گفت : دستت را به من بده . آن گاه ، دست وى را بوسيد و گفت : هرگز [ اين دست ،] آتش نبيند!
ابو نعيم ، از هشام بن مغيره ، از غضبان بن يزيد روايت كرده است كه : ابو بُرده را ديدم كه به ابو عاديه (قاتل عمّار ياسر) گفت : آفرين به برادرم! بيا اين جا . آن گاه وى را در كنار خويش نشاند.
۲۱ . ابو عبد الرحمان سُلَمى
و از روى گردانان از على عليه السلام ، ابو عبد الرحمان سُلَمى قارى بود.
نويسنده الغارات از عطاء بن سائب آورده است كه : كسى به ابو عبد الرحمان بن سلمى گفت : تو را به خدا ، اگر از تو چيزى بپرسم ، از آن ، خبرم مى دهى؟
گفت : آرى .
پرسش كننده ، پس از تأكيد بسيار ، پرسيد : تو را به خدا ، آيا على عليه السلام را ، جز به خاطر آن روز كه در كوفه اموال را تقسيم كرد و چيزى به تو و خاندانت نرسيد ، دشمن مى دارى؟
عبد الرحمان گفت : حال كه مرا به خدا سوگند دادى ، دليلى جز آن ندارد... .
۲۲ . قيس بن ابى حازم
قيس بن ابى حازم ، على عليه السلام را دشمن مى داشت.
وُكَيع ، از اسماعيل بن ابى خالد ، از قيس بن ابى حازم ، نقل كرده است كه : پيش على عليه السلام آمدم تا وى درباره نيازى كه داشتم ، با عثمانْ صحبت كند ؛ ولى او نپذيرفت و من كينه او را به دل گرفتم.
من (ابن ابى الحديد) مى گويم : اساتيد متكلّم ما ـ كه خداوندْ رحمتشان كناد ـ روايت وى از پيامبر خدا را كه : «شما همان گونه كه ماه را در شب چهاردهم مى بينيد ،