65
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم

يافته، به دنبال من آمدند و اطاعت نمودند و به خدا هيچ يك از شما را نشناختم».

گويد: آن گاه از منبر فرود آمد و خبر يافت كه مسلم بن عقيل، يك شب پيش از او آمده و در كوفه است. گويد: پس يكى را كه وابسته بنى تميم بود، خواست و مالى بدو داد و گفت: «به شيعه‏گرى تظاهر كن و اين مال را به آنها بده و پيش هانى و مسلم رو و به نزد هانى جاى گير». پس آن كس، پيش هانى آمد و گفت كه شيعه است و مالى همراه دارد.

گويد: وقتى شريك بن اعور آمد، بيمار بود. به هانى گفت: «به مسلم بگو پيش من باشد كه عبيد اللّه‏ به عيادت من مى‏آيد». و هم شريك به مسلم گفت: «اگر عبيد اللّه‏ را به دسترس تو بيارم، او را با شمشير مى‏زنى؟». گفت: «به خدا آرى!».

گويد: عبيد اللّه‏ در خانه هانى به عيادت شريك آمد. شريك به مسلم گفته بود: «وقتى شنيدى گفتم: آبم دهيد، بيا و عبيد اللّه‏ را با شمشير بزن». گويد: عبيد اللّه‏ بر بستر شريك نشسته بود و مهران، بالاى سرش ايستاده بود.

شريك گفت: «آبم دهيد» و زنى با كاسه‏اى بيامد، امّا مسلم را بديد و بازگشت. بار ديگر شريك گفت: «آبم دهيد» و بار سوم گفت: «واى شما! آب به من دهيد، آبم دهيد و گرچه مايه مرگم شود».

گويد: مهران متوجّه شد و به عبيد اللّه‏ اشاره كرد كه از جا برجست. شريك گفت: «اى امير! مى‏خواهم با تو وصيّت كنم». گفت: «پيش تو باز مى‏گردم». پس مهران، وى را با شتاب ببرد و گفت: «به خدا قصد كشتن تو را داشت!». گفت: «چگونه ممكن است ؛ كه من شريك را حرمت داشتم و در خانه هانى بودم كه پدرم بر او منت داشته؟!».

گويد: و چون عبيد اللّه‏ بازگشت، اسماء بن خارجه و محمّد بن اشعث را پيش خواند و گفت: «هانى را پيش من آريد». گفتند: «تا امان نگيرد، نمى‏آيد». گفت: «امان براى چه؟ مگر كارى كرده؟ برويد اگر بى‏امان گرفتن نيامد، امانش دهيد».

گويد: آنها پيش هانى رفتند و او را بخواندند. گفت: «اگر مرا به دست آرد، مى‏كشدم»؛ امّا چندان اصرار كردند تا او را بياوردند. عبيد اللّه‏ خطبه جمعه مى‏گفت، هانى در مجلس نشست. گيسوان خود را از دو طرف آويخته بود. وقتى عبيد اللّه‏ نماز بكرد، هانى را بخواند كه از دنبال وى برفت و وارد شد و سلام گفت.


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم
64

سار معي، وأظهر الطاعة لي من هو عدوّ للحسين حين ظنّ أنّ الحسين قد دخل البلد وغلب عليه، واللّه‏، ما عرفت منكم أحداً.

ثمّ نزل واُخبر أنّ مسلم بن عقيل قدم قبله بليلة، وأنّه بناحية الكوفة، فدعا مولى لبني تميم فأعطاه مالاً، وقال: انتحل هذا الأمر، وأعنهم بالمال، واقصد لهانئ ومسلم وانزل عليه.

فجاء هانئاً فأخبره أنّه شيعة، وأنّ معه مالاً وقدم شريك بن الأعور شاكياً، فقال لهانئ: مر مسلماً يكن عندي، فإنّ عبيد اللّه‏ يعودني، وقال شريك لمسلم: أ رأيتك إن أمكنتك من عبيد اللّه‏، أ ضاربه أنت بالسيف؟ قال: نعم واللّه‏، وجاء عبيد اللّه‏ شريكاً يعوده في منزل هانئ ـ وقد قال شريك لمسلم: إذا سمعتني أقول: اسقوني ماء، فاخرج عليه فاضربه ـ وجلس عبيد اللّه‏ على فراش شريك، وقام على رأسه مهران، فقال: اسقوني ماء، فخرجت جارية بقدح، فرأت مسلماً، فزالت، فقال شريك: اسقوني ماء، ثمّ قال الثالثة: ويلكم تحموني الماء؟! اسقونيه ولو كانت فيه نفسي، ففطن مهران فغمز عبيد اللّه‏، فوثب، فقال شريك: أيّها الأمير، إنّي اُريد أن اُوصي إليك، قال: أعود إليك، فجعل مهران يطرد به، وقال: أراد واللّه‏ قتلك، قال: وكيف مع إكرامي شريكاً وفي بيت هانئ ويد أبي عنده يد؟!

فرجع فأرسل إلى أسماء بن خارجة ومحمّد بن الأشعث فقال: ائتياني بهانئ، فقالا له: إنّه لا يأتي إلاّ بالأمان، قال: وما له وللأمان؟! وهل أحدث حدثاً؟! انطلقا، فإن لم يأت إلاّ بأمان فآمنّاه، فأتياه فدعواه، فقال: إنّه إن أخذني قتلني، فلم يزالا به حتّى جاءا به وعبيد اللّه‏ يخطب يوم الجمعة، فجلس في المسجد، وقد رجل هانئ ۵ / ۳۶۱

غَدِيرَتَيه، فلمّا صلّى عبيد اللّه‏، قال: يا هانئ، فتبعه، ودخل فسلّم، فقال عبيد اللّه‏: يا هانئ، أما تعلم أنّ أبي قدم هذا البلد فلم يترك أحداً من هذه الشيعة إلاّ قتله غير

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    اول
تعداد بازدید : 17294
صفحه از 726
پرینت  ارسال به