که بعدها متداول شدند نیست، و این میتواند بر این مطلب دلالت کند که این گزارش مربوط به زمانی قبل از ورودِ فراگیر اصطلاحات (و احتمالاً مفاهیمِ) لفظ و معنی در تحلیل اندیشه فقهی است. در این مورد نیز طبیعیترین فضایی که میتوان برای تبیین مفروضات هرمنوتیکی در این گزارش در نظر گرفت، فضایی در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم میلادی است.
این راویِ موثقِ نوع چهارم خصوصیات دیگری نیز دارد: او ناسخ و منسوخ را میشناسد و بر طبق اولی عمل میکند و دومی را کنار میگذارد. این خصوصیتی است که راویِ نوع دوم فاقد آن بود (که در بالا به آن اشاره و دربارهاش بحث شد). در اینجا در تحلیلِ راویِ مطلوب، او چنین تصویر میشود که نهتنها میداند که یک حکم لاحق یک حکم سابق را لغو میکند (ی. با نظریه نسخ آشناست)، بلکه همچنین میداند چگونه تشخیص دهد که کدام گزارشها لغو میکنند و کدام گزارشها لغو میشوند، و او تنها ناسخ را حفظ میکند. این مهارتْ صرفِ دانستنِ زمانِ گزارشها نیست؛ بلکه لازم است راوی تشخیص بدهد که امکان سازگار کردنِ دو گزارش وجود ندارد و آنها با هم تناقض دارند. برای آنکه نسخ عملی باشد، دو فرمانی که تحت بررسیاند باید دقیقاً به یک موضوع فقهی پرداخته باشند؛ به نحوی که پذیرش یکی به معنای ردّ دیگری باشد. این فرایندِ تشخیصْ مستلزم سطح خاصی از مهارت هرمنوتیکی است و فقدانِ همین مهارت (نه حافظه معیوب یا هر نوع دروغگویی) است که باعث میشود روایتِ راویِ نوع دوم ناپذیرفتنی شود. بدین ترتیب، این مهارت بهعنوان معیاری تعیینکننده برای پذیرفته بودنِ راوی مطرح میشود، و محرز میسازد که نقلهای او، بر خلاف نقلهای نوع دوم و سوم، پذیرفتنی هستند.
علاوه بر این، عبارتِ ”او ناسخ را از [یا « به جای»، یا « از میان»] منسوخ حفظ میکند" (حَفِظَ الناسخ مِن المنسوخ) حاکی از این است که ناسخ حفظ میشود و منسوخ نه.۱ عبارت پایانیِ این توصیف بیان میکند که منسوخ باید ردّ شود/کنار گذاشته شود (وَ رَفَضَ المنسوخ).