217
دانش نامه عقايد اسلامي ج4

۳۵۳۸.بحار الأنوارـ به نقل از مفضّل بن عمر ـ: امام صادق عليه السلام فرمود : «اى مفضّل! در همه اندام بدن بينديش كه چه سان هر يك براى نيازى در نظر گرفته شده اند ؛ دست ها براى چاره جويى كارها ، پاها براى تلاش ، چشم ها براى راه يافتن ، دهان براى غذا خوردن ، معده براى گوارش ، جگر براى عصاره گيرى ، سوراخ ها براى بيرون راندن فضولات بدن ، ظرف ها ۱ براى حمل آنها ، آلت تناسلى براى برپايى نسل بشر و همين گونه ، اگر در همه اندام ها به دقّت بنگرى و فكرت را به كار اندازى ، مى بينى كه هر يك به درستى و با حكمت ، تقدير و تدبير شده است» .
گفتم: اى مولاى من ! گروهى مى گويند كه اين ، كارِ طبيعت است .
امام عليه السلام فرمود : «از آنان بپرس. آيا اين طبيعت ، بر مانند اين كارها دانايى و توانايى دارد ، يا اين گونه نيست؟ اگر آن را داراى دانايى و توانايى دانستند ، پس چرا از قبول آفريدگار ، تن مى زنند؟ كار او همين است؛ و اگر گفتند كه طبيعت ، اين كارها را بدون علم و قصد [و به تصادف] مى كند ، درستى و حكمت اين كارها ، دلالت بر خلافِ اين مى كند و اين كارها را از آفريدگارى حكيم مى بيند و آنچه آنان طبيعت مى نامند ، سنّتى جارى در خلقت اوست كه همو جارى اش كرده است ... .
اى مفضّل! به حواسّ ويژه انسان كه بدان بر غير خود برترى يافته ، بنگر كه چگونه چشم ها را در سر قرار داده است؛ مانند چراغ هاى بالاى مناره ، تا بتواند چيزها را از بالا ببيند و در اندام زير آن ، مانند دست و پاها قرار نداد تا آسيب پذير باشند و به جهت پرداختن به كارها و حركت [دست و پا ]آسيب ببينند و متأثر و ناقص شوند. نيز در اندام ميانى بدن ، مانند شكم و پشت هم قرار نداد تا چرخش و سركشى اش به چيزها ، سختش آيد . پس چون در هيچ يك از اين اندام ها جايگاه مناسبى نبود ، سر ، بهترين جايگاه براى حواس و به منزله پناهگاهى براى آنها شد .
حواس را پنج [گونه] قرار داد تا پنج [چيز] را حس كنند و از درك هيچ محسوسى در نمانند . چشم را براى درك رنگ ها قرار داد و اگر رنگ ها بودند ، امّا چشمى نبود تا آنها را درك كند ، هيچ فايده اى نداشتند و گوش را آفريد تا صداها را درك كند و اگر صداها بودند ، امّا گوشى نبود كه آنها را درك كند ، هيچ نيازى به آنها نبود و چنين است حواسّ ديگر .
آن سو نيز مى شود استدلال نمود . اگر چشمى بود ، ولى رنگ هايى وجود نداشتند ، براى چشم معنايى نبود و اگر گوشى بود و صداهايى نبود ، گوش ، جايگاهى نداشت .
پس بنگر كه چگونه برخى را بر اين تقدير نموده كه چيزهايى ديگر را دريابند و براى هر حسّى ، محسوسى قرار داده كه بدان مى پردازد و براى هر محسوسى ، حسّى قرار داده كه آن را درك مى كند .
و با وجود اين ، اشيايى را واسطه ميان حسّ و محسوس قرار داده كه حواس ، جز بدانها راه به جايى نمى برند ؛ مانند نور و هوا كه اگر نورى نبود تا رنگ را براى چشم آشكار كند ، چشم نمى توانست رنگ را درك كند و اگر هوايى نبود كه صدا را به گوش برساند ، گوش نمى توانست صدا را درك كند . حال آيا بر كسى كه درست بينديشد و فكرش را به كار اندازد ، مخفى مى مانَد كه فراهم آوردن چنين زمينه ها و هماهنگى ميان حواسّ و محسوسات و آماده كردن واسطه هايى براى درك و نيل حواس به محسوسات بدين گونه كه من توصيف كردم ، جز از خواست و تقدير فاعلى باريك بين و آگاه است؟».

