ضميمه
گفته شد مادلونگ معتقد است که سومين روايت از اين روايات، به دست عبدالله بن حارث (متوفاي ۸۳ ق)، والي وقت بصره در ۶۴ ق جعل شده است.۱ حسن اين ديدگاه آن است که تاريخ دقيق پيدايي روايت و خاستگاه آن را معيّن ميکند و به همين سبب هم لازم است به دقّت آزمون شود.۲ ديدگاه معارض اين نظر، ميتواند اين باشد که: هر چند محتمل است روايات، چنان زمان قديمي رايج بوده باشند، باز بعيد است که به ما در همان صورت نخستين خود انتقال يافته باشند. آيا امکان ندارد شکل کنوني مضامين روايات آخرالزماني که به ما رسيده، چيزي از قبيل يک آش شلهقلمکار جديد و در عين حال شبيه ساختارهاي کهن باشند؟ آيا امکان ندارد همراه شدن متون روايات با اسانيدشان، کمابيش ساختگي بوده باشد؟ حقيقت را از کجا ميتوان دريافت؟ آيا منابع ما دربارة سدة ۳ ق/ ۹ م حقيقتاً کلمات عبدالله بن حارث را آن سان که در ۶۴ ق بيان داشته است، منعکس ميکنند؟ يا نه، تنها اشاراتي را به سوژهها و مضامين مبهمي در خود جاي دادهاند که بعد از چند دست گشتن، به ما رسيدهاند؟
ديدگاه مادلونگ با مشکلات چندي رو به روست. ميتوانيم از محتواي خود روايت شروع کنيم. تاريخگذاري مادلونگ را ميتوان با خود محتواي روايت آزمون کرد. بر پاية تاريخگذاري مادلونگ، اين روايت از درآميختن خاطرات و محفوظات شخص با وهمياتي در سال ۶۴ ق، بعد از مرگ يزيد، و بازگشت قشون وي در اثر اين مرگ از مکّه حاصل شده است. دو اعتراض وارد است.
اول، دربارة سپاه سوري که يزيد ارسال داشته بود. بر پاية گزارشهاي تاريخي، اين سپاه به مکّه دست يافت، شهر را در محاصره گرفت و با دريافت خبر مرگ يزيد، به سوريه بازگشت. فرض کنيم نخستين سپاه اعزامي ياد شده در روايت، که مادلونگ اعزام آن را به يزيد نسبت ميدهد، هرگز به مکّه نرسيده، و در عوض، در بيداء ـ نزديک جنوب مدينه ـ دچار خسف شده، و در زمين فرورفته باشد. اگر جاعل در زمان جعل مورد بحث از اين اختلاف آگاه بوده، دربارة گذشتهاي نزديک، بيمحابا دروغ گفته است.۳ گيريم جاعلان چنين کرده باشند؛ ما چه راه اطمينان بخشي داريم تا ميان جاعلي که گذشته را وقيحانه گزارش ميکند، با جاعلي که آيندة نيامده را ميبافد، فرق نهيم؟۴
اعتراض دوم دربارة طول دورة حکومت پيشگويي شده در روايت است؛ هفت يا نه سال؛ که بيانگر خلط حاصل از شباهت ظاهري دو کلمة سبع و تسع در زبان عربي است.۵ غريب است که نه، عدد واقعي باشد؛ نه سال، آن سان که منابع ادبي بازگو کردهاند، طول دورة حکومت ابنزبير (حک۶۴ ـ ۷۳ ق) بوده است۶ و اکنون به سختي ميتوان انتظار داشت چنين امري در خود سال ۶۴ ق پيشبيني شده باشد. در شکل کنوني، ظاهر امر آن است که روايت، بعد از دوران درگذشت ابنزبير جعل شده باشد؛ و در عين حال، باز هم لازم است جاعل را در گزارش گذشته دروغپردازي وقيح فرض کنيم. در اينجا دوباره با مشکل تيرگي خاطرات و محفوظات شخص، و درهمآميختگيشان با وهميّات مواجهيم. در اين مورد خاص،
شواهد سکّهشناختي کمک شايان توجهي به ما ميکنند: بر پاية آنها ميتوانيم بگوييم حکومت ابنزبير در ۶۲ ق، يا حتّي? يک سال پيش از آن آغاز شده، که مستلزم حکومتي افزون بر نه سالِ تصريح شده در برخي تحريرهاي روايت است.۷
