۸۱۳.تاريخ طبرى از يزيد بن عدى بن عثمان :على عليه السلام را بيرونِ هَمدان ديدم كه چون دو گروه درگير را ديد ، ايشان را از هم جدا كرد و سپس روانه شد تا صدايى شنيد: «براى خدا ، به يارى ام آييد!» پس به سوى آن شتافت ـ به گونه اى كه صداى كفش وى را مى شنيدم ـ ، در حالى كه مى فرمود: «يارى رسان تو آمد!» پس مردى را ديد كه با مردى ديگر درآويخته است . وى گفت: «اى اميرالمؤمنين! به اين مرد جامه اى به نُه درهم فروختم و با وى شرط كردم كه پول معيوب و تكّه شده به من ندهد ـ و آن روزگار ، چنين شرطى مى كردند ـ . اكنون اين درهم ها را بازآورده ام تا عوض كند و او سرباز مى زند . پس با وى درآويختم و او به من سيلى نواخت» .
امام فرمود : «درهم ها را براى وى عوض كن!» سپس به آن مرد فرمود: «نشان سيلى كو؟» مرد ، نشان را به وى نماياند . امام او را نشاند و فرمود : «قصاص خود را از او بستان!» گفت: «اى اميرالمؤمنين! از او درگذشتم» . فرمود: «همانا من مى خواستم در حقّ تو احتياط ورزم» . سپس نُه تازيانه بر آن مرد نواخت و فرمود : «اين ، حقّ حاكم است» .