347
دانشنامه امام مهدی عجّل الله فرجه بر پایه قرآن ، حدیث و تاریخ جلد چهارم

۷۱۳.الكافى‏- به نقل از حسن بن على علوى‏۱ - : مجروح ،۲ مالى از آنِ ناحيه مقدّسه را به مِرداس بن على‏۳سپرد و نزد مِرداس، مالى هم از آنِ تميم بن حنظله بود. پس ، [از سوى امام عليه السلام ]به مِرداس چنين رسيد: «مال تميم را با آنچه [مجروح ]شيرازى به تو سپرده است، بفرست». ۴

۷۱۴.الثاقب فى المناقب‏- به نقل از احمد بن ابى روح‏۵ - : مرا به سوى زنى از اهالى دينور روانه كردند . نزد او آمدم . گفت : اى فرزند ابو روح ! تو در منطقه ما ، ديندارترين و پارساترين فردِ مورد اعتمادى و من مى‏خواهم امانتى را نزد تو بگذارم و بر عهده‏ات بنهم كه آن را ادا و به آن قيام كنى .
گفتم : انجام مى‏دهم ، إن شاء اللَّه .
گفت : اين ، درهم‏هايى در اين كيسه سربسته است . آن را نگشاى و به آنچه در آن است ، منگر تا آن را به كسى برسانى كه تو را از آنچه در آن است ، آگاه كند ، و اين ، گوشواره من است كه ده دينار مى‏ارزد و سه مرواريد در آن است كه آنها نيز ده دينار مى‏ارزند . درخواستى نيز از صاحب الزمان دارم كه مى‏خواهم پيش از آن كه از او بپرسم ، به من خبر دهد .
گفتم : درخواستت چيست؟
گفت : مادرم ده دينار براى عروسى من قرض كرد و من نمى‏دانم از چه كسى قرض گرفته است و نمى‏دانم به چه كسى بازپس دهم . اگر او تو را از وى آگاه كرد ، به همان كسى بده كه او فرمانت مى‏دهد .
من ، قائل به امامت جعفر بن على (جعفر كذّاب) بودم . گفتم : اين ، آزمون ميان من و جعفر باشد . مال را برداشتم و بيرون آمدم تا به بغداد رسيدم و نزد حاجز بن يزيد وشّاء رفتم و بر او سلام دادم و نشستم . گفت : آيا درخواستى دارى؟
گفتم : اين ، مالى است كه به من داده شده است تا آن را به تو بدهم . به من بگو چه‏قدر است و چه كسى آن را به من داده است؟ اگر به من خبر دادى ، آن را به تو مى‏دهم .
او گفت : من فرمان به گرفتنش ندارم و اين ، برگه‏اى است كه براى كار تو به من رسيده است . در آن، نوشته بود : «از احمد بن ابى روح ، چيزى نپذير و او را به سوى ما ، به سامرّا بفرست» .
گفتم : لا إله إلّا اللَّه . اين ، بزرگ‏ترين نشانه‏اى است كه مى‏خواستم !
بيرون آمدم و به سامرّا رسيدم و گفتم : ابتدا به سراغ جعفر مى‏روم و سپس انديشيدم و گفتم : با ايشان آغاز مى‏كنم . اگر آزمايش آنان درست از كار در آمد ، كه چه خوب ، و گرنه به سراغ جعفر مى‏روم .
به خانه امام عسكرى عليه السلام نزديك شده بودم كه خادمى به سوى من آمد و گفت : تو احمد بن ابى روح هستى؟
گفتم : آرى .
گفت : اين برگه را بخوان .
آن را خواندم در آن ، نوشته بود : «بسم اللَّه الرحمن الرحيم . اى فرزند ابو روح ! حايل ، دختر ديرانى ، كيسه‏اى نزد تو امانت نهاده است كه ادّعا مى‏كنى هزار درهم در آن است و آن ، خلاف گمان توست و تو امانت را ادا نمودى و كيسه را نگشوده و نمى‏دانى در آن چيست . در آن ، هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح [و كامل و بدون غش‏] است و دو گوشواره همراه توست كه زن ادّعا مى‏كند ده دينار مى‏ارزد ، كه با دو نگين آنها ، درست مى‏گويد ، و سه دانه مرواريد در آن دو گوشواره است كه ده دينار خريده است ؛ ولى بيشتر مى‏ارزد . آنها را به فلان كنيزمان بده كه ما آن دو را به او بخشيديم و به بغداد برو و مال را به حاجز بده و به اندازه هزينه رسيدن به خانه‏ات ، از او بگير .
و امّا ده دينارى كه گفته است مادرش در عروسىِ او قرض گرفته و وى نمى‏داند كه صاحبش كيست و نمى‏داند از آنِ كيست ، از آنِ كلثوم دختر احمد است و او ناصبى (دشمن اهل بيت) است و از دادن مال به او خوددارى كرده است . اگر دوست دارد آن را ميان خواهرانش قسمت كند و از ما اجازه مى‏خواهد ، [اجازه مى‏دهيم كه‏] آن را ميان خواهران [دينى‏] كم‏توانش توزيع كند .
اى فرزند ابو روح ! به اعتقاد امامت جعفر ، باز نگرد و او را نيازمون ؛ بلكه به منزل خويش باز گرد كه دشمنت مرده و خداوند ، اهل و دارايى او را ارث تو كرده است» .
من به بغداد باز گشتم و كيسه را به حاجز دادم و او آن را وزن كرد . هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح در آن بود . سى دينار به من داد و گفت : به ما فرمان داده است تا آن را براى هزينه‏ات ، به تو بدهيم . من آن را گرفتم و به جايى كه در آن فرود آمده بودم ، باز گشتم كه ناگهان پيكى پياده از خانه‏ام رسيد و به من خبر داد كه پدرزنم مرده است و اهلم به من گفته‏اند كه به سوى آنها باز گردم . باز گشتم و ديدم او مرده است و سه هزار دينار و صد درهم از او به ارث برده‏ام و در اين ماجرا چند نشانه ديگر هم بود .۶