1.مانند مثانه.


دانش نامه عقايد اسلامي ج4
216

۳۵۳۸.بحار الأنوار عن المفضّل بن عمر :قالَ الصادقُ عليه السلام : فَكِّر ـ يا مُفَضَّلُ ـ في أَعضاءِ البَدَنِ أَجمَعَ وتَدبيرِ كُلٍّ مِنها لِلإِربِ ۱ ؛ فَاليَدانِ لِلعِلاجِ ، وَالرِّجلانِ لِلسَّعيِ ، وَالعَينانِ لِلاِهتِداءِ ، وَالفَمُ لِلاِغتِذاءِ ، وَالمِعدَةُ لِلهَضمِ ، وَالكَبِدُ لِلتَّخليصِ ، وَالمَنافِذُ لِتَنفيذِ الفُضولِ ، وَالأَوعِيَةُ لِحَملِها ، وَالفَرجُ لاِءِقامَةِ النَّسلِ ، وكَذلِكَ جَميعُ الأَعضاءِ إِذا تَأَمَّلتَها وأَعمَلتَ فِكرَكَ فيها ونَظَرَكَ ؛ وَجَدتَ كُلَّ شَيءٍ مِنها قَد قُدِّرَ لِشَيءٍ عَلى صَوابٍ وحِكمَةٍ .
فَقُلتُ : يا مَولايَ ، إِنَّ قَوما يَزعُمونَ أنَّ هذا مِن فِعلِ الطَّبيعَةِ !
فَقالَ : سَلهُم عَن هذِهِ الطَّبيعَةِ ، أهِيَ شَيءٌ لَهُ عِلمٌ وقُدرَةٌ عَلى مِثلِ هذِهِ الأَفعالِ ، أم لَيسَت كَذلِكَ ؟ فَإِن أَوجَبوا لَهَا العِلمَ وَالقُدرَةَ فَما يَمنَعُهُم مِن إِثباتِ الخالِقِ فَإِنَّ هذِهِ صَنعَتُهُ؟ وإِن زَعَموا أنَّها تَفعَلُ هذِهِ الأَفعالَ بِغَيرِ عِلمٍ ولا عَمدٍ ، وكانَ في أَفعالِها ما قَد تَراهُ مِنَ الصَّوابِ وَالحِكمَةِ عُلِمَ أنَّ هذَا الفِعلَ لِلخالِقِ الحَكيمِ ، وأنَّ الَّذي سَمَّوهُ طَبيعَةً هُوَ سُنَّةٌ في خَلقِهِ الجارِيَةِ عَلى ما أَجراها عَلَيهِ ... .
أُنظُرِ الآنَ ـ يا مُفَضَّلُ ـ إِلى هذِهِ الحَواسِّ الَّتي خُصَّ بِهَا الإِنسانُ في خَلقِهِ وشُرِّفَ بِها عَلى غَيرِهِ ، كَيفَ جُعِلَتِ العَينانُ فِي الرَّأسِ كَالمَصابيحِ فَوقَ المَنارَةِ لِيَتَمَكَّنَ مِن مُطالَعَةِ الأَشياءِ ، ولَم تُجعَل فِي الأَعضاءِ الَّتي تَحتَهُنَّ كَاليَدَينِ وَالرِّجلَينِ فَتَعرِضَهَا الآفاتُ ، وتُصيبَها مِن مُباشَرَةِ العَمَلِ وَالحَرَكَةِ ما يُعَلِّلُها ويُؤَثِّرُ فيها ويَنقُصُ مِنها ، ولا فِي الأَعضاءِ الَّتي وَسَطَ البَدَنِ كَالبَطنِ وَالظَّهرِ فَيَعسُرَ تَقَلُّبُها وَاطِّلاعُها نَحوَ الأَشياءِ ، فَلَمّا لَم يَكُن لَها في شَيءٍ مِن هذِهِ الأَعضاءِ مَوضِعٌ كانَ الرَّأسُ أَسنَى المَواضِعِ لِلحَواسِّ ، وهُوَ بِمَنزِلَةِ الصَّومِعَةِ لَها .