مسلّما ميتوانيم فرض کنيم روايتي که دست ما رسيده، در دورههاي بعد مخدوش گشته است؛ و بدين سان، از يافتن راه حل براي مشکلاتي چنين، طفره برويم. با اين فرض، حتي? برخي عناصر روايت، ميتوانند از برخي ديگر عناصر آن کهنتر هم دانسته شوند. به هر روي، چنين کاري تالي فاسدي نيز همراه دارد: چندان ديگر نخواهيم توانست بر پاية تاريخگذاري برخي عناصر يک روايت، به زمان جعل ديگر عناصر آن راه جوييم. نقشماية «داييزادگان قريشي و کلبي» مثال خوبي براي اين مورد است: ميتواند مطلبي درج شده در زماني متأخّرتر باشد؛ هر چند هيچ راه مقبولي براي شناخت فرد مشهور به سفياني نداريم. بهواقع براي ترديد در اصل مسئله، به قدر کافي دليل هست. عبارت مورد بحث۸ را ميتوان بدون هيچ صدمهاي به اصل محتوا، از ميان روايت برداشت. افزون بر اين، اعزام دوم لشکر سوريه در روايت، ميخورد که بازنويسي همان اعزام اول باشد. از همه مهمتر، آن تحرير روايت که در قديمترين مأخذ ما يافت شده، بکلّي فاقد اين عبارت است (همچنان که فاقد اشارهاي به سنّت نبوي است).۹ معقتدان به تکثير اسانيد، راهي براي تشخيص اين که از ميان دو تحرير ـ تحرير منقول در قديمترين مأخذ و تحرير کاملتر ـ کدام کهنتر است، ندارند.۱۰به تحليل اسانيد مادلونگ نيز ميتوان ايراداتي وارد دانست. نکتة کليدي بحث وي معرفي عبدالله بن حارث به عنوان جاعل روايت است. از روي اسانيد روايت که در نمودار ۳ نشان داده شده، ميتوان فهميد که عبدالله بن حارث، در اسانيدي که داريم، هرگز جايگاه محوري ندارد. ايراد اول اين که بايد ميان شکل مصحّف روايت وارد شده در کهنترين منبعمان،۱۱ و اسانيد کامل منابع متأخّرتر،۱۲ يکي را برگزينيم. باز همان مشکل قديم؛ که نميدانيم کدام يک از اين دو اسناد، کهنترند. پيروان شاخت ميگويند اسانيد مرسل، قديمتر، و مابقي اسانيد، کوششهايي در جهت تکميل همان اسانيد مرسلند.۱۳ دومين ايراد اين که در اسانيد کامل، راوياي که ابوخليل از او روايت ميکند ـ و نامش هم چندان نامعلوم نيست۱۴ ـ در جاي ديگر عبدالله بن حارث۱۵ يا گاه مجاهد بن جبر (متوفاي بعد ۱۰۴ق) معرفي شده است.۱۶ اگر بخواهيم در اين دوره دنبال جاعل بگرديم، تنها بايد يکي از اين سه را برگزينيم؛ که باز تَهَکُّم، و سخني بدون دليل است. ايراد سوم اين که تا حدودي دور از ذهن است که عبدالله بن حارث اينجا و آنجا ظاهر شود و روايتي آخرالزماني به نفع حکومت بنياميه نقل کند.۱۷
شايسته است با کنار هم ديدن متن و سند، متن روايت نيز در تحريرهاي مختلف منقول از عبدالله بن حارث آزمون شود.۱۸ با فرض آن که اين عبارات از خود عبدالله باشد، چنين چيزي گفته است:
يبايعُ لرجلٍ من أمتي بين الرکنِ والمَقامِ کعدةِ أهلِ بدر، فتأتيه عُصَبُ العِراق وأبدالُ الشام ، فيأتيهم جيشٌ من الشام حتي? إذا کانوا بالبَيداء خُسِفَ بهم ، ثم يسير إليه رجل من قريشٍ أخواله کلبٌ فيهزمُهم اللهُ تعالي، قال [عبدالله بن حارث؟]: وکان يقال: «الخائب من خاب غنيمةَ کلبٍ».
