نمىآييد كه او را يارى كنيد؟». گويد: حسين پيش آمد و با كسانى كه ابن زياد سوى وى فرستاده بود، سخن كرد.
راوى گويد: او را مىديدم كه جُبّهاى از حلّهها به تن داشت و چون با آنها سخن كرد، باز آمد. يكى از بنى تميم به نام عمر طهوى، تيرى سوى وى انداخت و ديدم كه تير ميان دو شانهاش به جبّه آويخته بود و چون از او نپذيرفتند، به طرف صف خويش بازگشت. ديدمشان كه نزديك به يكصد كس بودند، پنج كس از نسب على بن ابى طالب عليهالسلام، شانزده كس از بنى هاشم، يكى از بنى سليم و يكى از بنى كنانه هردوان وابسته بنى هاشم، و پسر عمر بن زياد.
سعد بن عبيده گويد: با عمر بن سعد، آبتنى مىكرديم كه يكى پيش وى آمد و آهسته سخن كرد و بدو گفت: «ابن زياد، جويرية بن بدر تميمى را سوى تو فرستاده و دستور داده اگر با اين قوم جنگ نكنى، گردنت را بزند». گويد: پس عمر بن سعد به طرف اسب خود دويد و برنشست. آن گاه سلاح خويش را خواست و به تن كرد و با كسان سوى آنها حمله برد و بجنگيد. گويد: سر حسين را پيش ابن زياد آوردند كه آن را پيش روى خود نهاد و با چوب خود به آن مىزد و مىگفت: «موى ابو عبد اللّه، سپيد و سياه شده بود».
گويد: زنان و دختران و كسان حسين را آوردند. بهترين كارى كه كرد اين بود كه بگفت تا در جاى خلوتى منزلشان دادند و روزىاى مقرّر كرد و خرجى و خانه داد.
گويد: دو پسر از آنها، از آنِ عبد اللّه بن جعفر يا ابن ابى جعفر، برفتند و به يكى از مردم طى پناهنده شدند كه گردنهايشان را بزد و سرهاشان را بياورد و پيش ابن زياد نهاد.
گويد: ابن زياد مىخواست گردنش را بزند. آن گاه بگفت تا خانهاش را ويران كردند.
گويد: يكى از غلامان معاوية بن ابى سفيان به من گفت: «وقتى سر حسين را پيش يزيد آوردند، آن را پيش روى خويش نهاد. مىگفت: «ديدمش كه مىگريست و مىگفت: اگر ميان او و حسين خويشاوندى بود، چنين نمىكرد».