۷۱۳.الكافى- به نقل از حسن بن على علوى۱ - : مجروح ،۲ مالى از آنِ ناحيه مقدّسه را به مِرداس بن على۳سپرد و نزد مِرداس، مالى هم از آنِ تميم بن حنظله بود. پس ، [از سوى امام عليه السلام ]به مِرداس چنين رسيد: «مال تميم را با آنچه [مجروح ]شيرازى به تو سپرده است، بفرست». ۴
۷۱۴.الثاقب فى المناقب- به نقل از احمد بن ابى روح۵ - : مرا به سوى زنى از اهالى دينور روانه كردند . نزد او آمدم . گفت : اى فرزند ابو روح ! تو در منطقه ما ، ديندارترين و پارساترين فردِ مورد اعتمادى و من مىخواهم امانتى را نزد تو بگذارم و بر عهدهات بنهم كه آن را ادا و به آن قيام كنى .
گفتم : انجام مىدهم ، إن شاء اللَّه .
گفت : اين ، درهمهايى در اين كيسه سربسته است . آن را نگشاى و به آنچه در آن است ، منگر تا آن را به كسى برسانى كه تو را از آنچه در آن است ، آگاه كند ، و اين ، گوشواره من است كه ده دينار مىارزد و سه مرواريد در آن است كه آنها نيز ده دينار مىارزند . درخواستى نيز از صاحب الزمان دارم كه مىخواهم پيش از آن كه از او بپرسم ، به من خبر دهد .
گفتم : درخواستت چيست؟
گفت : مادرم ده دينار براى عروسى من قرض كرد و من نمىدانم از چه كسى قرض گرفته است و نمىدانم به چه كسى بازپس دهم . اگر او تو را از وى آگاه كرد ، به همان كسى بده كه او فرمانت مىدهد .
من ، قائل به امامت جعفر بن على (جعفر كذّاب) بودم . گفتم : اين ، آزمون ميان من و جعفر باشد . مال را برداشتم و بيرون آمدم تا به بغداد رسيدم و نزد حاجز بن يزيد وشّاء رفتم و بر او سلام دادم و نشستم . گفت : آيا درخواستى دارى؟
گفتم : اين ، مالى است كه به من داده شده است تا آن را به تو بدهم . به من بگو چهقدر است و چه كسى آن را به من داده است؟ اگر به من خبر دادى ، آن را به تو مىدهم .
او گفت : من فرمان به گرفتنش ندارم و اين ، برگهاى است كه براى كار تو به من رسيده است . در آن، نوشته بود : «از احمد بن ابى روح ، چيزى نپذير و او را به سوى ما ، به سامرّا بفرست» .
گفتم : لا إله إلّا اللَّه . اين ، بزرگترين نشانهاى است كه مىخواستم !
بيرون آمدم و به سامرّا رسيدم و گفتم : ابتدا به سراغ جعفر مىروم و سپس انديشيدم و گفتم : با ايشان آغاز مىكنم . اگر آزمايش آنان درست از كار در آمد ، كه چه خوب ، و گرنه به سراغ جعفر مىروم .
به خانه امام عسكرى عليه السلام نزديك شده بودم كه خادمى به سوى من آمد و گفت : تو احمد بن ابى روح هستى؟
گفتم : آرى .
گفت : اين برگه را بخوان .
آن را خواندم در آن ، نوشته بود : «بسم اللَّه الرحمن الرحيم . اى فرزند ابو روح ! حايل ، دختر ديرانى ، كيسهاى نزد تو امانت نهاده است كه ادّعا مىكنى هزار درهم در آن است و آن ، خلاف گمان توست و تو امانت را ادا نمودى و كيسه را نگشوده و نمىدانى در آن چيست . در آن ، هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح [و كامل و بدون غش] است و دو گوشواره همراه توست كه زن ادّعا مىكند ده دينار مىارزد ، كه با دو نگين آنها ، درست مىگويد ، و سه دانه مرواريد در آن دو گوشواره است كه ده دينار خريده است ؛ ولى بيشتر مىارزد . آنها را به فلان كنيزمان بده كه ما آن دو را به او بخشيديم و به بغداد برو و مال را به حاجز بده و به اندازه هزينه رسيدن به خانهات ، از او بگير .