1.حسن بن على علوى: آية اللَّه خويى ، وى را با حسن بن على بن حسن دينورى علوى ، يكى دانسته است. ظاهراً از مشايخ كلينى است و در الكافى به نام حسن بن على علوى و حسن بن على هاشمى روايت دارد كه ظاهراً همه يكى هستند (ر.ك : ص ۱۷۵ ح ۶۸۱ و ۳۴۷ ح ۷۱۳ ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۳ ص ۷ ش ۳۸۰۰ ، معجم رجال الحديث: ج ۶ ص ۷۲ ش ۳۰۲۷ ، تجريد أسانيد الكافى: ج ۴ ص ۱۲۶).

2.ظاهراً مجروح ( / محروج) از اهالى فارس (شيراز) ، همانى است كه شيخ صدوق ، نام وى را در شمار كسانى آورده كه بر معجزه امام زمان عليه السلام آگاه بوده‏اند و او آنها را ديده است و با امام عليه السلام مكاتبه داشته است (ر. ك: ج ۵ ص ۲۶ (بخش ششم / فصل يكم / مردى از فارس) و ص ۹۵ ح ۸۱۰ (و اين افراد) .

3.مرداس بن على: احتمال دارد با مرداس قزوينى ، يكى باشد (ر. ك: ج ۵ ص ۹۵ ح ۸۱۰ «و اين افراد» ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۷ ص‏۳۹۳ ش ۱۴۸۱۸ - ۱۴۸۱۹ ، معجم رجال الحديث: ج ۱۹ ص‏۱۲۵ ش ۱۲۲۴۰).

4.الكافى : ج ۱ ص ۵۲۳ ح ۱۸ .

5.احمد بن ابى روح: از اين حديث به دست مى‏آيد كه وى مورد عنايت امام عليه السلام و امين ايشان بوده است. براى او توقيع ديگرى هم است (ر. ك: ص ۲۲۵ ح ۶۹۳ ، مستدركات علم رجال الحديث : ج ۱ ص ۲۴۹ ش ۶۶۴) .

6.الثاقب فى المناقب : ص‏۵۹۴ ح ۵۳۷ ، الخرائج و الجرائح : ج ۲ ص ۷۰۱ ح ۱۷ ، إثبات الهداة : ج ۷ ص ۳۴۹ ح ۱۲۶ ، مدينة المعاجز : ج ۸ ص ۱۷۰ ح ۲۷۷۰ ، فرج المهموم : ص ۲۵۷ ، بحار الأنوار : ج ۵۱ ص ۲۹۵ .


