۸۴۶.كشف اليقين :روايت شده است كه على عليه السلام شبى بر زنى بينوا برگذشت . زن كودكانى كوچك داشت كه از گرسنگى مى گريستند و او ايشان را سرگرم و مشغول مى ساخت تا بخوابند و زير ظرفى كه تنها در آن آب بود ، آتش برافروخته بود تا ايشان را بدين خيال اندازد كه در آن ظرف غذايى برايشان مى پزد . اميرالمؤمنين عليه السلام حال وى را دريافت ؛ پس در راه شد و همراه قنبر به خانه باز آمد . آن گاه ، ظرفى خرما ، كيسه اى آرد ، و قدرى گوشت و برنج و نان برگرفت و بر دوش مباركش كشيد . قنبر اجازه خواست كه آن را حمل كند ، ولى امام نپذيرفت .
چون على عليه السلام به در خانه آن زن رسيد ، از او رخصت خواست و وى اجازه داخل شدن داد . على عليه السلامقدرى برنج را همراه مقدارى گوشت درون ديگى نهاد و آن گاه كه از پختن آن فراغت يافت ، آن را نزد كودكان آورد و خواست كه بخورند . چون سير شدند ، گرد اتاق به چرخش درآمد و برايشان صداى گوسفند درآورد و آنان به خنده افتادند .
آن گاه كه على عليه السلام برون آمد ، قنبر به وى گفت: «مولاى من! امشب چيزى شگفت ديدم كه دليل بخشى از آن را دانستم ؛ و آن ، توشه بردنت در جست و جوى پاداشِ [خداوند] بود . امّا بر دست و پا چرخيدنت پيرامون اتاق و صداى گوسفند درآوردنت را سبب ندانستم» .
فرمود: «اى قنبر! من نزد اين كودكان رفتم ، در حالى كه از شدّت گرسنگى مى گريستند . پس خواستم تا در حالى از نزد آنان خارج شوم كه در حال سيرى بخندند . و [براى اين منظور] دستاويزى جز آن چه كردم ، نيافتم» .