فَجَعَلَ الحَواسَّ خَمسا تَلقى خَمسا لِكَيلا يَفوتَها شَيءٌ مِنَ المَحسوساتِ ، فَخَلَقَ البَصَرَ لِيُدرِكَ الأَلوانَ ؛ فَلَو كانَتِ الأَلوانُ ولَم يَكُن بَصَرٌ يُدرِكُها لَم يَكُن مَنفَعَةٌ فيها ، وخَلَقَ السَّمعَ لِيُدرِكَ الأَصواتَ ؛ فَلَو كانَتِ الأَصواتُ ولَم يَكُن سَمعٌ يُدرِكُها لَم يَكُن فيها إِربٌ ، وكَذلِكَ سائِرُ الحَواسِّ . ثُمَّ هذا يَرجِعُ مُتَكافِئا ؛ فَلَو كانَ بَصَرٌ ولَم يَكُن ألوانٌ لَما كانَ لِلبَصَرِ مَعنىً ، ولَو كانَ سَمعٌ ولَم يَكُن أصواتٌ لَم يَكُن لِلسَّمعِ مَوضِعٌ .
فَانظُر كَيفَ قَدَّرَ بَعضَها يَلقى بَعضا فَجَعَلَ لِكُلِّ حاسَّةٍ مَحسوسا يَعمَلُ فيهِ ، ولِكُلِّ مَحسوسٍ حاسَّةً تُدرِكُهُ .
ومَعَ هذا فَقَد جُعِلَت أَشياءُ مُتَوَسِّطَةً بَينَ الحَواسِّ وَالمَحسوساتِ ، لا يَتِمُّ الحَواسُّ إِلاّ بِها ، كَمِثلِ الضِّياءِ وَالهَواءِ ؛ فَإِنَّهُ لَو لَم يَكُن ضِياءٌ يُظهِرُ اللَّونَ لِلبَصَرِ لَم يَكُنِ البَصَرُ يُدرِكُ اللَّونَ ، ولَو لَم يَكُن هَواءٌ يُؤَدِّي الصَّوتَ إِلَى السَّمعِ لَم يَكُنِ السَّمعُ يُدرِكُ الصَّوتَ ، فَهَل يَخفى عَلى مَن صَحَّ نَظَرُهُ وأَعمَلَ فِكرَهُ أنَّ مِثلَ هذَا الَّذي وَصَفتُ من تَهيِئَةِ الحَواسِّ وَالمَحسوساتِ بَعضُها يَلقى بَعضا ، وتَهِيئَةِ أَشياءَ أُخَرَ بِها تَتِمُّ الحَواسُّ لا يَكونُ إِلاّ بِعَمدٍ وتَقديرٍ مِن لَطيفٍ خَبيرٍ ؟ ۲

1.الإرْبُ : الحاجة (لسان العرب : ج ۱ ص ۲۰۸) .

2.بحار الأنوار : ج ۳ ص ۶۹ عن المفضّل بن عمر في الخبر المشتهر بتوحيد المفضل .

  • نام منبع :
    دانش نامه عقايد اسلامي ج4
    سایر پدیدآورندگان :
    محمّد محمّدى رى‏شهرى، با همکاری: رضا برنجكار، ترجمه: عبدالهادى مسعودى، مهدى مهریزى، على نقى خدایارى، محمّد مرادی و جعفر آریانی
    تعداد جلد :
    10
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1385
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 66682
صفحه از 604
پرینت  ارسال به