۱۴۰۲.امام على عليه السلامـ از نامه اش به ابن عبّاس ـ: پس از حمد و سپاس خداوند ؛ خبر كارى از تو به من رسيده كه اگر انجام داده باشى ، خدا را به خشم آورده اى و امانتت را خراب كرده اى و نافرمانىِ امامت را نموده اى و به مسلمانان، خيانت كرده اى . خبر رسيده كه زمين ها را پاكسازى كرده اى و آنچه را در اختيارت بود ، به مصرف رسانده اى . حساب هايت را برايم بفرست و بدان كه حسابرسىِ خداوند ، شديدتر است از حسابرسى مردم . والسلام!
ر . ك : ج ۱۳ ص ۳۴۷ (عبد اللّه بن عبّاس) .
۳ / ۱۱ ـ ۵
عثمان بن حُنَيف
۱۴۰۳.امام على عليه السلامـ از نامه اش به عثمان بن حنيف انصارى كه كارگزارش در بصره بود و خبر يافت كه به ميهمانى گروهى از مردم بصره ، فرا خوانده شده و او بدان جا رفته است ـ: پس از حمد و سپاس خداوند ؛ اى پسر حنيف! به من خبر رسيده است كه مردى از جوانان بصره ، تو را بر سفره اى دعوت كرده و تو به سوى آن شتافته اى . خوردنى هاى رنگارنگ گوارا برايت مهيّا شده و كاسه ها پيشت نهاده شده است . گمان نمى كردم تو ميهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندان آنها به جفا رانده شده و توانمندان آنها دعوت شده بودند . بنگر بدانچه از اين سفره بر مى دارى . اگر حلال و حرامش را ندانى ، بيرون انداز و از آنچه مى دانى حلال است ، استفاده كن .
آگاه باش كه هر پيروى را پيشوايى است كه به وى اقتدا مى كند و از نور دانش او روشنى مى جويد . بدان كه پيشواى شما از دنياى خود ، به دو جامه فرسوده اكتفا كرده و از خوراكى ها ، به دو گِرده نان . بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد ؛ ليكن مرا يارى كنيد به پارسايى و كوشيدن و پاك دامنى و درستى ورزيدن .
به خدا سوگند كه از دنياى شما زرى نيندوختم و از غنيمت هاى آن ، ذخيره ننمودم ، و جامه ديگرى را به جاى جامه كهنه ام آماده نساختم و از زمين اين دنيا ، به اندازه يك وجب هم به چنگ نياوردم و چيزى جز به اندازه خوراك چارپايى پشتْ زخمى ، برنگرفتم ، در حالى كه آن هم در چشم من ، پست تر و بى ارزش تر از ميوه تلخ بلوط است .
آرى ؛ از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده ، فدك در دست ما بود . مردمانى بر آن ، بخل ورزيدند و مردمانى سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند ؛ و بهترين داور ، پروردگار است .
و مرا با فدك و جز فدك ، چه كار است ، در حالى كه فردا جايگاه آدمى ، گور است كه نشانه هايش ، در تاريكى آن از ميان مى رود و خبرهايش نهان مى گردد ، در گودالى كه اگر قدرى وسعت يابد يا دست هاى گوركن آن را فراخ نمايد ، سنگ و كلوخ ، آن را بفشارد و خاك انباشته ، رخنه هايش را به هم آرد؟ و من ، نفس خود را با پرهيزگارى مى پرورانم ، تا در روزى كه پُر بيم ترين روزهاست ، در امان بيايد و بر كرانه هاى لغزشگاه ، پايدار مانَد ، و اگر مى خواستم ، مى دانستم كه چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابريشم را به كار بَرم ؛ ليكن هرگز هواى من بر من چيره نخواهد گرديد و حرص ، مرا به گُزيدن خوراكى ها نخواهد كشيد .
چه بسا كسى در حجاز يا يمامه ، حسرت گِرده نانى ببرد ، يا هرگز شكمى سير نخورد و من ، سير بخوابم و پيرامونم شكم هايى باشند كه از گرسنگى ، به پشت دوخته شده ، و جگرهايى سوخته است ، يا چنان باشم كه گوينده اى سروده است :
درد تو اين بس كه شب ، سير بخوابى
و گرداگردت جگرهايى در آرزوى پوست بزغاله باشند!
آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرمؤمنان گويند و در ناخوشايندى هاى روزگار ، شريك آنان نباشم؟ يا در سختى زندگى ، نمونه اى برايشان نشوم؟ مرا نيافريده اند تا خوردنى هاى گوارا سرگرمم سازد ، چون چارپاى بسته كه به علف پردازد ، يا [ چارپايى ]واگذارده ، كه خاكروبه ها را به هم زند و شكم را از علف هاى آن ، پُر سازد و از آنچه بر سرش آرند ، غفلت دارد ، يا بيهوده رها گردم ، يا به بازى سرگرم شوم ، يا ريسمان گمراهى را بكشم ، يا بى خود ، در سرگردانى ها سرگردان شوم .
اى دنيا! از من دور شو كه مهارت بر دوشت نهاده شده است و من از چنگالت بيرون جَسته ام و از ريسمان هايت رسته ، از لغزشگاه هايت دورى گزيده ام . كجايند رفاهجويانى كه به بازيچه ها فريبشان دادى؟ كجايند مردمى كه با زيورهايت ، دام فريب بر سر راهشان نهادى؟ آنَك ، در گورها گرفتارند و در لابه لاى لحدها ناپديدار .
[ اى دنيا!] به خدا اگر كالبدى بودى ديدنى يا قالبى محسوس ، حدّ خدا را درباره ات برپا مى داشتم به كيفر بندگانى كه آنان را با آرزوها ، دست خوشِ فريب ساختى ، و مردمانى كه آنها را در جايگاه هلاكت در انداختى ، و پادشاهانى كه به دست نابودى شان سپردى و در چنگال بلاشان درآوردى . نه راهى براى وارد شدن است و نه گريزگاهى براى بيرون آمدن .
هرگز! آن كه پا در لغزشگاهت نهاد ، به سر در آيد ، و آن كه در ژرفاى دريايت فرو رفت ، غرق گردد ، و آن كه از ريسمان هايت رهيد ، توفيق يابد ، و آن كه از گزند تو ايمن است ، باكش نباشد كه مسكنش جاى ننگ باشد ، و دنيا در ديده او چنان است كه گويى روزِ پايان آن است . از ديده ام نهان شو! به خدا سوگند ، رامَت نشوم كه مرا خوار سازى ، و گردن به بندت ندهم تا از اين سو بدان سويم كشانى ؛ و سوگند به خدا ، جز آن كه او نخواهد ، نفس خود را چنان تربيت كنم كه اگر گِرده نانى براى خوردن يافت ، شاد شود و از خورش ، به نمك خُرسند گردد ؛ و مردمك چشمم را رها كنم تا چون چشمه آبى كه آبش خشكيده ، اشكى كه دارد ، بريزد . آيا چرنده ، شكم را با چَرا پُر سازد و بخفتد ، و گوسفند ، در آغل ، سير از گياه بخورد و بيفتد و على از توشه اش بخورد و آرام بخواهد؟! چشمش روشن باد كه پس از ساليانى دراز ، چون چارپايى رها به سر بَرَد يا چون چرنده اى كه مى چَرَد!
خوشا كسى كه به آنچه پروردگارش بر عهده وى نهاده ، پرداخته است و در سختى اش با شكيبايى ساخته و در شب ، ديده برهم ننهاده ، و چون خواب بر او چيره شده ، بر زمين خفته و كف دست را بالين قرار داده است ، در جمعى كه از بيمِ روز قيامت ، ديده هاشان به شبْ بيدار است و پهلوهاشان از خوابگاه ، بر كنار ، و لب هاشان به ذكر پروردگار ، گويا ، و گناهانشان از آمرزش خواستن بسيار ، زدوده است . «آنان حزب خدايند و بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
پس اى پسر حنيف! از خدا بترس و گِرده هاى نانت ، تو را كفايت كند تا از آتش دوزخ ، رهايى يابى .