۱۶۸.تاريخ دمشق :رَباب كَلبى ، دختر اِمرؤ القيس بن عَدىّ بن اَوس بن جابر بن كعب بن عُلَيم بن هُبَل بن عبد اللّه بن كِنانه ، همسر حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام و مادر دخترش سَكينه ، در ميان آن دسته از خاندان حسين عليه السلام است كه پس از شهادتش ، در دمشق ، بر يزيد ، وارد شدند و حسين عليه السلام در يكى از شعرهايش از او ياد كرده است .
عوف بن خارجه مى گويد : در روزگار خلافت عمر بن خطّاب ، نزدش بودم كه مردى گردن كج ، از ميان مردم ، عبور كرد و به سوى عمر آمد و پيش رويش ايستاد و به او با عنوان خليفه ، سلام داد . عمر گفت : تو كيستى؟
گفت : مردى مسيحى! من ، امرؤ القيس پسر عَدىّ كلبى هستم .
عمر ، او را نشناخت . مردى از ميان جماعت به او گفت كه اين ، از قبيله بكر بن وائل است كه در جنگ جاهلىِ فَلَج ، بر آنان هجوم آورده است .
عمر گفت : چه مى خواهى؟
گفت : مى خواهم مسلمان شوم .
عمر ، اسلام را بر او عرضه داشت و وى ، پذيرفت . سپس عمر ، نيزه اى خواست و پرچم امارت بر مسلمانانِ قبيله قُضاعه را بر آن بست و به او سپرد .
اين پيرمرد ، باز گشت ، در حالى كه پرچم بر بالاى سرش به اهتزار در آمده بود و تا آن هنگام ، نديده بودم مردى كه يك سجده هم نكرده ، امير گروهى از مسلمانان شود .
على بن ابى طالب عليه السلام به همراه دو پسرش ، حسن و حسين ، از آن مجلس برخاستند و خود را به او رساندند . على عليه السلام سرِ او را گرفت (او را به سوى خود ، متوجّه كرد ) و فرمود : «من ، على بن ابى طالب ، پسرعمو و داماد پيامبر خدايم و اين دو ، پسران من از دختر او هستند . ما مى خواهيم داماد تو شويم . به ما همسر بده» .
امرؤ القيس گفت : اى على ! مُحَيّاه دختر امرؤ القيس را به عقد تو در آوردم ، و اى حسن ! سَلمى دختر امرؤ القيس را به عقد تو در آوردم ، و اى حسين ! رَباب دختر امرؤ القيس را به عقد تو در آوردم .
و رَباب ، همان است كه حسين عليه السلام در حقّش چنين سروده است :
به جانت سوگند ، من ، سرايى را دوست دارمكه سَكينه و رَباب در آن ، جاى دارند .
دوستشان دارم و دارايى ام را مى دهمو سرزنشگرم را ياراى سرزنش نيست .
و هر چند [ مرا ] سرزنش كنند ، مطيع سرزنشگران نيستمدر طول زندگى ام تا آن گاه كه خاك ، مرا پنهان كند .
او كسى است كه يك سال بر مزار حسين عليه السلام ، اقامت [ و عزادارى ] كرد و سپس سرود :
تا يك سال ، مى گِريم و سپس ، شما دو تن ۱ را بدرود مى گويمو البته هر كس يك سال كامل بگريد ، عذر مقبولى [براى رفتن ]آورده است .
و سَكينه [ كه نامش در شعر امام عليه السلام آمد] ، نامش آمنه يا اُمَيمه است و سكينه ، لقبى است كه مادرش رَباب دختر امرؤ القيس ، به او داده است .
و چون حسين عليه السلام وفات كرد ، به خواستگارى رَباب آمدند و پافشارى كردند ؛ امّا او گفت : «پدرْشوهر ديگرى جز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر نمى گزينم» و ديگر ازدواج نكرد و پس از حسين عليه السلام ، يك سال بدون سقف و سايه بان ، زندگى كرد تا آن جا كه فرسوده شد و از افسردگى ، جان داد . او از زيباترين و عاقل ترينْ زنان بود .
و گفته شده : او در روزگار حسين عليه السلام در گذشت .