۱۲۵۳.تاريخ الطبرىـ به نقل از عَون بن ابى جُحَيفه ـ: محمّد بن اشعث ، نزد عبيد اللّه بن زياد رفت و در باره هانى بن عروه ، با او حرف زد و گفت: تو به موقعيت هانى بن عروه در اين شهر ، واقفى و جايگاه خانواده اش را در ميان قبيله مى دانى . بستگان او باخبر شده اند كه من و همراهانم ، او را نزد تو آورده ايم. تو را به خدا سوگند ، او را به خاطر من ببخش. من از دشمنى بستگان او ، ناراحتم . آنان ، گرامى ترين مردمانِ اين شهر و پشتوانه اهل يمن هستند.
ابن زياد ، وعده داد كه او را ببخشد ؛ ليكن قضاياى مسلم كه اتّفاق افتاد، تصميمش عوض شد و از وفا كردن به وعده اش سر باز زد.
وقتى مسلم بن عقيل به شهادت رسيد، ابن زياد، دستور داد هانى بن عروه را به بازار ببرند ۱ و سرش را از بدنش جدا كنند . هانى را با دستان بسته به بازار خريد و فروشِ گوسفند بردند و او پيوسته مى گفت: اى قبيله مَذحِج ! امروز براى من، مَذحِجى نيست ! اى قبيله مَذحِج ! قبيله مَذحِج كجاست؟
آن گاه چون ديد كسى او را يارى نمى كند ، دستش را كشيد و از طناب ، بيرون آورد و گفت: آيا عصايى، كاردى، سنگى، استخوانى يافت نمى شود تا آدمى از جان خود ، دفاع كند ؟
بر او حمله بردند و او را محكم بستند . آن گاه به وى گفتند: گردنت را دراز كن .
گفت : من نسبت به گردنم ، سخاوتمند نيستم و شما را بر كشتن خويش ، يارى نمى كنم.
غلام عبيد اللّه بن زياد ـ كه تُرك بود و نامش رشيد بود ـ با شمشير ، ضربتى بر او زد ؛ ولى اثر نكرد . هانى گفت: بازگشت ، به سوى خداست . بار خدايا ! به سوى رحمت و رضوان تو مى آيم.
آن گاه [آن غلام ،] ضربه اى ديگر زد و او را كشت .
عبد الرحمان بن حُصَين مرادى ، او (غلام عبيد اللّه ) را در منطقه خازِر ۲ به همراه عبيد اللّه بن زياد ديد . مردم گفتند: اين ، قاتل هانى بن عروه است.
پسر حُصَين گفت: خداوند ، مرا بكشد ، اگر او (غلام عبيد اللّه ) را نكشم ، يا در اين راه ، كشته نشوم ! آن گاه با نيزه بر او حمله كرد و بر او نيزه زد و او را كشت.