۱۷۵۶.الكافى از ابوبصير :از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: «در روزگار رسول خدا صلى الله عليه و آلهمؤمن فقيرى بود كه از اهل صُفّه و بسيار نيازمند بود و همواره در اوقات نماز ، با وى همراهى مى كرد و هيچ وقتى را از دست نمى داد . پيامبر صلى الله عليه و آله به وى مهر مى ورزيد و نيازمندى و غربتش را مراقب بود و به او مى فرمود: «اى سعد! اگر مالى مرا رسد ، تو را بى نياز خواهم كرد» . اين مدت بر پيامبر طولانى گشت و اندوه وى براى سعد شدت گرفت . خداى سبحان از اندوه او براى سعد آگاه شد ؛ پس جبرئيل را با دو درهم بر وى نازل فرمود . او گفت: «اى محمّد! خداوند اندوهت را براى سعد دريافت ؛ آيا مى خواهى وى را توانگر كنى؟» فرمود: «آرى» . گفت: «اين دو درهم را به او بخش و فرمانش ده كه با آن دو تجارت كند» .
رسول خدا صلى الله عليه و آله آن دو درهم را گرفت و براى نماز ظهر بيرون شد ، حال آن كه سعد بر آستانه خانه پيامبر انتظار وى را مى كشيد . چون رسول خدا صلى الله عليه و آلهاو را ديد ، فرمود: «اى سعد! آيا با تجارت ، نيك آشنايى؟» سعد پاسخ داد: «خداى را سوگند كه تا كنون مالى نداشته ام كه با آن تجارت كنم» . پيامبر صلى الله عليه و آلهآن دو درهم را به وى بخشيد و فرمود: «با اين دو تجارت كن و روزى خدا را بجوى» . سعد آن دو درهم را ستاند و همراه پيامبر روان گشت تا نماز ظهر و عصر را به جا آورد . سپس پيامبر به وى فرمود: «اى سعد! برخيز و روزى خداى را بجوى ؛ كه من از وضع تو اندوهگين بودم» .
سعد در پى كار روان شد و هر چيز را كه به يك درهم خريد ، به دو درهم فروخت ؛ و هر چه را به دو درهم خريد ، به چهار درهم فروخت . پس دنيا به سعد روى آورد و كالا و مالش بسيار شد و تجارتش رونق گرفت . پس بر درِ مسجد جايگاهى گرفت و در آن جاى بنشست و تجارت خويش را در آن مكان گرد آورد . چون بلال اذان نماز را مى داد ، پيامبر صلى الله عليه و آله براى نماز بيرون مى شد ، حال آن كه سعد به كار دنيا مشغول بود و هنوز وضو نساخته و مهياى نماز نبود ، چنان كه پيش از پرداختن به دنيا مهيا مى شد . پيامبر به وى مى فرمود : «اى سعد! دنيا تو را از نماز غافل كرده است» . او مى گفت: «چه كنم؟ آيا مالم را تباه سازم؟ اين مردى است كه به او چيزى فروخته ام و اينك مى خواهم مالم را از او بستانم ؛ و اين مردى است كه از او چيزى خريده ام و اكنون مى خواهم حق وى را بپردازم» .
پس پيامبر را از كار سعد اندوهى درگرفت ، بسى سخت تر از آن چه در فقر او درگرفته بود . آن گاه ، جبرئيل بر وى فرود آمد و گفت: «اى محمّد! خداوند اندوه تو را براى سعد دريافت . كدام يك برايت خواستنى تر است: حال نخست او يا حال كنونى اش؟» پيامبر فرمود: «اى جبرئيل! حال نخست او ؛ زيرا دنيايش آخرت وى را تباه كرده است» . جبرئيل گفت: «همانا دوستىِ دنيا و اموال آن ، فتنه و مايه بازداشته شدن از آخرت است . به سعد بگو كه آن دو درهم را كه به وى داده بودى ، به تو باز دهد . آن گاه ، حال وى به شكل نخست باز خواهد گشت» .
پس پيامبر بيرون شد و بر سعد برگذشت و به او گفت: «اى سعد! آيا نمى خواهى دو درهمى را كه به تو داده بودم ، باز پس دهى؟» سعد گفت: «آرى ؛ بلكه دويست درهم باز مى دهم» . فرمود: «از تو جز همان دو درهم نمى خواهم ، اى سعد!» پس سعد آن دو درهم را به وى باز داد .
آن گاه ، دنيا به سعد پشت كرد ، چندان كه هر چه گرد آورده بود ، از دست رفت و او به همان حال نخست بازگشت .