353
دانشنامه امام مهدی عجّل الله فرجه بر پایه قرآن ، حدیث و تاریخ جلد چهارم

۷۱۵.دلائل الإمامة- با سندش به نقل از احمد بن محمّد دينورى سرّاج ،۱ملقب به «استاره» - : از اردبيل به دينور۲ باز گشتم و قصد حج داشتم و اين بعد از درگذشت امام عسكرى عليه السلام به فاصله يك يا دو سال بود و مردم در حيرت و سرگردانى [در باره جانشين امام عليه السلام ]بودند . اهل دينور از رسيدن من خوش‏حال شدند و شيعيان ، نزد من گرد آمدند و گفتند : شانزده هزار دينار از اموال دوستداران امام عليه السلام نزد ما جمع شده است و نياز داريم آنها را با خودت ببرى و به جايى كه واجب است، بدهى .
گفتم : اى قوم ! اين [زمان‏] ، دوران حيرت است و ما درگاه (باب) امام را در اين روزگار نمى‏شناسيم .
آنها گفتند : ما تو را براى بردن اين مال برگزيده‏ايم ؛ چون از وثوق و بزرگوارى‏ات اطّلاع داشتيم . آن را ببر و بكوش تا آن را جز با دليل [بر امامت‏] تحويل ندهى.
آن مال را در كيسه‏هايى كه هر كدام به نام مردى بود ، برايم آوردند . آنها را برداشتم و بيرون آمدم . هنگامى كه به قَرميسين (كرمانشاه) رسيدم ، نزد احمد بن حسن كه مقيم آن جا بود ، رفتم و بر او سلام دادم و چون مرا ديد ، خوش‏حال شد و هزار دينار در يك كيسه و چند جامه‏دان تيره‏رنگ به من داد كه نمى‏دانستم در آنها چيست . سپس احمد به من گفت : اينها را با خودت ببر و جز با دليل [بر امامت گيرنده‏] ، تحويل نده .
من ، آن مال و چند جامه‏دان را گرفتم و چون وارد بغداد شدم ، اهتمامى جز كاوش در باره كسى كه به نيابت او اشاره شده است ، نداشتم . به من گفته شد : اين جا مردى به نام باقطانى است كه ادّعاى نيابت دارد و مردى ديگر به نام اسحاق احمر است كه او نيز ادّعاى نيابت مى‏كند و مردى هم به نام ابو جعفر عَمرى كه او نيز چنين ادّعايى دارد .
من از باقطانى آغاز كردم . پيش او رفتم و او را پيرمردى جذّاب و باشخصيت و خوش‏پوش ديدم كه اسبى عربى و غلامان زيادى داشت و مردم فراوانى نزد او گرد آمده بودند و با هم گفتگو مى‏كردند . بر او وارد شدم و سلام دادم و او به من خوشامد گفت و مرا به نزديك خود برد و نيكى كرد و خوش‏حالم ساخت . من نشستن را طول دادم تا آن كه بيشتر مردم رفتند و او از حاجتم پرسيد . به او اطّلاع دادم كه : اهل دينور هستم و مالى به همراه دارم كه مى‏خواهم [به حجّت‏] بدهم .
او به من گفت : آن را بياور .
من گفتم : حجّتى [دلالت كننده بر نيابتت‏] مى‏خواهم .
گفت : فردا دوباره نزد من بيا . من فردايش نزد او باز گشتم ؛ امّا حجّتى نياورد و روز سوم هم نزد او باز گشتم ؛ امّا حجّتى ارائه نكرد .
من نزد اسحاق احمر رفتم و او را جوانى پاكيزه يافتم كه خانه‏اش از خانه باقطانى بزرگ‏تر بود و اسب و لباس و تجمّلاتش ارزشمندتر و غلامانش از او بيشتر بودند و مردم فراوان‏ترى از آنچه نزد باقطانى گرد آمده بودند ، نزد او بودند . داخل شدم و سلام دادم و او خوشامد گفت و مرا نزديك خود برد و من صبر كردم تا مردم ، كم شوند . او از حاجتم پرسيد و من آنچه را براى باقطانى گفته بودم ، گفتم و پس از سه روز نزد او باز گشتم ؛ ولى حجّتى نياورد .
سپس نزد ابو جعفر عَمرى رفتم . او را پيرمردى فروتن يافتم . شلوارى كمربنددار پوشيده و بر نمدى در اتاقى كوچك نشسته بود . نه غلامى داشت و نه آن اسب و تجمّلاتى كه در ديگران يافتم . سلام دادم . جوابم را داد و مرا نزديك خود برد و تشريفات را كنار گذاشت و از حالم پرسيد . به او اطّلاع دادم كه از كوهستان (همدان) آمده‏ام و مالى آورده‏ام. گفت : اگر دوست دارى كه اين مال به كسى برسد كه واجب است برسد ، لازم است كه به سامرّا بروى و از خانه ابن الرضا عليه السلام بپرسى و نيز از فلانى فرزند فلانى كه وكيل است . خانه ابن الرضا عليه السلام ساكنانى دارد و از آن افرادى كه مى‏خواهى ، كسى در آن جا هست .
من از نزد او خارج شدم و به سامرّا به خانه ابن الرضا رفتم و از وكيل پرسيدم . دربان گفت : او در خانه مشغول است و به زودى بيرون مى‏آيد . من بر در خانه نشستم و منتظر بيرون آمدنش شدم كه پس از مدّتى آمد . من برخاستم و بر او سلام دادم و او دستم را گرفت و به اتاقش برد و از حالم پرسيد و نيز از هدفى كه به خاطر آن ، بر او وارد شده بودم .
به او اطّلاع دادم : مالى از ناحيه كوهستان (همدان) آورده‏ام و نيازمندم كه آن را با نشانه‏[اى كه گوياى امامت است ،] تحويل دهم.
گفت : آرى . سپس خوراكى پيش من نهاد و گفت : اين را بخور و استراحت كن كه تو خسته‏اى . تا نماز اوّل ، مدّتى باقى است و من حجّتى را كه مى‏خواهى ، برايت مى‏آورم .
