بودند؛ امّا در بين آنان کساني از قدريه، مانند قتادة (۶۱ ـ ۱۱۷ ق) ابناسحاق (متوفاي ۱۵۰ ق) و ابنأبيعروبة (متوفاي ۱۵۶ ق)، و ابنأبيزائدة مرجئي (متوفاي ۱۸۳ ق)، و از کوفيان أبواسحاق سبيعي و أعمش که گرايش شيعي داشتند، و بالاخره حمّاد بن سلمة۱ که ديدگاهي نزديک به مشبّهه داشت، ديده ميشدند. خوارج در بين مفسران قرآن از مکتبِ ابنعباس سه نفر را۲ از خود ميدانستند، يعني مجاهد (متوفاي ۱۰۴ ق)، جابر بن زيد (متوفاي ۱۰۳ ق) اباضي،۳ و عِکرمة (متوفاي ۱۰۵ ق) که آراي صُفريه را در غرب ترويج ميکرد.۴ آنها به اندازه خود در اين وحدت اجتماعي سهم داشتند. علاوه بر کساني از اشراف عرب، مواليان بسياري از قبايل غير عرب به حوزههاي علم حديث پيوستند. اعتقاد به شخصيّت اسوة پيامبر و ايمان به اينکه او الگويي از شيوه صحيح زندگي را براي امتش فراهم آورده است، موجب وحدت آنان بود. سنّتي که از طريق آنان معرفي شد، رشتة وحدتي بود که تمام سرزمينهاي اسلام را به هم پيوند داد. البته همه جا و بياستثنا از اين سنّت پيروي نشد. امّا دست کم همه جا اين سنّت مطلوب دانسته ميشد.
محدّثان خود از اين حقيقت آگاه بودند که سنّت نظامي بسته از احکام و مسائل عقيدتي نيست و لازم بود مطلوب يا معيار با زحمت بسيار از ميان احاديثي غالباً ناقص يا متناقض استنباط شود. اين وظيفه مستلزم بررسي دقيق روايات فراوان و ارزيابي محتاطانه تمام شرايط مؤثر در اعتبار احاديث بود. بر همين اساس، از آغاز دولت عباسيان، نخستين کوششها براي ارزيابي نقادانه حديث پديدار شد. با توجه به ماهيت شفاهي حديث، لازم بود اين مطالعة نقادانه با بررسي وثاقت يکايک راويان حديث آغاز شود. بنابراين بحث دربارة شيوه زندگي آنان نقش مهمي در اين تحقيق داشت. ناقد حديث چگونه ميتوانست کسي را که در سلوک شخصي خود بر خلاف سنّت عمل ميکرد، شاهدي معتبر بشناسد؟ از آنجا که آنان معيارهايي کلي
1.. نگاه کنيد به: Festschrift P. Kahle, p. ۹۸f
2.. اشعري، مقالات الإسلاميين، ج ۱، ص ۱۰۹، ۱۲۰.
3.. ابنسعد، ج ۷ / ۱، ص ۱۳۰.
4.. ابنحجر، تهذيب التهذيب، ج ۱، ص ۲۶۷.