299
دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم

تكرار كرد و گفت: «اى امير مؤمنان! اين دختر را به من بده». يزيد گفت: «گمشو! كه خدا مرگ محتومت دهد». گويد: آن گاه يزيد گفت: «اى نعمان پسر بشير! لوازم بايسته برايشان آماده كن و يكى از مردم شام را كه امين باشد و پارسا همراهشان كن و با وى سواران و ياران فرست كه آنها را به مدينه برساند».

راوى گويد: آن گاه بگفت تا زنان را در خانه‏اى جداگانه جاى دهند و لوازم همراه كنند. برادرشان على بن حسين نيز با آنها در همان خانه بود.

حارث بن كعب گويد: پس از آن به خانه يزيد رفتند و از زنان خاندان معاويه، كس نماند كه گريه‏كنان و نوحه گويان به پيشوازشان نيامده باشد. سه روز عزاى حسين گرفتند و يزيد به چاشت و شام نمى‏نشست مگر آن كه على بن حسين را پيش مى‏خواند.

گويد: روزى او را بخواند. عمرو بن حسن بن على را نيز بخواند كه پسرى كم‏سال بود و به عمرو بن حسن گفت: «با اين جوان جنگ مى‏كنى؟». منظورش خالد پسرش بود.

گفت: «اين گونه نه. كاردى به من بده، كاردى نيز به او بده تا با وى جنگ كنم». گويد: يزيد او را به بر گرفت و گفت: «اين روش را از اخزم مى‏شناسم.۱ مگر از مار به جز مار مى‏زايد؟». گويد: و چون خواستند حركت كنند، يزيد، على بن حسين را خواست و گفت: «خدا پسر مرجانه را لعنت كند! به خدا اگر كار وى به دست من بود، هر چه مى‏خواست مى‏پذيرفتم و به هر وسيله مى‏توانستم حتّى با تلف شدن يكى از فرزندانم مرگ را از او دور مى‏كردم؛ ولى خدا چنان مقدّر كرده بود كه ديدى. به من نامه بنويس و هر حاجتى دارى بگوى».

گويد: آن گاه جامه‏شان پوشانيد و در باره آنها به فرستاده، سفارش كرد. فرستاده، آنها را ببُرد و شبانگاه همراه آنها بود كه پيش روى او مى‏رفتند كه دمى از آنها غافل نماند و چون فرود مى‏آمدند، از آنها دور مى‏شد و او و يارانش اطرافشان پراكنده مى‏شدند، همانند مراقبان چنان‏كه اگر يكى‏شان به وضو يا حاجت مى‏رفت، ناراحت نشود. گويد: بدين‏سان در راه بر كنار از آنها جاى مى‏گرفت و از حوايجشان مى‏پرسيد و مهربانى مى‏كرد تا وارد مدينه شدند.

به روايت حارث بن كعب، فاطمه دختر على گويد: به زينب خواهرم گفتم:

1.. مثالى است عربى : يعنى هر كس خوى پدر مى‏گيرد م .


دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم
298

ثمّ عاد الشامي فقال: يا أمير المؤمنين، هب لي هذه الجارية، قال: اعزب، وَهَبَ اللّه‏ لَكَ حتفاً قاضياً!

قالت: ثمّ قال يزيد بن معاوية: يا نعمان بن بشير، جهزهم بما يصلحهم، وابعث معهم رجلاً من أهل الشام أميناً صالحاً، وابعث معه خيلاً وأعواناً، فيسير بهم إلى المدينة، ثمّ أمر بالنسوة أن ينزلن في دار على حدَة، معهنّ ما يصلحهنّ، وأخوهنّ معهنّ عليّ بن الحسين، في الدار التي هنّ فيها.

قال: فخرجن حتّى دخلن دار يزيد فلم تبقَ من آل معاوية امرأه إلاّ استقبلتهنّ تبكي وتنوح على الحسين، فأقاموا عليه المناحة ثلاثاً، وكان يزيد لا يتغدّى ولا يتعشّى إلاّ دعا عليّ بن الحسين إليه، قال: فدعاه ذات يوم، ودعا عمر بن الحسن بن عليّ وهو غلام صغير فقال لعمر بن الحسن: أ تقاتل هذا الفتى؟ يعني خالداً ابنه، قال: لا، ولكن أعطني سكّيناً وأعطه سكّيناً، ثمّ اُقاتله، فقال له يزيد، وأخذه فضمّه إليه، ثمّ قال: شنشنة أعرفها من أخزم، هل تلد الحيّة إلاّ حيّة!

قال: ولمّا أرادوا أن يخرجوا دعا يزيد عليّ بن الحسين ثمّ قال: لعن اللّه‏ ابن مرجانة، أما واللّه‏، لو أني صاحبه ما سألني خصلة أبداً إلاّ أعطيتها إيّاه، ولدفعت الحتف عنه بكلّ ما استطعت ولو بهلاك بعض ولدي، ولكن اللّه‏ قضى ما رأيت، كاتبني وأنّه كلّ حاجة تكون لك، قال: وكساهم وأوصى بهم ذلك الرسول.

قال: فخرج بهم وكان يسايرهم بالليل فيكونون أمامه حيث لا يفوتون طرفه، فإذا نزلوا تنحّى عنهم وتفرّق هو وأصحابه حولهم كهيئة الحرس لهم، وينزل منهم بحيث إذا أراد إنسان منهم وضوءاً أو قضاء حاجة لم يحتشم، فلم يزل ينازلهم في الطريق هكذا، ويسألهم عن حوائجهم، ويُلطِفهم حتّى دخلوا المدينة.

و قال الحارث بن كعب: فقالت لي فاطمة بنت عليّ: قلت لاُختي زينب:

  • نام منبع :
    دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن و حديث - جلد پانزدهم
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران
    تعداد جلد :
    16
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    اول
تعداد بازدید : 8488
صفحه از 726
پرینت  ارسال به