رجز مىخواند و چنين مىگفت:
اگر مرا نمىشناسيد، من از تيره حسن هستم؛
سِبط پيامبر مصطفى و امين [وحى].
اين، حسين است كه مانند اسيرى در بند است
ميان مردمى كه آب باران را نيز به او ننوشاندند.
آن گاه جنگيد تا كشته شد ـ خدا رحمتش كند ـ.
راوى مىگويد: حسين عليهالسلام بانگ زد: «شكيبايى كن، پسرم! نيز شما هم شكيب ورزيد، اى خاندان من ! به خدا سوگند، پس از امروز، ديگر هرگز خوارىاى نخواهيد ديد!».
راوى مىگويد: سپس برادران حسين عليهالسلام به عزم جانفشانى در راه او، پيش آمدند و نخستين كسى كه جلو آمد، ابو بكر بن على بود كه نامش عبد اللّه بود و مادرش ليلى دختر مسعود بن خالد ربعى تميمى بود. او پيش آمد و اينگونه رجز مىخواند:
بزرگم، علىّ است، دارنده بالاترين افتخارها
از فرزندان هاشمِ نيك، كريم فضيلتمند.
اين، حسين است، فرزند پيامبر فرستاده شده
كه با شمشير بُرّان صيقل خورده، از او حمايت مىكنيم.
جانم را فداى اين برادرِ گرامى مىكنم
اى خداى من! پاداش فرود در بهشت را به من ببخش.
راوى مىگويد: مردى از ياران عمر بن سعد به نام زَحر بن بدر نخعى به او حمله كرد و او را كشت ـ خدا رحمتش كند ـ.
پس از او، برادرش عمر بن على بيرون آمد و چنين رجز خواند:
شما را مىزنم و در ميان شما، زَحر را نمىبينم
آن شقى كفر ورزيده به پيامبر را.
اى زَحر، اى زَحر [كشنده برادرم] ! وقت نبرد عمر، فرا رسيده
تا شايد تو امروز در سَقَر، جاى بگيرى،
بدترين جاى آتش و دوزخ؛
زيرا تو انكاركنندهاى، اى بدترين انسان!
راوى مىگويد: آن گاه به قاتل برادرش، حمله بُرد و او را كشت. سپس به دشمن روى آورد و با شمشيرش، چنان آنها را زد كه كمتر ديده شده بود و رجز مىخواند و چنين مىگفت:
كنار رويد، دشمنان خدا، راه را براى عمر، باز كنيد؛
براى شيرى چهره درهم كشيده و خشمناك.