845
واقعه عاشورا(در منابع کهن)

راوى گويد: چون كاروان اسيران به دمشق نزديك شد، اُمّ كلثوم به شمر نزديك شد و فرمود: «مرا با تو حاجتى است».

گفت: حاجتت چيست؟

فرمود: «وقتى كه مى‏خواهى ما را وارد شهر كنى، از دروازه‏اى وارد كن كه تماشاگران كمى دارند، و دستور ده تا سرهاى شهدا را از بين محمل‏ها بيرون بَرند و از ما دور كنند؛ چه ما از نگاه‏هاى بسيار، خوار شده‏ايم».

شمر ـ بر مبناى خبث باطنى خود ـ در قبال خواسته اُمّ كلثوم، فرمان داد تا سرهاىِ بر روى نيزه‏ها را در ميانه محمل‏ها قرار داده، با همين وضع، آنان را تا دروازه دمشق و دم در مسجد جامع در جايگاه اسيران، باز داشت.

در روايت آمده: يكى از تابعيان چون سرِ حسين عليه‏السلام را مشاهده كرد، يك ماه در شام از جميع مردم، خود را پنهان كرد. بعد از آن كه پيدايش كردند و از علّت اختفايش پرسيدند، گفت: مگر نمى‏بينيد كه بر ما چه فرود آمده؟ بعد اشعار زير را سرود:

اى فرزند دخت محمّد!

سر آغشته به خونت را آوردند.

گويى با قتلت ـ اى دخترزاده محمّد ـ

آشكارا و به عمد، پيامبر را كشتند.

تو را تشنه كشتند و در قتل تو

رعايت تنزيل و تأويل قرآن را ننمودند.

با كشتنت اللّه‏ اكبر گفتند و همانا

با كشتنت تكبير و تهليل را كشتند.

راوى گويد: پيرى آمد و خود را به زنان و عيال حسين عليه‏السلام نزديك كرد ـ در حالى كه در همان مكان بودند ـ و گفت: حمد مر خداى را كه شما را كُشت و به هلاكت رسانيد و شهرها را از مردان شما راحت كرد، و امير المؤمنين را بر شما تسلّط داد!

على بن الحسين عليه‏السلام بدو فرمود: «اى شيخ! آيا قرآن خوانده‏اى؟».

گفت: آرى.

فرمود: «اين را دانستى: «بگو از شما مزدى جز دوستىِ ذوى القربى را نمى‏خواهيم؟».


واقعه عاشورا(در منابع کهن)
844

۲۰۹

قال الراوي: وسار القوم برأس الحسين عليه‏السلام ونسائه والأسرى من رجاله، فلمّا قربوا من دمشق دنت اُمّ كلثوم من الشمر ـ وكان من جملتهم ـ فقالت: لي إليك حاجة، فقال: وما حاجتك؟

قالت: إذا دخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النظّارة، وتقدّم إليهم أن يخرجوا هذه الرؤوس من بين المحامل وينحّونا عنّا، فقد خزينا من كثرة النظر إلينا ونحن في هذه الحال!

فأمر في جواب سؤالها: أن تجعل الرؤوس على الرماح في أوساط المحامل بغياً منه وكفراً وسلك بهم بين النظّارة على تلك الصفة، حتّى أتى بهم إلى باب دمشق، فوقفوا على درج باب المسجد الجامع حيث يقام السبي.

وروي أنّ بعض التابعين لمّا شاهد رأس الحسين عليه‏السلام بالشام أخفى نفسه شهراً من ۲۱۰

جميع أصحابه، فلمّا وجدوه بعد إذ فقدوه سألوه عن سبب ذلك، فقال: ألا ترون ما نزل بنا، ثمّ أنشأ يقول:

جاؤوا بِرَأسِكَ يا بنَ بِنتَ مُحَمَّدٍ

مُتَزَمِّلاً بِدِمائِهِ تَزميلا

وَكَأَنَّما بِكَ يا بن بِنتِ مُحَمَّدٍ

قَتَلوا جِهاراً عامِدِينَ رَسولا

قَتَلوكَ عُطشاناً وَلَمّا يَرقَبوا

في قَتلِكَ التَنزيلَ والتَأويلا

وَيُكَبِّرون بَأَن قُتلتَ وإِنِّما

قَتَلوا بِكَ التَكبيرَ والتَهليلا

قال الراوي: جاء شيخ، فدنا من نساء الحسين عليه‏السلام وعياله وهم في ذلك الموضع وقال: الحمد للّه‏ الذي قتلكم وأهلككم، وأراح البلاد من رجالكم، وأمكن أمير المؤمنين منكم!!!

فقال له عليّ بن الحسين عليه‏السلام: يا شيخ، هل قرأت القرآن؟ قال نعم.

قال: فهل عرفت هذه الآية: «قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى»؟۱قال الشيخ: قد قرأت ذلك.

1.. الشورى: ۲۳ .

  • نام منبع :
    واقعه عاشورا(در منابع کهن)
    سایر پدیدآورندگان :
    جمعی از پژوهشگران پژوهشکده علوم و معارف حدیث
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    انتشارات دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1395
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 46270
صفحه از 1023
پرینت  ارسال به