جز اشاره به جنگ بدر، اين تحرير چيزي به تحرير نخست که از آن آغاز کرديم، نميافزايد. نيز، حجم عمدهاي از آنچه در آغاز و انجام تحرير ابوداوود آمده، اينجا محذوف است.۱۹ به بحث خودمان دربارة دو اعتراض وارد به تاريخگذاري مادلونگ بازميگرديم. داستان خسف سپاه سوري در نزديکي مدينه، در اين تحرير نيز معمايي حل ناشده مانده است. از ديگر سو، مشکل عدد سبع و تسع در اين تحرير ديده نميشود. گرچه حضور نقشماية «قريشي با داييزادگان کلبي» سبب تقويت موضع مادلونگ مبني بر اصالت اين بخش از روايت است، امّا باز برخي جزئيّات داستان که بهوضوح، گواه کار و بار ابنزبير بودند [و ميتوانستند مؤيّد ديدگاه وي باشند]، جايي در اين تحرير ندارند. مقايسة تحريرهاي مختلف، بهخوبي ميتواند راهي براي حمايت از اين ديدگاه بگشايد که: روايات دستنخورده و بيتحريف يافتن، همانقدر دشوار است که راوياني معصوم جستن».
با نظر به اينها همه، مشکل بتوان تاريخ روايت را ولو با اطميناني نسبي، سال ۶۴ ق دانست. اکنون آيا ميتوانيم بگوييم که اين روايت هيچ اطّلاعات به درد بخور ديگري ندارد و خود، چيزي بيش از يک مجموعة تصادفاً کنار هم نشسته و متأخّر از اسانيد و نقشمايههاي اين سو و آن سو نيست؟ مسلماً نه. واقعيتي هست و آن اين که در اين روايت مقدار زيادي اطّلاعات دربارة شکل و شمايل و کار و بار مهدي آينده، در قالب ابنزبير تاريخي پردازش شده است. به سختي ميتوان دريافت اين اطّلاعات تاريخي پس از مرگ ابنزبير چه روند تاريخي را براي پيدا کردن شکل و قالب کنوني گذرانده است. اين استنتاج کمتر از دستاوردهاي مادلونگ از دقّت برخوردار است؛ امّا چيز کمي هم نيست.
1.. Madelong, "?Abd Allah b. al-Zabayr and the Mahd?", ۲۹۲f.
در بارة عبدالله بن حارث، نک: همان، ص ۲۹۷ ـ ۳۰۵.
2.. يک نکتة جالب اين است که روايت، همة پديدههاي مهم را در خود جاي داده است: جعل روايات، انتساب آنها به پيامبر، و صورتهايي ابتدايي و خام از باورهايي که بعدها دربارة مهدي رواج يافت، و البته بدون اشارهاي به سفياني. دربارة مرد قريشي با داييزادگان کلبي، و سفياني و چهرة آخرالزمانيش، اين دو مأخذ را ببينيد:
Madelong, "?Abd Allah b. al-Zabayr and the Mahd?", ۲۹۲.
id., "The Sufy?n?", ۱۰, ۴۷.
3.. اين مسيري است که مادلونگ براي يافتن راه حل مسئله دنبال ميکند (Madelong, "?Abd Allah b. al-Zabayr and the Mahd?", ۲۹۶f).
4.. اگر نخواهيم به اين بيقيد و بندي روشي تن دهيم، شقّ ديگر آن است که بپذيريم روايت پيش از مرگ يزيد و عبور نيروي اعزامي از مدينه جعل شده است (يا حتي? دقيقتر: پيش از آن که خبر اين وقايع به گوش جاعل برسد). مشکل اينجاست که در اين فرض هم باز درميمانيم چرا جاعل در پيشگويي خود پاي قريشي با داييزادگان کلبي را پيش ميکشد؟ چه همة اين مشخصات را ميتوان در يزيد هم بازشناخت؛ وي تنها خليفة اموي است که مادرش از بنيکلب بوده است (نک: ابنحزم، امهات الخلفاء، به کوشش ص. منجّد، بيروت، ۱۹۸۰م، ص ۱۴ ـ ۱۸، شم۷ ـ ۲۱).
5.. در تحرير طبراني، به جاي «سبع أو تسع»، تعبير «سبع أو ست» آورده شده است.
