۳۳۶۸.الأمالى ، طوسىـ به نقل از محمّد ابو عبد اللّه اَزْدى ـ: در مسجد جامع مدينه ، نماز خواندم و در دو سويم ، دو مرد بودند كه يكى لباس سفر به تن داشت . يكى به ديگرى گفت : اى فلانى ! آيا نمى دانى كه تربت قبر حسين عليه السلام ، شفاى هر دردى است ؟ من ، دردِ شكم داشتم و هر مداوايى كردم ، بهبود نيافتم و بر خود ترسيدم و از بهبود آن ، نااميد شدم . نزد ما پيرزن كهن سالى از اهل كوفه بود و روزى بر من در آمد كه در سخت ترين حالتِ بيمارى بودم . به من گفت : اى سالم ! آيا هر روز ، دردت بيشتر مى شود ؟
گفتم : آرى .
گفت : آيا مى خواهى تو را معالجه كنم تا به اذن خدا ، بهبود يابى ؟
به او گفتم : من به هيچ چيز به اندازه اين ، نياز ندارم!
او آبى در كاسه به من نوشانْد و دردم ساكت شد و بهبود يافتم ، گويى كه هيچ بيمار نبوده ام .
چند ماه بعد ، بر پيرزن ، وارد شدم . نامش سَلَمه بود . به او گفتم : اى سَلَمه ! تو را به خدا سوگند ، مرا با چه چيز ، مداوا كردى ؟
گفت : «با يك دانه تسبيح» از تسبيحى كه در دستش بود .
گفتم : اين ، چه تسبيحى است ؟
گفت : تسبيح از گِل قبر حسين عليه السلام .
به او گفتم : اى رافضى! مرا با تربت قبر حسين ، مداوا كردى ؟!
خشمگينانه ، از نزد او بيرون آمدم و به خدا سوگند ، دردم با شدّت تمام ، باز گشت ، و من ، در كمال سختى و گرفتارى ، از آن رنج مى كشم و به خدا سوگند ، بر جانم مى ترسم . سپس مؤذّن ، اذان گفت و آنها برخاستند و نماز گزاردند و از جلوى چشم من ، غايب شدند .