهِ نَفسَهُ .
قالَ: قَد وَصَفَ نَفسَهُ بِأَنَّهُ مُريدٌ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: لَيسَ صِفَتُهُ نَفسَهُ أَنَّهُ مُريدٌ إِخبارا عَن أنَّهُ إِرادَةٌ ولا إِخبارا عَن أَنَّ الإِرادَةَ اسمٌ مِن أَسمائِهِ .
قالَ سُلَيمانُ : لِأَنَّ إِرادَتَهُ عِلمُهُ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: يا جاهِلُ ، فِإِذا عَلِمَ الشَّيءَ فَقَد أَرادَهُ .
قالَ سُلَيمانُ : أَجَل . قالَ عليه السلام: فَإِذا لَم يُرِدهُ لَم يَعلَمهُ .
قالَ سُلَيمانُ : أَجَل .
قالَ عليه السلام: مِن أَينَ قُلتَ ذاكَ ، ومَا الدَّليلُ عَلى أَنَّ إِرادَتَهُ عِلمُهُ ، وقَد يَعلَمُ ما لا يُريدُهُ أَبَدا ، وذلِكَ قَولُهُ عز و جل : «وَ لَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِى أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ» ۱۳ فَهُوَ يَعلَمُ كَيفَ يَذهَبُ بِهِ وهُوَ لا يَذهَبُ بِهِ أَبَدا .
قالَ سُلَيمانُ : لِأَنَّهُ قَد فَرَغَ مِنَ الأَمرِ فَلَيسَ يَزيدُ فيهِ شَيئا .
قالَ الرِّضا عليه السلام: هذا قَولُ اليَهودِ . فَكَيفَ قالَ عز و جل: «ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ» ۱۴ ؟
قالَ سُلَيمانُ : إِنَّما عَنى بِذلِكَ أَنَّهُ قادِرٌ عَلَيهِ .
قالَ عليه السلام: أَفَيَعِدُ ما لا يَفي بِهِ؟! فَكَيفَ قالَ عز و جل: «يَزِيدُ فِى الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ» ۱۵ وقالَ عز و جل : «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتَـبِ» ۱۶ وقَد فَرَغَ مِنَ الأَمرِ ؟! فَلَم يُحِر جَوابا .
قالَ الرِّضا عليه السلام: يا سُلَيمانُ ، هَل يَعلَمُ أَنَّ إِنسانا يَكونُ ولا يُريدُ أَن يَخلُقَ إِنسانا أَبَدا ، وأَنَّ إِنسانا يَموتُ اليَومَ ولا يُريدُ أَن يَموتَ اليَومَ؟
قالَ سُلَيمانُ : نَعَم .
قالَ الرِّضا عليه السلام: فَيَعلَمُ أَنَّهُ يَكُون ما يُريدُ أَن يَكونَ ، أَو يَعلَمُ أَنَّهُ يَكونُ ما لا يُريدُ أَن يَكونَ؟!
قالَ: يَعلَمُ أَنَّهُما يَكونانِ جَميعا .
قالَ الرِّضا عليه السلام: إِذا يَعلَمُ أَنَّ إِنسانا حَيٌّ مَيِّتٌ ، قائِمٌ قاعِدٌ ، أَعمى بَصيرٌ في حالٍ واحِدَةٍ ، وهذا هُوَ المُحالُ !
قالَ: ـ جُعِلتُ فِداكَ ! ـ فَإِنَّهُ يَعلَمُ أَنَّهُ يَكونُ أَحدُهُما دونَ الآخَرِ .
قالَ عليه السلام: لا بَأسَ ، فَأَيَّهُمُا يَكونُ ؛ الَّذي أَرادَ أَن يَكونَ ، أَوِ الَّذي لَم يُرِد أَن يَكونَ ؟
قالَ سُلَيمانُ : الَّذي أَرادَ أَن يَكونَ .
فَضَحِكَ الرِّضا عليه السلام وَالمَأمونُ وأَصحابُ المَقالاتِ.
قالَ الرِّضا عليه السلام: غَلَطتَ وتَرَكتَ قَولَكَ: إِنَّهُ يَعلَمُ أَنَ إِنسانا يَموتُ اليَومَ وهُوَ لا يُريدُ أَن يَموتَ اليَومَ ، وأَنَّهُ يَخلُقُ خَلقا وهُوَ لا يُريدُ أَن يَخلُقَهُم، فَإِذا لَم يَجُزِ العِلمُ عِندَكُم بِما لَم يُرِد أَن يَكونَ فَإِنَّما يَعلَمُ أَن يَكونَ ما أَرادَ أَن يَكونَ.
قالَ سُلَيمانُ : فَإِنَّما قَولي: إِنَّ الإِرادَةَ لَيسَت هُوَ ولا غَيرَهُ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: يا جاهِلُ ، إِذا قُلتَ: لَيسَت هُوَ ؛ فَقَد جَعَلتَها غَيرَهُ ، وإِذا قُلتَ: لَيسَت هِيَ غَيرَهُ ؛ فَقَد جَعَلتَها هُوَ !
قالَ سُلَيمانُ : فَهُوَ يَعلَمُ كَيفَ يَصنَعُ الشَّيءَ؟
قالَ عليه السلام: نَعَم .
قالَ سُلَيمانُ : فَإِنَّ ذلِكَ إِثباتٌ لِلشَّيءِ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: أَحَلتَ ؛ لِأَنَّ الرَّجُلَ قَد يُحسِنُ البِناءَ وإِن لَم يَبنِ ، ويُحسِنُ الخِياطَةَ وإِن لَم يَخِط ، ويُحسِنُ صنعَةَ الشَّيءِ وإِن لَم يَصنَعهُ أَبَدا .
ثُمَّ قالَ لَهُ: يا سُلَيمانُ هَل يَعلَمُ أَنَّهُ واحِدٌ لا شَيءَ مَعَهُ؟!
قالَ: نَعَم .
قالَ: أَفَيَكونُ ذلِكَ إِثباتا لِلشَّيءِ؟
قالَ سُلَيمانُ : لَيسَ يَعلَمُ أَنَّهُ واحِدٌ لا شَيءَ مَعَهُ.
قالَ الرِّضا عليه السلام: أَفَتَعلَمُ أَنتَ ذاكَ؟
قالَ: نَعَم .
قالَ: فَأَنتَ يا سُلَيمانُ أَعلَمُ مِنهُ إِذا !
قالَ سُلَيمانُ : المَسأَلَةُ مُحالٌ .
قالَ: مُحالٌ عِندَكَ أَنَّهُ واحِدٌ لا شَيءَ مَعَهُ ، وأَنَّهُ سَميعٌ بَصيرٌ حَكيمٌ عَليمٌ قادِرٌ؟
قالَ: نَعَم .
قالَ عليه السلام: فَكَيفَ أَخبَرَ اللّهُ عز و جل أَنَّهُ واحِدٌ حَيٌّ سَميعٌ بَصيرٌ عَليمٌ خَبيرٌ وهُوَ لا يَعلَمُ ذلِكَ! وهذا رَدُّ ما قالَ وتَكذيبُهُ ، تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ .
ثُمَّ قالَ الرِّضا عليه السلام: فَكَيفَ يُريدُ صُنعَ ما لا يَدري صُنعَهُ ولا ما هُوَ! وإِذا كانَ الصّانِعُ لا يَدري كَيفَ يَصنَعُ الشَّيءَ قَبلَ أَن يَصنَعَهُ فَإِنَّما هُوَ مُتَحَيِّرٌ ، تَعالَى اللّهُ عَن ذلِكَ.
قالَ سُلَيمانُ : فَإِنَّ الإِرادَةَ القُدرَةُ .
قالَ الرِّضا عليه السلام: وهُوَ عز و جل يَقدِرُ عَلى ما لا يُريدُهُ أَبَدا ، ولا بُدَّ مِن ذلِكَ لِأَنَّهُ قالَ ـ تَبارَكَ وتَعالى ـ : «وَ لَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِى أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ» فلَو كانَتِ الإِرادَةُ هِيَ القُدرَةُ كانَ قَد أَرادَ أَن يَذهَبَ بِهِ لِقُدرَتِهِ . فَانقَطَعَ سُليمانُ .
قالَ المَأمونُ عِندَ ذلِكَ: يا سُلَيمانُ ، هذا أَعلَمُ هاشِمِيٍّ. ثُمَّ تَفَرَّقَ القَومُ . ۱۷