من [چيزى‏] خوردم و خوابيدم و وقت نماز برخاستم و نماز خواندم و به شهر رفتم و غسل كردم و به خانه آن مرد باز گشتم . درنگ كردم تا يك چهارم شب سپرى شد . او نزد من آمد و با خود ، كاغذ [لوله شده‏اى‏] داشت كه در آن ، نوشته بود : «بسم اللَّه الرحمن الرحيم. احمد بن محمّد دينورى رسيد و شانزده هزار دينار در فلان تعداد كيسه آورده است كه كيسه فلانى با فلان مقدار دينار ، و كيسه فلانى با فلان مقدار دينار و ... (همه كيسه‏ها را نام برده بود) و نيز كيسه فلانى ، پسر فلانى ذرّاع ، شانزده دينار در آن است» .
شيطان ، مرا وسوسه كرد كه [چگونه‏] سَرورم از من به اين آگاه‏تر است؟! پس پيوسته يك يك كيسه‏ها و صاحبان آن را مى‏خواندم تا آنها را به آخر رساندم . سپس ذكر كرده بود : «از كرمانشاه ، از احمد بن حسن مادرايى ،۳ برادر پشم‏فروشم ، نيز كيسه‏اى با هزار دينار آورده است و نيز اين تعداد جامه‏دان كه در آن ، فلان لباس و لباسى با رنگ فلان است» و لباس‏ها را تا انتها ، با ويژگى و رنگشان توصيف كرده بود .
خدا را ستودم و شكر كردم كه بر من منّت نهاد و شك را از قلبم زدود . او به من فرمان داد كه همه آنچه را با خود آورده بودم ، به جايى تحويل دهم كه ابو جعفر عَمرى به من مى‏گويد . به بغداد باز گشتم و نزد ابو جعفر عَمرى رفتم ، و رفت و بازگشتم [تنها] سه روز طول كشيده بود . هنگامى كه ابو جعفر عَمرى مرا ديد ، به من گفت : پس چرا هنوز نرفته‏اى؟ گفتم : سَرورم ! از سامرّا مى‏آيم .
من با ابو جعفر در اين باره گفتگو مى‏كردم كه برگه‏اى از مولايمان - درودهاى خدا بر او باد - به ابو جعفر عَمرى رسيد كه نوشته‏اى مانند همان نوشته من همراهش بود و در آن ، پول‏ها و لباس‏ها را ذكر نمود و دستور داده بود همه آنها را به ابو جعفر محمّد بن احمد بن جعفر قطّان قمى بدهم . ابو جعفر عَمرى ، لباسش را پوشيد و به من گفت : آنچه را با خود دارى ، به منزل محمّد بن احمد بن جعفر قطّان ببر .
پول و لباس‏ها را به منزل محمّد بن احمد بن جعفر قطّان‏۴ بردم و به او تحويل دادم و براى حج بيرون آمدم . هنگامى كه به دينور باز گشتم ، مردم گرد من جمع شدند و من نوشته‏اى را كه وكيل مولايمان - درودهاى خدا بر او باد - براى من آورده بود ، بيرون آوردم و براى مردم خواندم . هنگامى كه او (جمع كننده و تحويل دهنده اموال مردم) شنيد كه از كيسه ذرّاع [در آن توقيع‏] نام برده‏اند ، بى‏هوش شد و ما مداوايش كرديم تا به هوش آمد . هنگامى كه به هوش آمد ، سجده شكر گزارد و گفت : ستايش ، ويژه خدايى است كه بر ما منّت نهاد و هدايتمان كرد . اكنون دانستم كه زمين ، از حجّت ، خالى نمى‏ماند . به خدا سوگند ، اين كيسه را اين ذرّاع به من داده است و جز خداوند ، از آن آگاه نبود .
بيرون آمدم و پس از مدّتى طولانى ، ابو الحسن مادرايى را ديدم و ماجرا را به او اطّلاع دادم و نامه را براى او خواندم . گفت : واى ! سبحان اللَّه ! در هر چه شك مى‏كنى ، در اين شك نكن كه خداوند، زمينش را از حجّت ، خالى نمى‏گذارد . بدان هنگامى كه اذكوتكين با يزيد بن عبد اللَّه در سهرورد۵ جنگيد و بر سرزمينش چيره شد و خزانه‏اش را در اختيار گرفت، مردى نزد من آمد و گفت : يزيد بن عبد اللَّه ، فلان اسب و فلان شمشير را براى باب مولايمان قرار داده است . من خزانه يزيد بن عبد اللَّه را بخش بخش به اذكوتكين منتقل مى‏كردم و اسب و شمشير را دور نگه مى‏داشتم ، تا آن كه چيزى غير از آن دو نماند ؛ زيرا اميد داشتم كه آنها را براى مولايمان عليه السلام نجات بدهم . چون مطالبه اذكوتكين از من بالا گرفت و ديگر نتوانستم خوددارى كنم ، پيش خودم هزار دينار در برابر شمشير و اسب قرار دادم و آن را وزن كردم و به خزينه‏دار دادم و به او گفتم : اين دينارها را در مطمئن‏ترين جا بگذار و در هيچ وضعيت و حالى نزد من نياور ، هر چند نياز به آنها زياد شود . آن گاه ، اسب و شمشير را تحويل دادم .
[روزى‏] من در جايگاهم در رى ، كارها را استوار و آنها را پيگيرى و مرتّب و امر و نهى مى‏كردم كه ابو الحسن اسدى‏۶وارد شد . او هر چند وقت يك بار به ديدن من مى‏آمد و من حاجت‏هايش را برآورده مى‏كردم و چون نشستنش طول كشيد و من ناراحتى [و كار ]فراوانى داشتم ، به او گفتم : چه حاجتى دارى؟ گفت : مى‏خواهم با تو خصوصى گفتگو كنم .
من به خزانه‏دار فرمان دادم كه جايى از خزانه را براى ما آماده كند و وارد خزانه شديم . او برگه كوچكى از سوى مولايمان براى من بيرون آورد كه در آن ، نوشته بود : «اى احمد بن حسن ! هزار دينار در نزدت ، [همان‏] بهاى شمشير و اسب ، را به ابو الحسن اسدى تحويل بده» .
من به زمين افتادم و براى خدا سجده كردم و به خاطر منّتى كه بر من نهاده بود ، شكرگزارى كردم و فهميدم كه او خليفه حقيقى خداوند است ؛ زيرا از اين موضوع ، كسى جز خودم آگاه نبود . من از خوش‏حالى به خاطر منّتى كه خداوند با اين امر بر من نهاده بود ، سه هزار دينار ديگر به آن مال افزودم .۷