دانشنامه امام مهدی عجّل الله فرجه بر پایه قرآن ، حدیث و تاریخ جلد چهارم
346

۷۱۳.الكافي : الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ العَلَوِيُّ ، قالَ : أودَعَ المَجروحُ مِرداسَ بنَ عَلِيٍّ مالاً لِلنّاحِيَةِ ، وكانَ عِندَ مِرداسٍ مالٌ لِتَميمِ بنِ حَنظَلَةَ .
فَوَرَدَ عَلى‏ مِرداسٍ : أنفِذ مالَ تَميمٍ مَعَ ما أودَعَكَ الشّيرازِيُّ .

۷۱۴.الثاقب في المناقب : عَن أحمَدَ بنِ أبي رَوحٍ ، قالَ : وُجِّهتُ إلَى امرَأَةٍ مِن أهلِ دِينَوَرَ ، فَأَتَيتُها فَقالَت : يَابنَ أبي رَوحٍ ، أنتَ أوثَقُ مَن في ناحِيَتِنا ديناً ووَرَعاً ، وإنّي اُريدُ أن اُودِعَكَ أمانَةً وأَجعَلَها في رَقَبَتِكَ تُؤَدّيها وتَقومُ بِها .
فَقُلتُ : أفعَلُ إن شاءَ اللَّهُ .
فَقالَت : هذِهِ دَراهِمُ في هذَا الكيسِ المَختومِ ، لا تَحُلَّهُ ولا تَنظُر ما فيهِ حَتّى‏ تُؤَدِّيَهُ إلى‏ مَن يُخبِرُكَ بِما فيهِ ، وهذا قُرطي يُساوي عَشَرَةَ دَنانيرَ ، وفيهِ ثَلاثُ لُؤلُؤاتٍ تُساوي عَشَرَةَ دَنانيرَ ، ولي إلى‏ صاحِبِ الزَّمانِ عليه السلام حاجَةٌ اُريدُ أن يُخبِرَني بِها قَبلَ أن أسأَلَهُ عَنها . فَقُلتُ : ومَا الحاجَةُ ؟ قالَت : عَشَرَةُ دَنانيرَ استَقرَضَتها اُمّي في عُرسي ، ولا أدري مِمَّنِ استَقرَضَتها ، ولا أدري إلى‏ مَن أدفَعُها ، فَإِن أخبَرَكَ بِها فَادفَعها إلى‏ مَن يَأمُرُكَ بِهِ .
قالَ : وكُنتُ أقولُ بِجَعفَرِ بنِ عَلِيٍّ فَقُلتُ : هذِهِ المِحنَةُ بَيني وبَينَ جَعفَرٍ .
فَحَمَلتُ المالَ وخَرَجتُ حَتّى‏ دَخَلتُ بَغدادَ ، فَأَتَيتُ حاجِزَ بنَ يَزيدَ الوَشّاءَ ، فَسَلَّمتُ عَلَيهِ وجَلَستُ.
فَقالَ : ألَكَ حاجَةٌ ؟
فَقُلتُ : هذا مالٌ دُفِعَ إلَيَّ لِأَدفَعَهُ إلَيكَ ، أخبِرني كَم هُوَ ومَن دَفَعَهُ إلَيَّ ؟ فَإِن أخبَرتَني دَفَعتُهُ إلَيكَ . قالَ : لَم اُؤمَر بِأَخذِهِ ، وهذِهِ رُقعَةٌ جاءَتني بِأَمرِكَ . فَإِذا فيها :
لا تَقبَل مِن أحمَدَ بنِ أبي رَوحٍ ، وتَوَجَّه بِهِ إلَينا ، إلى‏ سُرَّ مَن رَأى‏ .
فَقُلتُ : لا إلهَ إلَّا اللَّهُ ، هذا أجَلُّ شَي‏ءٍ أرَدتُهُ ، فَخَرَجتُ بِهِ ووافَيتُ سُرَّ مَن رَأى‏ ، فَقُلتُ : أبدَأُ بِجَعفَرٍ ، ثُمَّ تَفَكَّرتُ وقُلتُ : أبدَأُ بِهِم ، فَإِن كانَتِ المِحنَةُ مِن عِندِهِم وإلّا مَضَيتُ إلى‏ جَعفَرٍ .
فَدَنَوتُ مِن بابِ دارِ أبي مُحَمَّدٍ عليه السلام ، فَخَرَجَ إلَيَّ خادِمٌ فَقالَ : أنتَ أحمَدُ بنُ أبي رَوحٍ ؟
قُلتُ : نَعَم.
قالَ : هذِهِ الرُّقعَةُ اقرَأها.
فَقَرَأتُها ، فَإِذا فيها : بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ‏
