۴۱۱۰.اُسد الغابةـ به نقل از عبد اللّه بن ابى مستقه باهلى ـ :در حَجّة الوداع ، نزد پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله آمدم و او را ديدم كه روى شترش ايستاده و گويى كه ساق پايش در پيه نخل فرو رفته است . آن را در بغل گرفتم . پيامبر صلى اللّه عليه و آله با شلّاق مرا راند . گفتم : قصاص ، اى پيامبر خدا ! شلّاق را به من داد و من ساق و پاى او را بوسيدم .
۴۱۱۱.الأمالى، صدوق ـ به نقل از ابن عبّاس ـ :هنگامى كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله بيمار شد ... ، فرمود : «اى بلال ! مردم را برايم گرد آور» و مردم ، گرد آمدند و پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله بيرون آمد ... و سپس فرمود : «پروردگارم عزّ و جلّ حكم كرده و سوگند ياد نموده است كه از ستمِ ستمكارى نمىگذرد . پس شما را به خدا سوگند مىدهم كه هر يك از شما كه از جانب محمّد بر او ستمى رفته است ، برخيزد و وى را قصاص كند ؛ چرا كه قصاص شدن در سراى دنيا را دوستتر مىدارم تا قصاص شدن در سراى آخرت در برابر فرشتگان و پيامبران را» .
مردى به نام سَوادة بن قيس ، از انتهاى جمعيت برخاست و گفت : پدر و مادرم فدايت باد ، اى پيامبر خدا ! زمانى كه از طائف آمدى ، من به استقبالتان آمدم و شما بر ناقه غضباى۱خود ، سوار بودى و چوبدستى دراز و باريكت در دستت بود . چوبدستى را بالا بردى كه به شتر بزنى كه به شكم من خورد . نمىدانم عمدى بود يا به خطا .
فرمود : «پناه به خدا كه عمدى زده باشم !» و سپس فرمود : «اى بلال ! به خانه فاطمه برو و آن چوبدستى را برايم بياور» . بلال ، بيرون رفت و در كوچههاى مدينه بانگ مىزد : اى مردم ! كيست كه بخواهد پيش از روز قيامت ، قصاص شود ؟ اينك ، محمّد مىخواهد پيش از روز قيامت ، قصاص شود .
بلال درِ خانه فاطمه عليها السلام را زد و گفت : اى فاطمه! برخيز كه پدرت چوبدستىاش را مىخواهد . فاطمه جلو آمد و گفت : اى بلال ! پدرم با چوبدستى ، چه كار دارد ؟ امروز كه روز چوبدستى نيست ؟ بلال گفت : اى فاطمه ! آيا نمىدانى كه پدرت بر بالاى منبر رفته و مشغول خداحافظى از اهل دين و دنياست ؟ فاطمه عليها السلام بانگ زد و گفت : واى از غم تو ، اى پدر ! واى بر فقيران و بينوايان و در راه ماندگان ، اى محبوب خدا و محبوب دلها ! آن گاه چوبدستى را به بلال سپرد و او آن را به پيامبر صلى اللّه عليه و آله رساند .
پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : «آن پيرمرد كجاست ؟» .
پيرمرد گفت : من اين جا هستم ، اى پيامبر خدا ! پدر و مادرم فدايت !
فرمود : «بيا و مرا قصاص كن تا راضى شوى» .
پيرمرد گفت : شكمت را برهنه گردان ، اى پيامبر خدا !
پيامبر صلى اللّه عليه و آله جامهاش را كنار زد . پيرمرد گفت : پدر و مادرم فدايت ، اى پيامبر خدا ! آيا اجازه مىدهى دهانم را بر شكم شما بگذارم ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله به او اجازه داد . [پيرمرد] گفت : از آتشِ روز آتش ، به محلّ قصاص در شكم پيامبر خدا ، پناه مىبرم .
پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : «اى سوادة بن قيس ! مىبخشى يا قصاص مىكنى ؟» .
گفت : مىبخشم ، اى پيامبر خدا !
فرمود : «بار خدايا ! از سوادة بن قيس در گذر ، چنان كه او از پيامبرت محمّد در گذشت» .