۱۵۴۶.امام باقر عليه السلام :على عليه السلام در كوفه ، لباس هايى را ميان مردم تقسيم كرد و در ميان آنها پالتويى كلاهدار از جنس ابريشم بود . حسن عليه السلام ، آن را درخواست كرد ، ولى [ على عليه السلام ] امتناع ورزيد كه به وى بخشد و آن را ميان مسلمانان ، به قرعه گذارد و به جوانى همْدانى افتاد . جوان همدانى ، [لباس را پوشيد] و بازگشت .
به وى گفتند : حسن عليه السلام ، آن را از پدرش درخواست كرد ، ولى به وى نداد .
آن گاه همدانى آن را براى حسن عليه السلام فرستاد و او پذيرفت . ۱
۵ / ۱۵ ـ ۲
امّ كلثوم
۱۵۴۷.الاختصاص :براى على عليه السلام از بصره ، از غوّاصى دريا هديه اى آوردند كه قيمت آن معلوم نبود . دخترش امّ كلثوم به وى گفت : اى امير مؤمنان! آيا به عنوان زينت به من مى دهى تا به گردن آويزم؟
فرمود : «اى ابو رافع! آن را در بيت المال قرار ده . چنين كارى ممكن نيست ، مگر آن كه هيچ زن مسلمانى نماند ، جز آن كه مانند آن را داشته باشد» .
۱۵۴۸.المصنَّف ، ابن ابى شيبهـ به نقل از ابورافع ـ: خزانه دار على عليه السلام بودم . دختر على عليه السلام را با مرواريدى از بيت المال كه امير مؤمنان آن را مى شناخت ، بياراستم . على عليه السلام آن را ديد و فرمود : «اين را از كجا آورده؟ بر من است كه براى حق خداوند دست او را قطع كنم» .
ابو رافع گويد : وقتى چنين ديدم ، گفتم : اى امير مؤمنان! دختر برادر خود را بدان زينت كردم ؛ وگرنه از كجا مى توانست آن را به دست آورد؟
وقتى چنين ديد ، ساكت شد .
۱۵۴۹.تهذيب الأحكامـ به نقل از على بن ابى رافع ـ: من خزانه دار على بن ابى طالب عليه السلام و نويسنده وى بودم و در بيت المالش ، گردنبندى مرواريد بود كه در جنگ بصره به دست آورده بود .
دختر على بن ابى طالب عليه السلام ، نزد من فرستاد و پيغام داد كه شنيده ام در بيت المالِ امير مؤمنان، گردنبندى از مرواريد است كه در اختيار توست . من دوست دارم آن را به من عاريه دهى ، تا در ايّام عيد قربان ، خود را بدان بيارايم .
پيغام دادم : اى دختر امير مؤمنان! به عنوان عاريه اى ضمانت شده كه بايد برگردد؟
گفت : بلى ؛ عاريه اى ضمانت شده كه پس از سه روز ، برمى گردد .
پس آن را به وى دادم .
امير مؤمنان ، آن را نزد او يافت و شناخت و پرسيد : «اين گردنبند از كجا در اختيار تو قرار گرفته است؟» .
گفت : از على بن ابى رافع ، خزانه دار بيت المال امير مؤمنان ، عاريه گرفتم تا در ايّام عيد ، به عنوان زينت ، از آن استفاده كنم و سپس آن را بازگردانم .
امير مؤمنان ، به دنبال من فرستاد و نزد او رفتم . به من فرمود : «اى فرزند ابو رافع! به مسلمانان خيانت مى كنى؟!» .
گفتم : به خداوند پناه مى برم از اين كه به مسلمانان ، خيانت ورزم .
فرمود : «چگونه به دختر امير مؤمنان ، گردنبندى را كه در بيت المال مسلمانان بوده است ، بدون اجازه من و بدون رضايت آنان ، عاريه دادى؟» .
گفتم:اى امير مؤمنان!او دختر شماست و از من خواست كه آن را به وى عاريه دهم تا بدان ، خود را زينت كند . من هم آن را به وى دادم ، به عنوان عاريه ضمانت شده كه بايد برگردد و من ، آن را با اموال خود ، ضمانت كرده ام و بر عهده من است كه آن را سالم به جايش برگردانم .
فرمود : «امروز ، آن را برگردان ، و مبادا چنين كارى از تو تكرار شود و گرفتار كيفر من شوى!» .
سپس فرمود : «سوگند مى خورم كه اگر دخترم آن گردنبند را به طريقى جز عاريه ضمانت شده كه بايد بازگردد ، گرفته بود ، نخستين زن هاشمى بود كه دستش را به سبب سرقت ، قطع مى كردم» .
گويد : اين سخن به دخترش رسيد و به پدر گفت : اى امير مؤمنان! من دختر تو و پاره تن تو هستم . چه كسى از من سزاوارتر است به پوشيدن آن؟
اميرمؤمنان به وى فرمود : «اى دختر على بن ابى طالب! از حق ، كناره مگير . آيا همه زنان مهاجران ، در اين عيد ، با چنين گردنبندى خود را مى آرايند؟» .
پسر ابو رافع گويد : گردنبند را از دختر على عليه السلام گرفتم و به جايش برگرداندم .