۴۸۲.الكافى- به نقل از سدير صيرفى - : شنيدم كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «صاحب اين امر، شباهتى با يوسف عليه السلام دارد».
گفتم: گويى زنده بودنش يا غايب شدنش را مىگويى!
به من فرمود: «چرا نگويم؟ در اين امّت افرادى به سان خوك اند. برادران يوسف فرزندان و نوادگان پيامبران بودند؛ امّا يوسف عليه السلام را كالاى تجارى كردند و او را در معرض فروش گذاشتند و فروختند، در حالى كه با هم برادر بودند و او برادر آنان بود؛ ولى او را نشناختند، تا آن كه يوسف عليه السلام خود گفت: «من يوسفم و اين، برادرم است».
پس چگونه برخى از ملعونان اين امّت، منكر مىشوند كه خداى عزّ و جلّ در وقتى از اوقات با حجّتش چنان مىكند كه با يوسف كرد؟! فرمانروايى مصر، با يوسف بود و ميان او و پدرش تنها هجده روز راه بود و اگر مىخواست پدرش را آگاه كند، مىتوانست و يعقوب عليه السلام و فرزندانش هنگامى كه مژده زنده بودن يوسف را شنيدند، از محلّشان تا مصر، نُه روز راه رفتند، [امّا با اين فاصله كم، يوسف جاى خود را به دليل مصالح و حكمت الهى به آنها اطّلاع نداد]. پس چگونه اين امّت، انكار مىكند كه خداى عزّ و جلّ نيز در باره حجّتش چنين مىكند؟! اين كه در بازارهايشان راه برود و بر بساطشان گام نهد تا آن كه خداوند، اجازه معرّفى خود را به او بدهد، همان گونه كه به يوسف اجازه داد، گفتند: آيا تو، خود يوسفى؟! «گفت: من يوسفم»» ۱ .۲