145
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پنجم

۱۴۳۳.الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة)ـ به نقل از فَرَزدَق ـ: حسين عليه السلام را ديدم و گفتم: پدرم ، فدايت! چه مى شد اگر مى ماندى تا مردم ، براى مراسم [ عرفات ] ، خارج شوند ؟ اميد دارم كه مردم پس از مراسم حج ، بر گِرد تو جمع شوند.
فرمود : «اى ابو فارِس ! از آنها در امان نيستم».
وارد مكّه شدم . خيمه اى و هيئتى ديدم. گفتم: اين، از آن كيست؟
گفتند: از آنِ عبد اللّه بن عمرو بن عاص .
نزد او آمدم . پيرمردى سرخ رو را ديدم و بر او سلام كردم . گفت : كيستى؟
گفتم: فَرَزدَق . آيا موافقى حسين را يارى كنم ؟
گفت: اگر چنين شود ، از پاداش و ذخيره آخرت ، بهره مند مى شوى.
گفتم: بدون دنيا؟!
او سر به زير افكند و سپس گفت: اى فرزند غالب ! حتما خلافت يزيد ، كامل مى شود . حالا ببين .
سخنش را نپسنديدم. به يزيد و معاويه ، ناسزا گفتم.
گفت: آرام باش ـ خدا تو را زشت كند ـ !
خشمگين شدم و به او هم ناسزا گفتم و برخاستم ـ و اگر نزديكانش بودند، مرا اذيّت مى كردند ـ . چون حج گزاردم، باز گشتم. كاروانى ديدم و فرياد كشيدم: آهاى ! حسين ، چه كرد؟
پاسخ دادند: هم اينك ، كشته شد.

۱۴۳۴.تاريخ الطبرىـ به نقل از فرزدق بن غالب ـ: مادرم را به حج بردم و شتر او را مى راندم . وقتى وارد حرم شدم ـ و اين به سال شصت [هجرى] بود ـ ، حسين بن على عليه السلام را ديدم كه از مكّه بيرون مى شد و شمشيرها و سپرهاى خويش را همراه داشت. گفتم: اين كاروان ، از آنِ كيست؟
گفتند: از آنِ حسين بن على .
آن گاه پيش او رفتم و گفتم: اى پسر پيامبر خدا ! پدر و مادرم به فدايت ! چرا حج نكرده ، با شتاب مى روى؟
فرمود : «اگر شتاب نكنم ، مرا مى گيرند» . آن گاه از من پرسيد: «از چه قبيله اى هستى ؟» .
گفتم: مردى از عراقم.
به خدا ، بيشتر از اين ، كنجكاوى نكرد و به همين ، بسنده كرد و فرمود : «از اخبار مردم پشت سر خود ، با من بگو».
گفتم: دل هايشان با توست و شمشيرهايشان با بنى اميّه است ، و تقدير ، به دست خداست .
فرمود : «راست گفتى».
مسئله هايى از او پرسيدم و او در باره نذرها و مَناسك ، مطالبى به من فرمود ... .
آن گاه حركت كردم و داخل حرم ، سراپرده اى ديدم كه وضعى نيكو داشت . به سوى آن رفتم و معلوم شد از آنِ عبد اللّه بن عمرو بن عاص است . از من پرسيد و به او گفتم كه حسين بن على را ديده ام. گفت: واى بر تو! چرا با وى نرفتى ؟ به خدا ، به قدرت مى رسد و سلاح در او و يارانش ، كارگر نمى افتد .
به خدا ، آهنگ آن كردم كه خودم را به او برسانم و سخن عبد اللّه در دلم اثر كرده بود. آن گاه پيامبران و كشته شدنشان را به ياد آوردم و اين انديشه ، مرا از پيوستن به آنها باز داشت و به عُسْفان ، ۱ پيش كسانِ خويش رفتم .
به خدا پيش آنها بودم كه كاروانى آمد كه از كوفه ، آذوقه آورده بود . چون از آمدن كاروان ، خبردار شدم ، به دنبال آن ، روان شدم و چون به صدارَس كاروان رسيديم، صبر نداشتم تا به آنها برسم و [از همان جا] بانگ زدم: حسين بن على ، چه كرد؟
جواب دادند: كشته شد.
پس باز گشتم ، در حالى كه عبد اللّه بن عمرو بن عاص را لعنت مى كردم. مردم آن زمان ، از اين قضيّه سخن مى گفتند و هر روز و شب ، منتظر خبر حسين عليه السلام بودند .
عبد اللّه بن عمرو مى گفت: پيش از آن كه اين درخت و اين نخل و اين صغير به كمال برسد، اين قضيّه (حكومت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ) آشكار مى شود .
يك روز به او گفتم: پس چرا وَهْط را نمى فروشى؟
گفت: لعنت خدا بر فلانى و بر تو ! و مقصودش [از فلانى] ، معاويه بود .
گفتم: نه ؛ بلكه لعنت خدا بر تو !
او باز مرا لعن كرد . از اطرافيان وى ، كسى آن جا نبود كه زحمتى از آنها ببينم. پس ، از پيش وى آمدم و مرا نشناخت .
وَهْط ، باغى بود كه عبد اللّه بن عمرو در طائف داشت و معاويه با عبد اللّه در باره معامله آن ، گفتگو كرده بود كه مالى بسيار بدهد ؛ امّا وى نپذيرفته بود كه آن را به هيچ بهايى بفروشد.

