۴ / ۳
يارى رسانىِ فرشتگان
۵۸۶۴.امام على عليه السلام :پيامبر خدا در گذشت و سرش روى سينه من بود . جان وى از دستان من گذشت و من ، آن را بر صورتم كشيدم . من ، غسل دادن او را به عهده گرفتم و فرشتگان ، كمك كارم بودند و در خانه و اطراف آن ، زارى مى كردند . گروهى فرود مى آمدند و گروهى به آسمان مى رفتند و زمزمه آنان از گوشم دور نمى شد . بر او درود مى فرستادند تا آن كه او را در قبر گذاشتيم .
۵۸۶۵.امام على عليه السلام :پيامبر خدا در گذشت و سرش در دامن من بود . من به دست خود ، [ پيكر ]او را غسل دادم و فرشتگان مقرّب خداوند ، به همراه من ، او را مى چرخاندند .
۵۸۶۶.فضائل الصحابة ، ابن حنبلـ به نقل از سعيد بن جُبَير ـ: پيش ابن عبّاس از على بن ابى طالب عليه السلام ياد شد . وى گفت : شما از كسى سخن مى گوييد كه صداى گام هاى جبرئيل را بر بام خانه اش مى شنيد .
ر . ك : ج ۱۰ ، ص ۴۶۹ (جبرئيل از راست و ميكائيل از چپ او) .
۴ / ۴
گفتگو با ارواح
۵۸۶۷.الكافىـ به نقل از حَبّه عُرَنى ـ: همراه امير مؤمنان به بيرون شهر رفتم . او در وادى السلام ۱ ايستاد و گويى با كسانى سخن مى گفت [ ؛ امّا كسى ديده نمى شد] . من هم كنارش ايستادم تا اين كه خسته شدم . نشستم . از نشستن هم خسته شدم . باز ايستادم ، به قدرى كه چون دفعه قبل ، خسته شدم . نشستم و باز خسته شدم . آن گاه ، ايستادم و ردايم را از پشتم گرفتم و گفتم : اى امير مؤمنان! دلم براى تو به خاطر طولانى شدن ايستادنت مى سوزد! ساعتى استراحت كن .
سپس ردايم را افكندم تا بنشيند . به من فرمود : «اى حَبّه! اين ، جز گفتگو و هم نشينى با مؤمن نيست» .
گفتم اى امير مؤمنان! آنان ، اين چنين هستند ؟
فرمود : «آرى . اگر برايت آشكار گردد ، خواهى ديد كه آنان ، گروه گروه ، چمباتمه زده ، با هم حرف مى زنند» .
گفتم : پيكرها يا جان ها؟
فرمود: «جان ها. هيچ مؤمنى در هيچ كجاى زمين نمى ميرد، مگر آن كه به روحش گفته مى شود : به وادى السلام ملحق شو . اين جا قطعه اى از بهشت عَدْن است» .