1.ابو العبّاس احمد محمّد دينورى سرّاج، ملقّب به استونه يا استاره: شيخ طوسى ، او را در باب راويانى آورده كه از ائمّه عليهم السلام روايت نقل نكرده‏اند. او مورد لطف امام حجّتِ منتظر قرار گرفت. شيعيان ، او را امين در ۱۶۰۰۰ دينار با اجناس فراوان قرار دادند و او آنها را به فرمان امام عليه السلام ، به كسى رساند كه امام عليه السلام تعيين فرموده بود (ر. ك : رجال الطوسى: ص ۴۰۷ ش ۵۹۲۲ ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۱ ص ۳۱۳ ش ۹۶۱ و ص ۴۳۶ ش ۱۵۴۰).

2.دينور ، از شهرهاى آباد نزديك كرمانشاه بوده است كه در حمله تيمور گوركانى ويران شد .

3.احمد بن حسن بن (/ ابى) حسن (/ حسين) مادرايى (/ مادرانى) كاتب اذكوتكين : همان كسى است كه كيسه‏اى حاوى هزار دينار و مقدارى لباس توسّط احمد بن محمّد دينورى سرّاج ، خدمت امام زمان عليه السلام فرستاد. گفته شده است كه وى مذهب تشيّع را در رى رواج داد و دستور داد فضائل اهل بيت عليهم السلام را بنويسند. او پيش از اين، كارگزار كوتكين بن تكين ترك بود. لقب وى را «مادرانى» منسوب به مادرانا گفته‏اند. ظاهراً مادرنا از توابع بصره است (ر. ك : ص ۳۳۹ ح ۷۰۶ و ج ۵ ص ۵۵ «بخش ششم / فصل دوم / رشيق» ، الكنى‏ و الألقاب: ج ۳ ص ۱۳۰ ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۱ ص ۲۸۲ ش ۸۲۵ ، المحاسن: ج ۱ ص ۴۲ -۴۴ (ترجمه مؤلّف) ، الكامل فى التاريخ: ج ۴ ص ۴۵۱ .

