آغاز میکند و عمدتا به شکلهای دیگری از اعرابگذاری اشاره میکند که تأثیری در شکل نوشتاری کلمات ندارند، گذشته از اینها عناصر بسیاری هم هستند که اگرچه بر تلفظ صحیح تأثیر دارند [[به هیچ وجه]] در رسمالخط عربی نمودی ندارند، مانند اشباع، امالة، تفخیم، اِدغام/ اِدِّغام و غیرهم. پس از آن، در بحث «واژگانشناسی» به بررسی معنای اصلی مفردات پرداخته، اما در بخش «اعراب» تحلیلهای منتخب درباره جایگاههای آن بنواژهها در ساختار کل فقره یا آیه ارائه میکند. سیر فزاینده از صداها و حروف تا کلمات و نهایتا نحو، سرانجام به [[بخشِ]] «معنی» فراگیر میانجامد که در آن نویسنده با گردآوری دلالتها یک تفسیر قابل فهم (یا اغلب، چندین تفسیر معنادارِ محتمل) عرضه میکند. در مجموع، این سیری از لفظ به معنی است.
در تفسیر طَبرِسی، نوعی ارتباط بین الفاظ و معانیشان وجود دارد، و این ارتباط، هرچند اصلا منحصر به مجمع البیان نیست، در فهم روشها و روالهای تفسیریاش بسیار حائز اهمیت است. از تفسیرنگاری او بر آیه ۷ سوره بقره، که در بالا نقل شد، بهروشنی میتوان دریافت که «معنا»، به مفهومِ ارزش معناییِ بارشده بر لفظ، بسیار انعطافپذیر ـ اگر نگوییم متغیر ــ است. بااینحال این تغییرپذیریِ بالقوه در این مدل زبانی کاملا موجه است. به این معنی که طَبرِسی محتمل بودنِ طیف وسیعی از «معناهای» مختلف را که میتوان بر فعل «مهر کرده است» (خَتَم عَلی) بار کرد، میپذیرد. از نگاه تفسیر طَبرِسی، و به طور کلی این گونه از تفاسیر، ارتباط بین لفظ و معنا ساخته انسانهاست، یعنی معنای نسبت داده شده به الفاظ بر اساس عرف و قرارداد است، نه حکم الهی یا ارتباط ذاتی [[میان لفظ و معنی]]. این فرض احتمالا ریشه در مباحث مربوط به خاستگاههای زبان دارد.۱
از پیش تلاشهایی برای پیشنهاد نوعی رابطه ذاتی میان لفظ و معنا وجود داشته است ( اَنَّ بَینَ اللَّفظِ وَمَدلولِهِ مُناسبةً طبیعیةً)، موضعی که با متفکر معتزلی، عَبّاد بن سلیمان صَیمَری (د.ح. ۲۵۰/۸۵۴) پیوند خورده است. او ادعا میکند که اگر چنین ارتباطی نباشد هر نامی مبتنی بر ترجیح بلا مرجِّح است، و این راه را برای ورود ابهامی تأثیرگذار و نامطلوب در کلام