۱۶۵۷.مسند ابن حنبل از مالك بن عبداللّه زيادى :ابوذر از عثمان بن عفان اجازه ورود خواست . عثمان به او كه عصايش را در دست داشت ، اجازه ورود داد . عثمان گفت : «اى كعب! عبدالرحمان [بن عوف] در گذشته و مالى بر جا نهاده است . رأى تو درباره آن چيست؟» كعب گفت: «اگر حق خدا را در آن ادا مى كرده ، آن را باكى نيست» . ابوذر عصايش را برافراشت و كعب را بزد و گفت: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود : دوست نمى دارم كه به قدر اين كوه [اُحُد] ، طلا داشته باشم و همه را انفاق كنم و خداى از من بپذيرد ، ولى پس از خود شش اوقيه [= ۱۶۸ گرم] بر جاى گذارم . اى عثمان! به خدا سوگندت مى دهم ؛ آيا اين را شنيدى؟» ـ و اين را سه بار گفت . ـ عثمان گفت: «آرى» .
۱۶۵۸.حلية الأولياء از عبداللّه بن صامت پسر برادر ابوذر :مشغول تقسيم ميراث عبدالرحمان بن عوف بودند و كعب نيز حضور داشت . عثمان به كعب گفت: «رأى تو چيست درباره كسى كه چنين مالى را گرد آورده و از آن صدقه داده و در كارهاى خيرِ چنين و چنان صرف كرده باشد؟» گفت: «من براى او اميد خير دارم» . ابوذر خشمگين گشت و بر كعب عصا بركشيد و گفت: «تو چه مى دانى اى يهودى زاده! هر آينه صاحب اين مال در روز قيامت ، آرزو مى كند عقرب ها بيخ و بُن دلش را نيش زنند!»
ر .ك : ص۸۶۳ (پرهيز دادن از فخرفروشى با ثروت) . ص۹۲۳ (نكوهش ترجيح دادن مال) . ص ۹۰۹ (ويژگى هاى منفى ثروت) .