4.ابو جعفر محمّد بن احمد بن جعفر قمى عطّار يا قطّان: از اصحاب امام عسكرى عليه السلام و وكيل امام عليه السلام بود، و امام هادى عليه السلام را هم درك كرده است (ر.ك : رجال الطوسى: ص ۴۰۲ ش ۵۸۹۹ ، رجال الكشّى: ص ۸۱۵ ش ۱۰۱۹ ، خلاصة الأقوال: ص ۱۴۳ ش ۲۸ ، رجال ابن داوود: ص ۱۶۱ ش ۱۲۸۷ ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۶ ص ۴۰۸ ش ۱۲۴۵۵).

5.سهرود ، نام جايى در (جبل) كوهستان‏هاى نزديك زنجان است .

6.مقصود ، محمّد بن جعفر رازى ، يكى از باب‏ها[ى امام زمان عليه السلام ] است . شيخ طوسى در كتاب الغيبة مى‏گويد : «در زمان سفيران ستوده امام مهدى عليه السلام ، افرادى معتمد بودند كه توقيعات مولا ، از سوى سفيران منصوب شده ، در اختيار آنها قرار داده مى‏شد و يكى از آنها ، ابو حسين محمّد بن جعفر اسدى بود (ر. ك : ج ۴ ص ۱۷۳ ح ۶۸۰ پانوشت ۱) .

7.دلائل الإمامة : ۵۱۹ ح ۴۹۳ ، فرج المهموم : ۲۳۹ - ۲۴۴ ، بحار الأنوار : ج ۵۱ ص ۳۰۳ .