و امّا ده دينارى كه گفته است مادرش در عروسىِ او قرض گرفته و وى نمىداند كه صاحبش كيست و نمىداند از آنِ كيست ، از آنِ كلثوم دختر احمد است و او ناصبى (دشمن اهل بيت) است و از دادن مال به او خوددارى كرده است . اگر دوست دارد آن را ميان خواهرانش قسمت كند و از ما اجازه مىخواهد ، [اجازه مىدهيم كه] آن را ميان خواهران [دينى] كمتوانش توزيع كند .
اى فرزند ابو روح ! به اعتقاد امامت جعفر ، باز نگرد و او را نيازمون ؛ بلكه به منزل خويش باز گرد كه دشمنت مرده و خداوند ، اهل و دارايى او را ارث تو كرده است» .
من به بغداد باز گشتم و كيسه را به حاجز دادم و او آن را وزن كرد . هزار درهم و پنجاه دينارِ صحيح در آن بود . سى دينار به من داد و گفت : به ما فرمان داده است تا آن را براى هزينهات ، به تو بدهيم . من آن را گرفتم و به جايى كه در آن فرود آمده بودم ، باز گشتم كه ناگهان پيكى پياده از خانهام رسيد و به من خبر داد كه پدرزنم مرده است و اهلم به من گفتهاند كه به سوى آنها باز گردم . باز گشتم و ديدم او مرده است و سه هزار دينار و صد درهم از او به ارث بردهام و در اين ماجرا چند نشانه ديگر هم بود .۶
1.حسن بن على علوى: آية اللَّه خويى ، وى را با حسن بن على بن حسن دينورى علوى ، يكى دانسته است. ظاهراً از مشايخ كلينى است و در الكافى به نام حسن بن على علوى و حسن بن على هاشمى روايت دارد كه ظاهراً همه يكى هستند (ر.ك : ص ۱۷۵ ح ۶۸۱ و ۳۴۷ ح ۷۱۳ ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۳ ص ۷ ش ۳۸۰۰ ، معجم رجال الحديث: ج ۶ ص ۷۲ ش ۳۰۲۷ ، تجريد أسانيد الكافى: ج ۴ ص ۱۲۶).
2.ظاهراً مجروح ( / محروج) از اهالى فارس (شيراز) ، همانى است كه شيخ صدوق ، نام وى را در شمار كسانى آورده كه بر معجزه امام زمان عليه السلام آگاه بودهاند و او آنها را ديده است و با امام عليه السلام مكاتبه داشته است (ر. ك: ج ۵ ص ۲۶ (بخش ششم / فصل يكم / مردى از فارس) و ص ۹۵ ح ۸۱۰ (و اين افراد) .
3.مرداس بن على: احتمال دارد با مرداس قزوينى ، يكى باشد (ر. ك: ج ۵ ص ۹۵ ح ۸۱۰ «و اين افراد» ، مستدركات علم رجال الحديث: ج ۷ ص۳۹۳ ش ۱۴۸۱۸ - ۱۴۸۱۹ ، معجم رجال الحديث: ج ۱۹ ص۱۲۵ ش ۱۲۲۴۰).
4.الكافى : ج ۱ ص ۵۲۳ ح ۱۸ .
5.احمد بن ابى روح: از اين حديث به دست مىآيد كه وى مورد عنايت امام عليه السلام و امين ايشان بوده است. براى او توقيع ديگرى هم است (ر. ك: ص ۲۲۵ ح ۶۹۳ ، مستدركات علم رجال الحديث : ج ۱ ص ۲۴۹ ش ۶۶۴) .
6.الثاقب فى المناقب : ص۵۹۴ ح ۵۳۷ ، الخرائج و الجرائح : ج ۲ ص ۷۰۱ ح ۱۷ ، إثبات الهداة : ج ۷ ص ۳۴۹ ح ۱۲۶ ، مدينة المعاجز : ج ۸ ص ۱۷۰ ح ۲۷۷۰ ، فرج المهموم : ص ۲۵۷ ، بحار الأنوار : ج ۵۱ ص ۲۹۵ .