1.عُسفان از چشمه هاى مسير بين جُحفه و مكه است و در دو منزلى مكه قرار دارد (ر . ك : نقشه شماره ۳ در پايان همين جلد) .


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پنجم
144

۱۴۳۳.الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) عن الفرزدق :لَقيتُ حُسَيناً عليه السلام ، فَقُلتُ : بِأَبي أنتَ ! لَو أقَمتَ حَتّى يَصدُرَ النّاسُ ، لَرَجَوتُ أن يَتَقَصَّفَ ۱ أهلُ المَوسِمِ مَعَكَ . فَقالَ : لَم آمَنهُم يا أبا فِراسٍ .
قالَ : فَدَخَلتُ مَكَّةَ ، فَإِذا فُسطاطٌ ۲ وهَيئَةٌ ، فَقُلتُ: لِمَن هذا ؟ قالوا : لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرِو بنِ العاصِ ، فَأَتَيتُهُ فَإِذا شَيخٌ أحمَرُ ، فَسَلَّمتُ ، فَقالَ : مَن ؟ قُلتُ : الفَرَزدَقُ ، أتَرى أن أنصُرَ حُسَيناً عليه السلام ؟ قالَ : إذاً تُصيبَ أجراً وذُخراً ، قُلتُ : بِلا دُنيا ؟! فَأَطرَقَ ثُمَّ قالَ : يَا بنَ غالِبٍ ، لَتَتِمَّنَّ خِلافَةُ يَزيدَ ، فَانظُرَن . فَكَرِهتُ ما قالَ .
قالَ : فَسَبَبتُ يَزيدَ ومُعاوِيَةَ ، قالَ : مَه! قَبَّحَكَ اللّهُ . فَغَضِبتُ فَشَتَمتُهُ وقُمتُ ، ولَو حَضَرَ حَشَمُهُ ۳ لَأَوجَعوني . فَلَمّا قَضَيتُ الحَجَّ رَجَعتُ ، فَإِذا عيرٌ ، فَصَرَختُ : ألا ما فَعَلَ الحُسَينُ عليه السلام ؟ فَرَدّوا عَلَيَّ : ألا قُتِلَ . ۴