دانشنامه امام مهدی عجّل الله فرجه بر پایه قرآن ، حدیث و تاریخ جلد چهارم
352

۷۱۵.دلائل الإمامة : حَدَّثَني أبُو المُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِ اللَّهِ ، قالَ : أخبَرَنا أبو بَكرٍ مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ المُقرِئُ ، قالَ : حَدَّثَنا أبُو العَبّاسِ مُحَمَّدُ بنُ سابورَ ، قالَ : حَدَّثَنِي الحَسَنُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ حَيَوانٍ السَّرّاجُ القاسِمُ ، قالَ : حَدَّثَني أحمَدُ بنُ [مُحَمَّدٍ ]الدّينَوَرِيُّ السَّرّاجُ ، المُكَنّى‏ بِأَبِي العَبّاسِ ، المُلَقَّبُ بِإِستاره ، قالَ : اِنصَرَفتُ مِن أردَبيلَ إلَى الدّينَوَرِ۱ اُريدُ الحَجَّ ، وذلِكَ بَعدَ مُضِيِّ أبي مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام بِسَنَةٍ أو سَنَتَينِ ، وكانَ النّاسُ في حَيرَةٍ ، فَاستَبشَرَ أهلُ الدّينَوَرِ بِمُوافاتي ، وَاجتَمَعَ الشّيعَةُ عِندي ، فَقالوا : قَدِ اجتَمَعَ عِندَنا سِتَّةَ عَشَرَ ألفَ دينارٍ مِن مالِ المَوالي ، ونَحتاجُ أن تَحمِلَها مَعَكَ ، وتُسَلِّمَها بِحَيثُ يَجِبُ تَسليمُها . قالَ : فَقُلتُ : يا قومُ ، هذِهِ حَيرَةٌ ، ولا نَعرِفُ البابَ في هذَا الوَقتِ . قالَ : فَقالوا : إنَّمَا اختَرناكَ لِحَملِ هذَا المالِ لِما نَعرِفُ مِن ثِقَتِكَ وكَرَمِكَ ، فَاحمِلهُ عَلى‏ ألّا تُخرِجَهُ مِن يَدَيكَ إلّا بِحُجَّةٍ .
قالَ : فَحُمِلَ إلَيَّ ذلِكَ المالُ في صُرَرٍ بِاسمِ رَجُلٍ رَجُلٍ ، فَحَمَلتُ ذلِكَ المالَ وخَرَجتُ ، فَلَمّا وافَيتُ قَرميسينَ‏۲ ، وكانَ أحمَدُ بنُ الحَسَنِ مُقيماً بِها ، فَصِرتُ إلَيهِ مُسَلِّماً ، فَلَمّا لَقِيَنِي استَبشَرَ بي ، ثُمَّ أعطاني ألفَ دينارٍ في كيسٍ ، وتُخوتَ ثِيابٍ مِن ألوانٍ معتمة۳ ، لَم أعرِف ما فيها ، ثُمَّ قالَ لي أحمَدُ : اِحمِل هذا مَعَكَ ، ولا تُخرِجهُ عَن يَدِكَ إلّا بِحُجَّةٍ . قالَ : فَقَبَضتُ مِنهُ المالَ وَالتُخوتَ بِما فيها مِنَ الثِّيابِ . فَلَمّا وَرَدتُ بَغدادَ لَم يَكُن لى هِمَّةٌ غَيرَ البَحثِ عَمَّن اُشيرَ إلَيهِ بِالنِّيابَةِ ، فَقيلَ لي : إنَّ هاهُنا رَجُلاً يُعرَفُ بِالباقَطانِيِّ يَدَّعي بِالنِّيابَةِ ، وآخَرُ يُعرَفُ بِإِسحاقَ الأَحمَرِ يَدّعي بِالنِّيابَةِ ، وآخَرُ يُعرَفُ بِأَبي جَعفَرٍ العَمرِيِّ يَدَّعي بِالنِّيابَةِ .
قالَ : فَبَدَأتُ بِالباقَطانِيِّ ، فَصِرتُ إلَيهِ ، فَوَجَدتُهُ شَيخاً بَهِيّاً لَهُ مُروءَةٌ ظاهِرَةٌ ، وفَرَسٌ عَرَبِيٌّ ، وغِلمانٌ كَثيرٌ ، ويَجتَمِعُ عِندَهُ النّاسُ يَتَناظَرونَ . قالَ : فَدَخَلتُ إلَيهِ ، وسَلَّمتُ عَلَيهِ ، فَرَحَّبَ وقَرَّبَ وبَرَّ وسَرَّ . قالَ : فَأَطَلتُ القُعودَ إلى‏ أن خَرَجَ أكثَرُ النّاسِ ، قالَ : فَسَأَلَني عَن حاجَتي ، فَعَرَّفتُهُ أنّي رَجُلٌ مِن أهلِ الدّينَوَرِ ، ومَعي شَي‏ءٌ مِنَ المالِ ، أحتاجُ أن اُسَلِّمَهُ . قالَ : فَقالَ لي : اِحمِلهُ . قالَ : فَقُلتُ : اُريدُ حُجَّةً .
قالَ : تَعودُ إلَيَّ في غَدٍ . قالَ : فَعُدتُ إلَيهِ مِنَ الغَدِ فَلَم يَأتِ بِحُجَّةٍ ، وعُدتُ إلَيهِ فِي اليَومِ الثّالِثِ فَلَم يَأتِ بِحُجَّةٍ .
قالَ : فَصِرتُ إلى‏ إسحاقَ الأَحمَرِ ، فَوَجَدتُهُ شابّاً نَظيفاً ، مَنزِلُهُ أكبَرُ مِن مَنزِلِ الباقَطانِيِّ ، وفَرَسُهُ ولِباسُهُ ومُروءَتُهُ أسرى‏ ، وغِلمانُهُ أكثَرُ مِن غِلمانِهِ ، ويَجتَمِعُ عِندَهُ مِنَ النّاسِ أكثَرُ مِمّا يَجتَمِعونَ عِندَ الباقَطانِيِّ . قالَ : فَدَخَلتُ وسَلَّمتُ ، فَرَحَّبَ وقَرَّبَ ، قالَ : فَصَبَرتُ إلى‏ أن خَفَّ النّاسُ ، قالَ : فَسَأَلَني عَن حاجَتي ، فَقُلتُ لَهُ كَما قُلتُ لِلباقَطانِيِّ ، وعُدتُ إلَيهِ بَعدَ ثَلاثَةِ أيّامٍ ، فَلَم يَأتِ بِحُجَّةٍ .