1.الكافي: ج ۱ ص ۱۰۹ ح ۱ ، التوحيد: ص ۱۴۶ ح ۱۵ ، مختصر بصائر الدرجات: ص ۱۴۰ كلّها عن عاصم بن حميد ، بحارالأنوار: ج ۴ ص ۱۴۴ ح ۱۶ .

2.في التوحيد : «وعِلمُ اللّه ِ سابِقٌ للمشيّة» .

3.الكافي : ج ۱ ص ۱۰۹ ح ۲ ، التوحيد: ص ۱۴۶ ح ۱۶ ، بحار الأنوار: ج ۴ ص ۱۴۴ ح ۱۵ .

4.النساء: ۵۶ .

5.هود: ۱۰۸ .

6.الواقعة: ۳۲ و ۳۳ .

7.ق: ۳۵ .

8.الحِجر: ۴۸ .

9.. البيّنة: ۸ .

10.في عيون أخبار الرضا والاحتجاج «عبتموه» .

11.إلى هنا يوجد في الاحتجاج ، مع ذيله من «فإنّ الإرادة القدرة» إلى آخره .

12.الإسراء: ۱۶ .

13.الإسراء: ۸۶ .

14.المؤمن: ۶۰ .

15.فاطر: ۱ .

16.الرعد: ۳۹ .

17.التوحيد: ص ۴۴۵ ح ۱ ، عيون أخبار الرضا: ج ۱ ص ۱۸۲ ح ۱ ، الاحتجاج: ج ۲ ص ۳۶۷ ح ۲۸۴ ، مختصر بصائر الدرجات: ص ۱۴۳ ، بحار الأنوار: ج ۱۰ ص ۳۳۱ ح ۲ .

  • نام منبع :
    دانش نامه عقايد اسلامي ج5
    سایر پدیدآورندگان :
    محمّد محمّدى رى‏شهرى، با همکاری: رضا برنجكار، ترجمه: عبدالهادى مسعودى، مهدى مهریزى، على نقى خدایارى، محمّد مرادی و جعفر آریانی
    تعداد جلد :
    10
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1385
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 41269
صفحه از 511
پرینت  ارسال به