6.. دربارة تاريخ آغاز خلافت ابنزبير بر پاية مآخذ ادبي، نک:
G. Rotter, Die Umayyaden und der zweite Bürgerkrig (۶۸۰-۶۹۲), Wiesbaden ۱۹۸۲, ۵۷.
7.. همان، ۸۵ بهبعد؛ نيز قس: يادداشتهاي ج. ر. هاوتينگ در مرورش بر آثار روتر، ضمن مجلة مدرسة مطالعات شرقي و آفريقايي (Bulletin of the School of Oriental and African Studies)، ش۴۷ (۱۹۸۴م)، ص ۵۵۳.
8.. از «ثم يسير إليه» تا «غنيمة کلب».
9.. مراد، تحرير عبدالرزاق است (براي ارجاع به يکايک تحريرهاي روايت، نک: سطور پيشين، شم۶۲).
10.. حتي اگر بگوييم تکثير اسانيد رخ نداده، سه شاهد ديگر براي نقل عبارت مورد سؤال توسط قتادة داريم (نک. نمودار ۳). پس با اطميناني بالا ميتوانيم حدس بزنيم که نيامدن نام قتادة در تحرير عبدالرزاق، حاصل حذفي در مراحل بعدي است (باور مادلونگ به وجود احتمال تکثير اسانيد، در بحث وي دربارة ابنلهيعة نشان داده شده است؛ نک: سطور پيشين، ش ۵۹).
11.. نک: سطور پيشين، ش ۶۷.
12.. يعني اينها: ۱) تحرير منقول از معمر بن راشد (متوفاي ۱۵۳ق) که طبراني آورده؛ ۲) تحريرهاي منقول از هشام دَسْتُوايي (متوفاي ۱۵۳ق) که در آثار ابوداوود، ابنحنبل، و ابويعلي موصلي آمده؛ و ۳) تحريرهاي منقول از عمران بن قطان (در بارة او، نک: ابنحجر، تهذيب، ج ۸، ص ۱۳۰ ـ ۱۳۲)، که در آثار ابنابيشيبة، ابنشبة، و مستدرک حاکم ياد شده است. تحرير طبراني نام صالح ابوالخليل را ندارد.
13.. در اينجا هم اگر به تکثير اسانيد معتقد نباشيم، ميتوانيم بحث کنيم که شکل اصيل، همان شکل غير مرسل روايت است.
14.. همچنان که در تحرير ابوداوود و ابنحنبل، نامش ذکر شده است.
15.. نام وي در تحرير ابنابيشيبة، ابنشبة، و در مستدرک حاکم آمده است. ابوداوود نيز اسنادي بسيار شبيه به همين آورده است؛ امّا بدون متن (سنن، ش۴، ۲۸۸). اسناد از عمرو بن عاصم کلابي (متوفاي ۲۱۳ق) به بعد، با آنچه در مستدرک حاکم آمده، يکي است.
16.. مجاهد در اسناد تحرير ابويعلي موصلي (عن صاحب له، و ربما قال صالح عن مجاهد) آمده است.
17.. فتن، برگ ۱۰۲ الف، سطر ۱۳ بهبعد.
18.. مثلا، مادلونگ به هيچ يک از تحريرهاي ابنابيشيبة، ابنشبة، و مستدرک حاکم نظر نداشته است. متن منقول از عبدالله در سطور بعد، از مستدرک ستانده شده است. متون منقول از ابنابيشيبة و ابنشبة، تا حدود زيادي شبيه يکديگرند، و البته تمايزهاي متعددي در جملهپردازيهاي با متن مستدرک حاکم دارند؛ امّا اين تمايزها چندان شايان توجه نيست. همة اين سه تحرير را عمران بن قطان نقل کرده است (نک: سطور پيشين، ش ۸۶).
19.. از اول روايت، «اختلافات بعد از مرگ خليفه»، «هجرت مردي از مردمان مدينه به مکّه»، و «بيعت با او علي? رغم ميل باطني خود وي» حذف شده است. از آخر روايت نيز، تقسيم عادلانة غنايم توسط حاکم، پابندي حاکم به سنّت نبوي، اجراي صحيح اسلام تحت لواي حاکميت وي، طول دورة زمامداري او، مرگ و تدفين او حذف شده است. اين به خوبي واضح ميکند چرا ابوداوود، تحرير خويش را «أتمّ» و اکمل دانسته است (سنن، ش ۴، ۲۸۸).