قالَ : فَصِرتُ إلى‏ أبي جَعفَرٍ العَمرِيِّ ، فَوَجَدتُهُ شَيخاً مُتَواضِعاً ، عَلَيهِ مُبَطَّنَةٌ۴بَيضاءُ ، قاعِدٌ عَلى‏ لِبدٍ۵ ، في بَيتٍ صَغيرٍ ، لَيسَ لَهُ غِلمانٌ ، ولا لَهُ مِنَ المُروءَةِ وَالفَرَسِ ما وَجَدَتُ لِغَيرِهِ . قالَ : فَسَلَّمتُ ، فَرَدَّ جَوابي وأَدناني ، وبَسَطَ مِنّي‏۶ ، ثُمَّ سَأَلَني عَن حالي ، فَعَرَّفتُهُ أنّي وافَيتُ مِنَ الجَبَلِ ، وحَمَلتُ مالاً . قالَ : فَقالَ : إن أحبَبتَ أن يَصِلَ هذَا الشَّي‏ءُ إلى‏ مَن يَجِبُ أن يَصِلَ إلَيهِ ، يَجِبُ أن تَخرُجَ إلى‏ سُرَّ مَن رَأى‏ ، وتَسأَلَ دارَ ابنِ الرِّضا ، وعَن فُلانِ بنِ فُلانٍ الوَكيلِ - وكانَت دارُ ابنِ الرِّضا عامِرَةً بِأَهلِها - فَإِنَّكَ تَجِدُ هُناكَ ما تُريدُ .
قالَ : فَخَرَجتُ مِن عِندِهِ ، ومَضَيتُ نَحوَ سُرَّ مَن رَأى‏ ، وصِرتُ إلى‏ دارِ ابنِ الرِّضا ، وسَأَلتُ عَنِ الوَكيلِ ، فَذَكَرَ البَوّابُ أنَّهُ مُشتَغِلٌ فِي الدّارِ ، وأَنَّهُ يَخرُجُ آنِفاً ، فَقَعَدتُ عَلَى البابِ أنتَظِرُ خُروجَهُ ، فَخَرَجَ بَعدَ ساعَةٍ ، فَقُمتُ وسَلَّمتُ عَلَيهِ ، وأَخَذَ بِيَدي إلى‏ بَيتٍ كانَ لَهُ ، وسَأَلَني عَن حالي ، وعَمّا وَرَدتُ لَهُ ، فَعَرَّفتُهُ أنّي حَمَلتُ شَيئاً مِنَ المالِ مِن ناحِيَةِ الجَبَلِ ، وأَحتاجُ أن اُسَلِّمَهُ بِحُجَّةٍ . قالَ : فَقالَ : نَعَم . ثُمَّ قَدَّمَ إلَيَّ طَعاماً ، وقالَ لي : تَغَدَّ بِهذا وَاستَرِح ، فَإِنَّكَ تَعِبٌ ، وأَنَّ بَينَنا وبَينَ صَلاةِ الاُولى‏ ساعَةً ، فَإِنّي أحمِلُ إلَيكَ ما تُريدُ .
قالَ : فَأَكَلتُ ونِمتُ ، فَلَمّا كانَ وَقتُ الصَّلاةِ نَهَضتُ وصَلَّيتُ ، وذَهَبتُ إلَى المَشرَعَةِ ، فَاغتَسَلتُ وَانصَرَفتُ إلى‏ بَيتِ الرَّجُلِ ، ومَكَثتُ إلى‏ أن مَضى‏ مِنَ اللَّيلِ رُبُعُهُ ، فَجاءَني ومَعَهُ دَرجٌ فيهِ :
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‏
وافى‏ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدٍ الدِّينَوَرِيُّ ، وحَمَلَ سِتَّةَ عَشَرَ ألفَ دينارٍ ، وفي كَذا وكَذا صُرَّةً ، فيها صُرَّةُ فُلانِ بنِ فُلانٍ كَذا وكَذا ديناراً ، وصُرَّةُ فُلانِ بنِ فُلانٍ كَذا وكَذا ديناراً - إلى‏ أن عَدَّ الصُّرَرَ كُلَّها - وصُرَّةُ فُلانِ بنِ فُلانِ الذَّرّاعِ سِتَّةَ عَشَرَ ديناراً .
قالَ : فَوَسوَسَ لِيَ الشَّيطانُ أنَّ سَيِّدي‏۷ أعلَمُ بِهذا مِنّي ، فَما زِلتُ أقرَأُ ذِكرَ صُرَّةٍ صُرَّةٍ۸ وذِكرَ صاحِبِها ، حَتّى‏ أتَيتُ عَلَيها عِندَ آخِرِها ، ثُمَّ ذَكَرَ : قَد حَمَلَ مِن قَرميسينَ مِن عِندِ أحمَدَ بنِ الحَسَنِ المادَرائِيِّ أخِي الصَّوّافِ كيساً فيهِ ألفُ دينارٍ وكَذا وكَذا تَختاً ثِياباً ، مِنها ثَوبُ فُلانِيٍّ ، وثَوبٌ لَونُهُ كَذا ، حَتّى‏ نَسَبَ الثِّيابَ إلى‏ آخِرِها بِأَنسابِها وأَلوانِها .
قالَ : فَحَمِدتُ اللَّهَ وشَكَرتُهُ عَلى‏ ما مَنَّ بِهِ عَلَيَّ مِن إزالَةِ الشَّكِّ عَن قَلبي ، وأَمَرَ بِتَسليمِ جَميعِ ما حَمَلتُهُ إلى‏ حَيثُ ما يَأمُرُني أبو جَعفَرٍ العَمرِيُّ ، قالَ : فَانصَرَفتُ إلى‏ بَغدادَ وصِرتُ إلى‏ أبي جَعفَرٍ العَمرِيِّ . قالَ : وكانَ خُروجي وَانصِرافي في ثَلاثَةِ أيّامٍ . قالَ : فَلَمّا بَصُرَ بيَّ أبو جَعفَرٍ العَمرِيُّ قالَ لي : لِمَ لَم تَخرُج ؟ فَقُلتُ : يا سَيِّدي ، مِن سُرَّ مَن رَأَى انصَرَفتُ .
