و ـ ستيز با مستكبران
۲۱۹۳.امام صادق عليه السلام :مردى ثروتمند ، با لباسى فاخر ، خدمت پيامبر خدا رسيد و در محضر ايشان نشست . مرد تنگ دستى نيز ، با لباسى مندرس ، وارد شد و در كنار مرد ثروتمند نشست . مرد ثروتمند ، لباسش را از زير پايش جمع و جور كرد . پيامبر خدا فرمود : «ترسيدى كه از نادارىِ او ، چيزى به تو سرايت كند؟» .
گفت : خير .
فرمود : «پس ترسيدى كه از ثروتمندىِ تو ، چيزى عايد او شود؟» .
گفت : خير .
فرمود : «پس ترسيدى كه او لباس تو را كثيف كند؟» .
گفت : خير .
فرمود : «پس چه باعث شد كه تو چنين كنى؟» .
گفت : اى پيامبر خدا ! من همراهى دارم كه برايم هر كارِ زشتى را زيبا جلوه مى دهد و هر كارِ خوبى را بد مى نماياند . من نيمى از دارايى ام را براى اين [مرد تنگ دست] قرار دادم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد تنگ دست فرمود : «آيا مى پذيرى؟» .
گفت : خير .
مرد ثروتمند به او گفت : چرا نمى پذيرى؟
پاسخ داد : مى ترسم بر من همان رود كه بر تو رفته است .
ز ـ نزديك كردنِ دل ها
۲۱۹۴.فتح البارىـ به نقل از ابو سالم ، از ابو ذر ـ: پيامبر خدا به من فرمود : «جُعَيل را چگونه مى بينى؟» .
گفتم : مانند ديگر مردمِ همتاى خويش است ؛ يعنى مهاجران .
فرمود : «فلانى را چگونه مى بينى؟» .
گفتم : بزرگى از بزرگان مردم است .
فرمود : «جُعيل ، از يك دنيا همانند او ، بهتر است!» .
گفتم : اين فلان ، چنين وضعى [در نظر شما] دارد و شما با او چنان [با سخاوت و احترام ]رفتار مى كنى ؟!
فرمود : «او رئيس قوم خود است و من از طريق [دلجويىِ] او ، از قومش دلجويى مى كنم» .