۲۲۵۱.تاريخ دمشقـ به نقل از سلمة بن كُهَيل ـ: سرِ حسين بن على عليه السلام را بر نيزه ديدم ، در حالى كه مى گفت : «خدا ، به زودى ، تو را از شرّ آنان ، كفايت مى كند ؛ و او شنوا و داناست» .
۲۲۵۲.حياة الحيوان الكبرى :چهار تن پس از مرگ ، سخن گفتند : يحيى بن زكريّا عليه السلام ، هنگامى كه سر بُريده شد ؛ و حبيب نجّار ، هنگامى كه گفت : «كاش قوم من مى دانستند!» ؛ و جعفر طيّار ، هنگامى كه گفت : «و آنان را كه در راه خدا كشته شدند ، مرده مپندار» تا آخر آيه ؛ و حسين بن على عليه السلام ، هنگامى كه گفت : «و به زودى ، ستمكاران خواهند دانست كه به كجا باز مى گردند!» .
۵ / ۲
اسلام آوردن راهب مسيحى
۲۲۵۳.تذكرة الخواصـ به نقل از عبد الملك بن هشام نحوى بصرى ـ: ابن زياد ، سر حسين عليه السلام را همراه با زنان و پسربچّگان و دختربچّگان از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله ـ كه سخت در بندشان كرده بود ـ ، سوار بر شترِ بى جهاز و سر و رو باز ، به اسارت فرستاد . سر حسين عليه السلام را نيز همراهشان به سوى يزيد بن معاويه ، روانه كرد و هر گاه در منزلى فرود مى آمدند ، سر را از صندوق مخصوص آن بيرون مى آوردند و آن را بر سرِ نيزه مى كردند و همه شب تا هنگام حركت ، از آن، محافظت مى كردند و سپس آن را به صندوق ، باز مى گرداندند و حركت مى كردند . آنان ، در يكى از منزل ها كه دِيْر راهبى در آن بود ، فرود آمدند و سر را مطابق روش خود ، بيرون آوردند و آن را بر سرِ نيزه كردند و نگهبانان ، مطابق شيوه خود ، از آن نگهبانى كردند و نيزه را به دِير ، تكيه دادند . نيمه شب ، راهب ، نورى از جايگاهِ سر تا دوردستِ آسمان ديد . از بالاى دِير به آن قوم ، رو كرد و گفت : شما كيستيد ؟
گفتند : ما ياران ابن زياد هستيم .
راهب گفت : اين ، سرِ كيست ؟
گفتند : سرِ حسين بن على بن ابى طالب ، پسر فاطمه ، دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله .
گفت : پيامبرتان ؟ ! گفتند : آرى .
راهب گفت : قوم بدى هستيد! اگر مسيح عليه السلام ، فرزندى داشت ، او را بر بالاى چشمانمان جاى مى داديم .
سپس گفت : آيا موافقيد كارى كنيم ؟
گفتند : چه كارى ؟
گفت : ده هزار دينار ، نزد من است . آن را مى گيريد و [در عوض ،]امشب ، سر را به من مى دهيد و آن را هنگام حركت ، از من پس مى گيريد .
گفتند : براى ما زيانى ندارد .
سر را به او دادند . او هم دينارها را به آنان داد و سر را گرفت و آن را شست و خوش بو كرد و بر روى رانش نهاد و همه شب را به گريه نشست و صبحگاه گفت : اى سر ! من اختياردار جز خود نيستم و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند نيست و جدّت محمّد ، پيامبر خداست و خدا را گواه مى گيرم كه من ، دوستدار و بنده تو هستم .
آن گاه از دِير و راه و عقيده اى كه در آن بود ، خارج شد و خادم اهل بيت عليهم السلام گرديد .