قالَ : فَأَنَا اُحَدِّثُ أبا جَعفَرٍ بِهذا ، إذ وَرَدَت رُقعَةٌ عَلى‏ أبي جَعفَرٍ العَمرِيِّ مِن مَولانا ( صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ ) ، ومَعَها دَرجٌ مِثلُ الدَّرجِ الَّذي كانَ مَعي ، فيهِ ذِكرُ المالِ وَالثِّيابِ ، وأَمَرَ أن يُسَلَّمَ جَميعُ ذلِكَ إلى‏ أبي جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ أحمَدَ بنِ جَعفَرٍ القَطّانِ القُمِّيِّ ، فَلَبِسَ أبو جَعفَرٍ العَمرِيُّ ثِيابَهُ ، وقالَ لي : اِحمِل ما مَعَكَ إلى‏ مَنزِلِ مُحَمَّدِ بنِ أحمَدَ بنِ جَعفَرٍ القَطّانِ القُمِّيِّ . قالَ : فَحَمَلتُ المالَ وَالثِّيابَ إلى‏ مَنزِلِ مُحَمَّدِ بنِ أحمَدَ بنِ جَعفَرٍ القَطّانِ ، وسَلَّمتُها ، وخَرَجتُ إلَى الحَجِّ . فَلَمَّا انصَرَفتُ إلَى الدّينَوَرِ اجتَمَعَ عِندِي النّاسُ ، فَأَخرَجتُ الدَّرجَ الَّذي أخرَجَهُ وَكيلُ مَولانا - صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ - إلَيَّ ، وقَرَأتُهُ عَلَى القَومِ ، فَلَمّا سَمِعَ ذِكرَ الصُّرَّةِ بِاسمِ الذَّرّاعِ سَقَطَ مغَشِيّاً عَلَيهِ ، فَما زِلنا نُعَلِّلُهُ حَتّى‏ أفاقَ ، فَلَمّا أفاقَ سَجَدَ شُكراً للَّهِ‏ِ عزّ و جلّ ، وقالَ : الحَمدُ للَّهِ‏ِ الَّذي مَنَّ عَلَينا بِالهِدايَةِ ، الآنَ عَلِمتُ أنَّ الأَرضَ لا تَخلو مِن حُجَّةٍ ، هذِهِ الصُّرَّةُ دَفَعَها - وَاللَّهِ - إلَيَّ هذَا الذَّرّاعُ ، ولَم يَقِف عَلى‏ ذلِكَ إلَّا اللَّهُ عزّ و جلّ .
قالَ : فَخَرَجتُ ولَقيتُ بَعدَ ذلِكَ بِدَهرٍ أبَا الحَسَنِ المادَرائِيَّ ، وعَرَّفتُهُ الخَبَرَ ، وقَرَأتُ عَلَيهِ الدَّرجَ ، قالَ : يا سُبحانَ اللَّهِ ، ما شَكَكَتُ في شَي‏ءٍ ، فَلا تَشُكَّنَّ في أنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ لا يُخلي أرضَهُ مِن حُجَّةٍ .
اعلَم أنَّهُ لَمّا غَزا إذكُوتَكِينُ يَزيدَ بنَ عَبدِ اللَّهِ بِسُهرَوَردَ۹ ، وظَفِرَ بِبِلادِهِ وَاحتَوى‏ عَلى‏ خِزانَتِهِ ، صارَ إلَيَّ رَجُلٌ ، وذَكَرَ أنَّ يَزيدَ بنَ عَبدِ اللَّهِ جَعَلَ الفَرَسَ الفُلانِيَّ وَالسَّيفَ الفُلانِيَّ في بابِ مولانا عليه السلام ، قالَ : فَجَعَلتُ أنقُلُ خَزائِنَ يَزيدَ بنِ عَبدِ اللَّهِ إلى‏ إذكُوتَكِين أوَّلاً فَأَوَّلاً ، وكُنتُ اُدافِعُ بِالفَرَسِ وَالسَّيفِ إلى‏ أن لَم يَبقَ شَي‏ءٌ غَيرُهُما ، وكُنتُ أرجو أن اُخَلِّصَ ذلِكَ لِمَولانا عليه السلام . فَلَمَّا اشتَدَّ مُطالَبَةُ إذكوتَكينَ إيّايَ ولَم يُمكِنني مُدافَعَتُهُ ، جَعَلتُ فِي السَّيفِ وَالفَرَسِ في نَفسي ألفَ دينارٍ ، ووَزَنتُها ودَفَعتُها إلَى الخازِنِ ، وقُلتُ لَهُ : اِدفَع هذِهِ الدَّنانيرَ في أوثَقِ مَكانٍ ، ولا تُخرِجَنّ إلَيَّ في حالٍ مِنَ الأَحوالِ ولَوِ اشتَدَّتِ الحاجَةُ إلَيها . وسَلَّمتُ الفَرَسَ وَالنَّصلَ .
قالَ : فَأَنَا قاعِدٌ في مَجلِسي بِالرَّيِ‏۱۰ اُبرِمُ الاُمورَ واُوفِي القَصَصَ وآمُرُ وأَنهى‏ ، إذ دَخَلَ أبُو الحَسَنِ الأَسَدِيُّ ، وكانَ يَتَعاهَدُنِي الوَقتَ بَعدَ الوَقتِ ، وكُنتُ أقضي حَوائِجَهُ ، فَلَمّا طالَ جُلوسُهُ وعَلَيَّ بُؤسٌ كَثيرٌ ، قُلتُ لَهُ : ما حاجَتُكَ ؟ قالَ : أحتاجُ مِنكَ إلى‏ خَلوَةٍ . فَأَمَرتُ الخازِنَ أن يُهَيِّئَ لَنا مَكاناً مِنَ الخِزانَةِ ، فَدَخَلنَا الخِزانَةَ ، فَأَخرَجَ إلَيَّ رُقعَةً صَغيرَةً مِن مَولانا عليه السلام فيها :
يا أحمَدَ بنَ الحَسَنِ ، الأَلفُ دينارٍ الَّتي لَنا عِندَكَ ، ثَمَنُ النَّصلِ وَالفَرَسِ ، سَلِّمها إلى‏ أبِي الحَسَنِ الأَسَدِيِ‏۱۱ .
قالَ : فَخَرَرتُ للَّهِ‏ِ عزّ و جلّ ساجِداً شاكِراً لِما مَنَّ بِهِ عَلَيَّ ، وعَرَفتُ أنَّهُ خَليفَةُ اللَّهِ حَقّاً ؛ لِأَنَّهُ لَم يَقِف عَلى‏ هذا أحَدٌ غَيري ، فَأَضَفتُ إلى‏ ذلِكَ المالِ ثَلاثَةَ آلافِ دينارٍ اُخرى‏ سُروراً بِما مَنَّ اللَّهُ عَلَيَّ بِهذَا الأَمرِ .

