۳۴۳. الغيبة، طوسى- به نقل از محمّد بن ابراهيم، از حكيمه، و مانند حديث اوّل۱ را نقل كرد، جز آن كه در آن گفت - : ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) نيمه ماه رمضان سال ۲۵۵ در پى من فرستاد و من به او گفتم: اى فرزند پيامبر خدا! مادرش كيست؟
فرمود: «نرگس».
روز سوم [پس از تولّد]، اشتياقم به ولىّ خدا شدّت گرفت و دو باره [براى ديدن آنها ]به سويشان باز گشتم و از اتاقى كه نرگس در آن بود، شروع كردم. او مانند زنان تازه زاييده در آن جا نشسته بود و پارچههاى زردرنگى روى وى قرار داشت و سرش را بسته بود. بر او سلام دادم و به كنار اتاق نگريستم. گاهوارهاى بود كه رويش پارچههاى سبز قرار داشت. به سوى گاهواره رفتم و پارچهها را از روى او برداشتم. ديدم ولىّ خدا به پشت خوابيده است. چشمانش را گشود و شروع به خنديدن و سخن گفتن با انگشتش با من كرد. او را برداشتم و به دهانم نزديك كردم تا او را ببوسم كه بويى از او احساس كردم كه تا كنون پاكيزهتر از آن را حس نكرده بودم. ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) صدايم زد: «اى عمّه! پسرم را زود برايم بياور». او را به ايشان دادم و فرمود: «اى پسركم! سخن بگو»، و حديث را ذكر كرد.
سپس او را از ايشان گرفتم، در حالى كه مىفرمود: «پسر عزيزم! تو را به كسى مىسپارم كه مادر موسى [او را ]به وى سپرد. در امان و پوشش و سايه و پناه خدا باش» و فرمود: «او را به مادرش يا عمّهاش باز گردان و خبر تولّد اين كودك را پوشيده بدار و هيچ كس را از آن باخبر مكن تا مهلت [و اجل من ]به پايان رسد».
من نزد مادرش رفتم و با آنان وداع كردم.
و حديث را تا پايان گزارش كرد.۲