۳۹۶.تفسير ابن كثير ـ به نقل از ابو هريره ـ : عربى صحرانشين نزد پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله آمد تا كمكى از ايشان بگيرد .۱ پيامبر صلى اللّه عليه و آله چيزى به او بخشيد و سپس فرمود : «آيا به تو نيكى كردم ؟».
عرب گفت : نه ، كار مهمّى نكردى !
برخى از مسلمانان خشمگين شدند و خواستند كه به سويش برخيزند [و ادبش كنند ]كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله به آنها اشاره كرد كه دست نگه دارند .
هنگامى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله برخاست و به خانهاش رسيد ، عرب را به خانهاش فرا خواند و به او فرمود: «تو نزد ما آمدى و چيزى از ما خواستى و عطايى به تو كرديم و آن سخن را گفتى» . سپس پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله چيزى بر آن افزود و فرمود: «حال به تو نيكى كردم؟» .
عرب گفت : آرى . خداوند از جانب خاندان [من] جزاى خيرت بدهد !
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: «تو نزد ما آمدى و درخواست كردى و ما هم به تو عطايى نموديم و تو سخنى گفتى كه ياران مرا از تو دلگير كرد . هنگامى كه [به مسجد ]آمدى ، پيش رويشان، همين را بگو كه پيش من گفتى تا از دلشان برود» .
او موافقت كرد و چون [به مسجد نزد مسلمانان] آمد ، پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : «رفيقتان ، نزد ما آمده بود و چيزى خواست و ما هم عطايى به او كرديم و سخنى گفت ، و من او را فرا خواندم و چيزى به او عطا كردم و حال ادّعا مىكند كه راضى شده است . آيا اين گونه است، اى مرد عرب ؟».
عرب گفت : آرى ، خداوند از جانب خاندان [من] به تو جزاى خير دهد !
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود : «مثال من و اين عرب ، مثال مردى است كه شترش رميده و مردم در پى آن مىدوند و اين جز بر رميدگى آن نمىافزايد . صاحب شتر به آنها مىگويد : مرا با شترم تنها بگذاريد كه من با آن ، رفيقتر و به [حالتِ] آن، داناترم! پس كمى از پسمانده [علفهاى] زمين را بر مىدارد و شترش را فرا مىخواند تا آن كه مىآيد و پاسخ مىدهد و جهازش را بر آن، محكم مىبندد . من اگر آن گاه كه اين مرد، آن سخنش را گفته بود ، از شما اطاعت [و او را تنبيه] مىكردم ، به دوزخ مىرفت» .