1.كانت دينور، من المدن العامرة القريبة من كرمانشاه، و التي دمّرت علي إثر هجوم تيمور الگوركاني.

2.بلد معروف وهو تعريب كرمانشاه .

3.في المصادر الاُخرى : «مُعكَمَةٍ» .

4.المبطنة : ما ينتطق به ، وهي إزار له حجزة .

5.اللبد : ضرب من البسط (انظر : لسان العرب : ج ۳ ص ۳۸۶ «لبد») .

6.بسط فلان من فلان : أزال منه الاحتشام وعوامل الخجل .

7.في بحار الأنوار : «فقلت : إنَّ سَيِّدي» .

8.في بحار الأنوار : «ذِكرَهُ صُرَّةً صُرَّةً» .

9.سهرورد : بلدة قريبة من زنجان بالجبال ( معجم البلدان : ج ۳ ص ۲۸۹ ) . وراجع القصّة في تاريخ الاُمم والملوك للطبرسي : ج ۹ ص ۵۴۹ وج ۱۰ ص ۱۶ .

10.في بحارالأنوار : «بالذي» بدل «بالرَّيِّ» .

11.المراد به محمّد بن جعفر الرازي ، وكان أحد الأبواب . قال الشيخ الطوسي في الغيبة : « وقد كان في زمان السفراء المحمودين أقوام ثقات ترد عليهم التوقيعات من قبل المنصوبين للسفارة من الأصل ، منهم أبو الحسين محمّد بن جعفر الأسدي » .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام مهدی عجّل الله فرجه بر پایه قرآن ، حدیث و تاریخ جلد چهارم
    سایر پدیدآورندگان :
    محمّد محمّدی ری‌شهری، با همکاری محمّد کاظم طباطبایی و جمعی از پژوهشگران، ترجمه: عبدالهادی مسعودی
    تعداد جلد :
    10
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1393
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 11447
صفحه از 447
پرینت  ارسال به