۳۶۷.صحيح البخارى ـ به نقل از عبد اللّه ـ : گويى به پيامبر صلى اللّه عليه و آله مىنگرم كه حال پيامبرى را حكايت مىكرد كه [مانند خودش، ]قومش او را زدند و خونينش كردند؛ ولى او در حالى كه خون از چهرهاش مىزدود، مىگفت : «خدايا ! از قوم من در گذر ، كه آنها نمىدانند» .
۳۶۸.امام صادق عليه السلام : پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله در مسجد الحرام بود و جامههايى نو بر تن داشت كه مشركان، بچّهدان شترى را روى ايشان انداختند و جامههايش را كثيف كردند . پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اين كار، سخت ناراحت شد و نزد ابو طالب رفت و گفت : «عموجان ! من در ميان شما چه جايگاهى دارم ؟».
ابو طالب گفت : چه شده است، اى برادرزاده ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله ماجرا را به او گفت . ابو طالب ، حمزه را فرا خواند و شمشير برداشت و به حمزه گفت : اين بچّهدان را بردار . سپس همراه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به طرف آن افراد رفت تا نزد قريش ـ كه پيرامون كعبه بودند ـ رسيد . قريش با ديدن ابو طالب، خشم را در چهرهاش خواندند . ابو طالب به حمزه گفت : بچّهدان را بر سبيلهايشان بكش . حمزه چنين كرد و تا نفر آخر كشيد . آن گاه، ابو طالب رو به پيامبر صلى اللّه عليه و آله كرد و گفت : پسر برادرم! اين است جايگاه تو در ميان ما .
۳۶۹.تاريخ اليعقوبى : يكى از افراد نقل كرده است كه : پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله با ردايى سرخرنگ در بازار عكّاظ ايستاد و فرمود : «اى مردم ! بگوييد : "معبودى جز خداى يگانه نيست" تا رستگار و كامياب شويد» ، و مردى هم با دو موى بافته و چهرهاى زردرنگ در پى او بوده كه مىگفته است : اى مردم ! اين برادرزاده من است و دروغگوست . از او بر حذر باشيد .
گفتم : اين كيست ؟
به من گفته شد : اين، محمّد بن عبد اللّه است ، و اين هم ابو لهب فرزند عبد المطّلب ، عموى اوست .
و مسخره كنندگان پيامبر صلى اللّه عليه و آله، اين چند تن بودند : عاص بن وائل سهمى ، حارث بن قيس بن عدى سهمى ، اسود بن مطّلب بن اسد ، وليد بن مغيره مخزومى ، اسود بن عبد يغوث زهرى . اينان، پسربچّگان و بردگان خود را وا مىداشتند تا كارهايى را كه ناخوشايند پيامبر بود ، با او انجام دهند ، حتّى يك بار، شترى را در حزوره۱ نحر كردند و به يكى از غلامان خود فرمان دادند كه پوست داخل زهدان و سرگين آن را ميان دو شانه پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه در نماز و در حال سجده بود ، بيندازد .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله نمازش را به پايان برد و نزد ابو طالب آمد و گفت : «جايگاه من ميان شما چگونه است ؟» . ابو طالب گفت : چه شده است، اى برادرزاده ؟ و پيامبر صلى اللّه عليه و آله از آنچه با او شده بود ، باخبرش كرد . ابو طالب، شمشيرش را حمايل كرد و غلامش در پى او روان شد و سپس شمشيرش را از نيام بيرون كشيد و [خطاب به آزار دهندگان پيامبر] گفت : به خدا سوگند ، مردى از شما سخن نگويد، كه او را مىكشم ! سپس به غلامش فرمان داد كه آن پوست و سرگين را به صورت يك يك آن افراد بمالد . آن گاه گفت : جايگاه تو نزد ما اين است ، اى برادرزاده !