يَابنَ أبي رَوحٍ ، أودَعَتكَ حايلُ بِنتُ الدَّيرانِيِّ كيساً فيهِ ألفُ دِرهَمٍ بِزَعمِكَ ، وهُوَ خِلافُ ما تَظُنُّ ، وقَد اُدِّيَت فيهِ الأَمانَةُ ، ولَم تَفتَحِ الكيسَ ولَم تَدرِ ما فيهِ ، وإنَّما فيهِ ألفُ دِرهَمٍ وخَمسونَ ديناراً صِحاحاً ، ومَعَكَ قُرطانِ زَعَمَتِ المَرأَةُ أنَّها تُساوي عَشَرَةَ دَنانيرَ صُدِّقَت مَعَ الفَصَّينِ اللَّذَينِ فيهِما ، وفيهِما ثَلاثُ حَبّاتِ لُؤلُؤٍ شِراؤُها بِعَشَرَةِ دَنانيرَ ، وهِيَ تُساوي أكثَرَ ، فَادفَعهُما إلى‏ جارِيَتِنا فُلانَةَ ، فَإِنّا قَد وَهَبناهُما لَها ، وصِر إلى‏ بَغدادَ وَادفَعِ المالَ إلى‏ حاجِزٍ ، وخُذ مِنهُ ما يُعطيكَ لِنَفَقَتِكَ إلى‏ مَنزِلِكَ .
فَأَمَّا العَشَرَةُ الدَّنانيرِ الَّتي زَعَمَت أنَّ اُمَّهَا استَقرَضَتها في عُرسِها وهِيَ لا تَدري مَن صاحِبُها ولا تَعلَمُ لِمَن هِيَ ، هِيَ لِكُلثومٍ بِنتِ أحمَدَ ، وهِيَ ناصِبِيَّةٌ ، فَتَحَرَّجَت أن تُعطِيَها ، فَإِن أحَبَّت أن تَقسِمَها في أخَواتِها فَاستَأذَنَتنا في ذلِكَ ، فَلتُفَرِّقها في ضُعَفاءِ أخَواتِها .
ولا تَعودَنَّ يَابنَ أبي رَوحٍ إلَى القَولِ بِجَعفَرٍ وَالمِحنَةِ لَهُ ، وَارجِع إلى‏ مَنزِلِكَ ، فَإِنَّ عَدُوَّكَ قَد ماتَ وقَد أورَثَكَ اللَّهُ‏۱ أهلَهُ ومالَهُ .
فَرَجَعتُ إلى‏ بَغدادَ ، وناوَلتُ الكيسَ حاجِزاً ، فَوَزَنَهُ فَإِذا فيهِ ألفُ دِرهَمٍ صِحاحٍ وخَمسونَ ديناراً ، فَناوَلَني ثَلاثينَ ديناراً ، وقالَ : أمَرَنا بِدَفعِها إلَيكَ لِتُنفِقَها . فَأَخَذتُها وَانصَرَفتُ إلَى المَوضِعِ الَّذي نَزَلَت فيهِ ، فَإِذا أنَا بِفَيجٍ‏۲ قَد جاءَني مِنَ المَنزِلِ يُخبِرُني بِأَنَّ حَموي قَد ماتَ ، وأَنَّ أهلي أمَروني بِالاِنصِرافِ إلَيهِم ، فَرَجَعتُ فَإِذا هُوَ قَد ماتَ ، ووَرِثتُ مِنهُ ثَلاثَةَ آلافِ دينارٍ ومِئَةَ ألفِ دِرهَمٍ . وفي ذلِكَ أيضاً عِدَّةُ آياتٍ .

1.وفي بحار الأنوار : «فإنّ عمّك قد مات ، وقد رزقك اللَّه» بدل «فإنّ عدوّك قد مات ، وقد أورثك اللَّه ».

2.الفيج : اشتقّ من الفارسية ، وهو رسول السلطان على رجله . والفائج من الأرض : ما اتّسع منها بين جبلين ، وجمعه فوائج ( كتاب العين : ج ۶ ص ۱۸۹ « فيج » ) .

  • نام منبع :
    دانشنامه امام مهدی عجّل الله فرجه بر پایه قرآن ، حدیث و تاریخ جلد چهارم
    سایر پدیدآورندگان :
    محمّد محمّدی ری‌شهری، با همکاری محمّد کاظم طباطبایی و جمعی از پژوهشگران، ترجمه: عبدالهادی مسعودی
    تعداد جلد :
    10
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1393
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 11456
صفحه از 447
پرینت  ارسال به