۶ / ۳
بنى اَوْد
بنى اَوْد ، از عرب شاخه قحطانى (يمنى) بودند كه به پستى و پلشتى شناخته مى شدند و دشمن امام على عليه السلام و فرزندانش بودند.
آنان در جنگ صِفّين ، در كنار معاويه بودند و همواره با بنى اميّه و عليه اهل بيت عليهم السلام بودند.
۶۲۴۰.فَرحةُ الغَرىّـ به نقل از هشام بن سائب كلبى ، از پدرش ـ: بنى اود را ديدم كه بدگويى به على بن ابى طالب عليه السلام را به فرزندان و خدمتكارانشان آموزش مى دادند.
در بين آنان ، مردى از گروه عبد اللّه بن ادريس بن هانى بود كه روزى بر حَجّاج بن يوسفْ وارد شد و سخنى گفت و حَجّاج به وى جواب درشتى داد.
وى به حَجّاج گفت : اى امير! چنين نگو ؛ زيرا در بين قريش و ثَقيف ، فضيلت قابل ذكرى نيست ، مگر آن كه در بين ما نيز همانند آن ، وجود دارد.
حَجّاج گفت : فضيلت هاى شما چيست؟
پاسخ داد : هيچ گاه عثمان در جمع هاى ما بدگويى نمى شود و به بدى ياد نمى گردد .
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت: هيچ گاه در بين ما، شورشى ديده نشده است.
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت : در جنگ ها از ما ، جز يك نفر ، كسى همراه ابو تراب شركت نكرده است ، كه اين كارش ، او را از چشم ما انداخته و مُنزوى ساخته است و وى هيچ ارزش و منزلتى نزد ما ندارد .
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت : هر كس از ما كه بخواهد با زنى ازدواج كند ، درباره او مى پرسد كه : آيا وى ابو تراب را دوست داشته و يا او را به نيكى ياد كرده است؟ اگر گفته شود كه اين زن ، چنين كرده است ، از او دورى مى گزيند و با او ازدواج نمى كند .
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت : در بين ما پسرى به دنيا نيامده كه على يا حسن يا حسين ناميده شده باشد و نيز دخترى به دنيا نيامده كه فاطمه شده باشد .
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت : روزى كه حسين به سوى عراق آمد ، زنى از قبيله ما نذر كرد كه اگر خدا حسين را بكشد ، ده نفر شتر قربانى كند و هنگامى كه او كشته شد ، به نذرش وفا كرد .
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت : از يك نفر از ما خواسته شد كه از على برائت بجويد و او را نفرين كند . وى گفت : باشد ؛ حسن و حسين را هم مى افزايم .
حَجّاج گفت : سوگند به خدا كه اين ، فضيلت است.
مرد گفت : امير مؤمنان ، عبد الملك ، به ما گفت : شما لباس زير بالاپوش و ياران بعد از انصار هستيد . ۱
حَجّاج گفت : اين ، فضيلت است.
مرد گفت : در كوفه ، جز قبيله بنى اود ، نمكين نيستند .
حَجّاج ، خنده اش گرفت .
پدرم به من گفت : خداوند ، ملاحت (نمكين بودن) را از آنان گرفت.