۱۴۳۴.تاريخ الطبري عن الفرزدق بن غالب :حَجَجتُ بِاُمّي ، فَأَنَا أسوقُ بَعيرَها حينَ دَخَلتُ الحَرَمَ في أيّامِ الحَجِّ ، وذلِكَ في سَنَةِ سِتّينَ ، إذ لَقيتُ الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ عليه السلام خارِجا مِن مَكَّةَ ، مَعَهُ أسيافُهُ وتِراسُهُ ، فَقُلتُ : لِمَن هذَا القِطارُ ؟ فَقيلَ : لِلحُسَينِ بنَ عَلِيٍّ عليه السلام ، فَأَتَيتُهُ فَقُلتُ : بِأَبي واُمّي يَابنَ رَسولِ اللّهِ ! ما أعجَلَكَ عَنِ الحَجِّ ؟ فَقالَ : لَو لَم أعجَل لَاُخِذتُ .
قالَ : ثُمَّ سَأَلَني : مِمَّن أنتَ ؟ فَقُلتُ لَهُ : اُمرُؤٌ مِنَ العِراقِ ؛ قالَ : فَوَاللّهِ ما فَتَّشَني عَن أكثَرَ مِن ذلِكَ ، وَاكتَفى بِها مِنّي ، فَقالَ : أخبِرني عَنِ النّاسِ خَلفَكَ ؟
قالَ : فَقُلتُ لَهُ : القُلوبُ مَعَكَ ، وَالسُّيوفُ مَع بَني اُمَيَّةَ ، وَالقَضاءُ بِيَدِ اللّهِ .
قالَ : فَقالَ لي : صَدَقتَ . قالَ : فَسَأَلتُهُ عَن أشياءَ ، فَأَخبَرَني بِها مِن نُذورٍ ومَناسِكَ ... .
قالَ : ثُمَّ مَضَيتُ فَإِذا بِفُسطاطٍ مَضروبٍ فِي الحَرَمِ ، وهَيئَتُهُ حَسَنَةٌ ، فَأَتَيتُهُ فَإِذا هُوَ لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرِو بنِ العاصِ ، فَسَأَلَني ، فَأَخبَرتُهُ بِلِقاءِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام .
فَقالَ لي : وَيلَكَ ! فَهَلَا اتَّبَعتَهُ ، فَوَاللّهِ لَيَملِكَنَّ ، ولا يَجوزُ السِّلاحُ فيهِ ولا في أصحابِهِ .
قالَ : فَهَمَمتُ وَاللّهِ أن ألحَقَ بِهِ ، ووَقَعَ في قَلبي مَقالَتُهُ ، ثُمَّ ذَكَرتُ الأَنبِياءَ وقَتلَهُم ، فَصَدَّني ذلِكَ عَنِ اللَّحاقِ بِهِم ، فَقَدِمتُ عَلى أهلي بِعُسفانَ ۵ .
قالَ : فَوَاللّهِ إنّي لَعِندَهُم إذ أقبَلَت عيرٌ قَدِ امتارَت ۶ مِنَ الكوفَةِ ، فَلَمّا سَمِعتُ بِهِم خَرَجتُ في آثارِهِم ، حَتّى إذا أسمَعتُهُمُ الصَّوتَ ، وعَجِلتُ عَن إتيانِهِم صَرَختُ بِهِم : ألا ما فَعَلَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام ؟ قالَ : فَرَدّوا عَلَيَّ : ألا قَد قُتِلَ ، قالَ : فَانصَرَفتُ وأنَا ألعَنُ عَبدَ اللّهِ بنَ عَمرِو بنِ العاصِ .
قالَ : وكانَ أهلُ ذلِكَ الزَّمانِ يَقولونَ ذلِكَ الأَمرَ ، ويَنتَظِرونَهُ في كُلِّ يَومٍ ولَيلَةٍ .
قالَ : وكانَ عَبدُ اللّهِ بنُ عَمرٍو يَقولُ : لا تَبلُغُ الشَّجَرَةُ ولَا النَّخلَةُ ولَا الصَّغيرُ حَتّى يَظهَرَ هذَا الأَمرُ .
قالَ : فَقُلتُ لَهُ : فَما يَمنَعُكَ أن تَبيعَ الوَهطَ ؟ قالَ : فَقالَ لي : لَعنَةُ اللّهِ عَلى فُلانٍ ـ يَعني مُعاوِيَةَ ـ وعَلَيكَ .
قالَ : فَقُلتُ : لا ، بَل عَلَيكَ لَعنَةُ اللّهِ ؛ قالَ : فَزادَني مِنَ اللَّعنِ ، ولَم يَكُن عِندَهُ مِن حَشَمِهِ أحَدٌ فَأَلقى مِنهُم شَرّا . قالَ : فَخَرَجتُ وهُوَ لا يَعرِفُني .
وَالوَهطُ : حائِطٌ لِعَبدِ اللّهِ بنِ عَمرٍو بِالطّائِفِ ؛ قالَ : وكانَ مُعاوِيَةُ قَد ساوَمَ بِهِ عَبدَ اللّهِ بنَ عَمرٍو ، وأعطاهُ بِهِ مالاً كَثيرا ، فَأَبى أن يَبيعَهُ بِشَيءٍ . ۷

1.. القصف : الكسر والدّفع الشديد لفرط الزّحام ، ويتقصّف عليه أبناؤهم ، أي يزدحمون (النهاية : ج ۴ ص ۷۳ «قصف») .

2.الفُسْطَاطُ : ضرب من الأبنية في السفر دون السرادق (النهاية : ج ۳ ص ۴۴۵ «فسط») .

3.حَشَمُ الرجل : خَدَمُه ومن يغضب له (الصحاح : ج ۵ ص ۱۹۰۰ «حشم») .

4.الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) : ج ۱ ص ۴۵۵ الرقم ۴۳۸ وراجع : الرقم ۴۳۷ و سير أعلام النبلاء : ج ۳ ص ۲۹۳ .

5.عُسْفان : منهلة من مناهل الطريق بين الجحفة ومكّة ، وهي من مكّة على مرحلتين (معجم البلدان : ج ۴ ص ۱۲۱) وراجع : الخريطة رقم ۳ في آخر هذا المجلّد .

6.المِيرَة : جلب الطعام ، مارَ عِيالَهُ وَامتارَ لَهم (القاموس المحيط : ج۲ ص۱۳۷ «الميرة») .

7.تاريخ الطبري : ج ۵ ص ۳۸۶ ، البداية والنهاية : ج ۸ ص ۱۶۷ نحوه وليس فيه ذيله من «قال : وكان أهل» .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پنجم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    01/01/1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 5987
صفحه از 450
پرینت  ارسال به