انتخابی ادیبانه از ناحیه خداوند بوده است. به همین نحو، اگر آیهای از آیات متشابهات ("آیات مبهم") شمرده شود،۱ دلیلش بیشتر قصد الهی برای مبهم باقی گذاشتن آیه است، تا ناتوانی مفسران در توضیح آن.
راهبردهای تفسیریای که ژیماره فهرست کرده، در یکی از این دو موقعیت به کار بسته میشوند: یا متن قرآنی غامض است، یا اینکه معنای ظاهری یا لفظی در تضاد با یکی از عقاید، دیدگاهها یا رسوم مفسر است. همان طور که در فصل اول اشاره شد، نورمن کالدر نکته مشابهی را در مقالهای، که به دلیل بازنمایی پرشورَش از آفرینشهای بالقوه این ژانر نادر است، خاطرنشان کرد. او در ابتدا میکوشد تعریفی از این ژانر به دست دهد: شرحِ تمام یا اکثر متن قرآن، با توسل به نقل از مراجع معتبر و شناختهشده، و از راه سنجیدن کراسه [[=متن قرآن]] با محکِ ساختارهای آلی و عقیدتی (ساختارهای آلی شامل: دستور زبان و واژهشناسی؛ ساختارهای عقیدتی شامل: فقه، کلام، و قصص الانبیاء):۲
متون در خلأ نهتنها مسئلهدار نیستند، بلکه اصلا معنایی هم ندارند [[تا مسئلهدار باشند]]. متن قرآن تنها زمانی معنا مییابد که به صورت نظاممند در کنار ساختارهای معین دیگری در نظر گرفته شود که خودشان به طور (کم و بیش) مستقل از قرآن وجود دارند؛ در رأس آنها ساختارهای دستور زبانی و بلاغی زبان عربی، اما همچنین شامل شاخههای مَدرَسی علوم مثل فقه، کلام و قصص الانبیاء..... همواره مشکل آنجاست که باید ساختارهای درونی و ساختارهای بیرونی را به نوعی با هم هماهنگ کرد.۳
1.در پینوشتهای مقالۀ پیشین گذشت که در این موارد باید از خلط میان «متشابه» و «مبهم» بر حذر بود و به تفاوتهای این دو توجه کرد.
2.. N. Calder, "Tafsīr from Ṭabarī to Ibn Kathīr: Problems in the description of a genre, illustrated with reference to the story of Abraham,” in Hawting and Shareef, Approaches to the Qurʾān (London: Routledge, ۱۹۹۳), ۱۰۱–۴۰, esp. pp. ۱۰۱–۶.
[[ب.ت: کالدر، تفسیر، صص۱۶۳-۱۶۷]].
3.. Calder, "Tafsīr,” ۱۰۵ [[ب.ت: کالدر، تفسیر، ص۱۶۸]];
کلود ژیلیو متذکر شده است که برخی از فرضیههای کالدر دربارۀ منابعش و خاستگاههای ویژۀ برخی از روایات تفسیری ناقص بوده است، هرچند این در بحث ما در اینجا حائز اهمیت نیست. ن.ک:
Gilliot, Cl., "Les trois mensonges d’Abraham dans la tradition interprétante musulmane: Repères sur la naissance et le développment de l’exégèse en Islam,” (Israel Oriental Studies, ۱۷, ۱۹۹۷), pp. ۳۷–۸, ۶۸.