۵۰۶.الكافى از ابن فضّال از ابوعماره طيّار :به امام صادق عليه السلام گفتم: «مالم از كف رفته و آن چه داشته ام نابود شده و نانخورانم بسيارند» . امام صادق عليه السلام به وى فرمود : «هر گاه به كوفه رسيدى ، در دكّانت را بگشاى و بساطت را بگستر و ترازويت را در ميان نِه و به روزى پروردگارت روى آور» . گفت: «چون باز آمد ، در دكّانش را گشود و بساطش را گسترد و ترازويش را در ميان نهاد» . گفت: «پيرامونيانش در شگفتى شدند ، زيرا نه در خانه اش كالايى كم يا زياد بود و نه نزدش چيزى» . گفت: «پس مردى نزد وى آمد و گفت: براى من جامه اى بخر » . گفت: «براى آن مرد جامه اى خريد و قيمتش را ستاند و مبلغ نزد او ماند» .
سپس كسى ديگر نزد او آمد و به وى گفت: «برايم جامه اى بخر» . گفت: «او در پى جامه در بازار گشت و برايش جامه اى خريد و بهايش را ستاند و آن هم نزدش ماند» . و تاجران چنين عمل مى كردند ؛ يعنى برخى از ديگران كالايى را [به امانت ]مى گرفتند [و بعد بهايش را مى دادند] .
سپس مردى ديگر نزدش آمد و گفت : «اى ابوعُماره! مرا دو لنگه بارِ كتان است . آيا آن را مى خرى ، بدين گونه كه بهايش را يك سال بعد از تو بستانم؟» گفت: «آرى ؛ آن را بارگير و نزد من آور» . گفت: «آن مرد ، بار را نزد وى آورد و او آن را از مرد خريد ، بدين گونه كه يك سال بعد بهايش را بپردازد» . گفت: «آن مرد برخاست و برفت . آن گاه ، يكى از بازاريان نزد وى آمد و گفت: اى ابوعماره! اين لنگه بار چيست؟ گفت: اين لنگه بارى است كه خود ، خريده ام . گفت: نيمى از آن را به من بفروش و من بهايش را پيشتر به تو مى پردازم . گفت: چنين مى كنم . و آن را به وى فروخت ؛ نيمى از كالا را داد و نيمى از قيمت را ستاند . گفت: «بدين سان ، باقيمانده كالا تا يك سال در دست وى بود» . گفت : «پس با بهاى آن ، يك جامه و دو جامه خريد و عرضه كرد و باز خريد و فروخت تا آن كه ثروتمند شد و آبرويى يافت و به جايگاهى شايسته رسيد .
۵۰۷.الكافى از صفوان بن يحيى از عبدالرّحمان بن حجّاج :مردى از ياران ما در مدينه به تنگناى شديد دچار گشت و روزگار بر او سخت شد . امام صادق عليه السلام به وى فرمود: «برو و در بازار دكّانى بگير و بساط بگستر و كوزه اى آب نزد خود گذار و همواره بر در مغازه ات باش!» گفت: «آن مرد چنين كرد و در اين كار پايدارى ورزيد» . گفت: «پس از چندى ، كاروانى از مصر در رسيد و هر يك از افراد كالايش را به آشنايى و دوستى سپرد ، چندان كه دكّان ها را پر كردند . يك تن باقى ماند كه دكّانى نيافت تا كالايش را در آن نهد . بازاريان به او گفتند: اين جا مردى است قابل اعتماد كه در دكّانش كالايى نيست . خوب است كالايت را در دكّان او گذارى! مرد نزد وى آمد و به او گفت : كالايم را در دكّانت گذارم؟ گفت: آرى . پس كالايش را در دكّان وى نهاد و فروش كالايش را ، يك به يك ، آغاز كرد . آن گاه كه وقت حركت كاروان رسيد ، اندكى از كالايش باقى مانده بود . او كه نمى خواست بر سرِ آن مقدار بماند ، به دوست ما گفت: آيا اين كالا را نزد تو وانهم تا بفروشى و قيمتش را برايم بفرستى؟ » . گفت: «مرد جواب داد : آرى . پس كاروان برون شد و مرد با آنان برفت و كالا را نزد وى نهاد . دوست ما آن را فروخت و بهايش را براى وى فرستاد» .
گفت: «ديگر بار كه كاروان مصر آماده حركت از مصر شد ، آن مرد كالايى براى وى فرستاد و او آن را فروخت و بهايش را برايش ارسال كرد . آن مرد ، چون چنين ديد ، در مصر بماند و براى وى كالا مى فرستاد و متاعش را فراهم مى ساخت» . گفت: «بدين سان ، توفيق يافت و مالش افزون گشت و ثروتمند شد» .