۷۶۴.الكافى از مسعدة بن صدقه :سفيان ثورى نزد امام صادق عليه السلامدرآمد و بر اندام او جامه اى سپيد ديد همچون پوسته نازكى بر سپيده تخم مرغ . پس به وى گفت: «حقّا كه اين جامه ، برازنده تو نيست!» امام به او فرمود: «از من بشنو و آن چه تو را گويم ، درياب ؛ كه آن ، خير دنيا و آخرتت را در بر دارد ، اگر بر سنّتِ [پيامبر ]و آيين حق ميرى و نه بر روشى خود نهاده! آگهى ات مى دهم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در زمانه فقر و قحطى به سر مى برد ؛ امّا آن گاه كه [نعمتِ] دنيا روى آورَد ؛ شايسته ترين مردم براى استفاده از آن ، نيكانند نه بدان ؛ مؤمنانند نه منافقان ؛ مسلمانانند كافران . و نه امّا درباره [پوشيدن] اين [جامه] كه تو را خوش نيفتاد : اى ثورى! به خدا سوگند ، مرا كه در اين حال مى بينى ، از آن گاه كه توان تشخيص يافته ام ، هيچ صبح و شبى نيامده كه خداى را در مالم حقّى باشد و مرا امر فرموده باشد كه آن حق را ادا كنم ، و ادا نكرده باشم» .
[راوى] گفت: سپس گروهى از زاهدنمايان و فراخوانندگانِ مردم به شيوه پارسايانه خويش ، نزد امام صادق عليه السلام آمدند و به وى گفتند: «دوست ما [= سفيان ثورى] از پاسخ تو درماند و جوابى آماده نيافت» . امام به ايشان فرمود: «پس شما دليل هاتان را بياوريد!» گفتند: «دليل هاى ما برگرفته از كتاب خدا است» . فرمود: «پس آن ها را بياوريد ؛ كه [اگر از كتاب خدا باشد] بيش تر شايسته پيروى و عمل كردن است» . گفتند : «خداى ـ تبارك و تعالى ـ درباره برخى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آلهمى فرمايد: «و [برادران مسلمانشان را ]بر خويشتن برمى گزينند ، هر چند كه خود بدان نيازمند باشند ؛ و هر كه از بُخل و آزِ خويش نگاه داشته شود ، ايشانند رستگاران» . پس خداوند كارِ ايشان را ستوده است . و در جايى ديگر فرموده: «و خوراك را با آن كه دوست مى دارند [و به آن نيازمندند] به بينوا و يتيم و اسير مى خورانند» . ما به همين مقدار بسنده مى كنيم» . يكى از حاضران گفت: «ما مى بينيم كه شما از خوراك هاى پاك روى برمى گردانيد و با اين حال ، به مردم فرمان مى دهيد كه از اموال خود دست كشند تا شما ، خود ، از آن بهره بريد!» .
امام صادق عليه السلام فرمود: «چيزى را كه برايتان سودى ندارد ، واگذاريد! اى گروه! مرا آگاه كنيد ، آيا شما را در شناخت ناسخ از منسوخ و محكم از متشابهِ قرآن ، دانشى است ؛ همان كه در مثل آن ، گروهى از اين امّت به گمراهى و هلاكت دچار گشتند؟» او را گفتند : «برخى را مى دانيم ؛ امّا همه را نه!» فرمود: «از همين جا [به اين وادى ]پيش كشيده شده ايد! درباره سخنان پيامبر خد صلى الله عليه و آلههم چنين است . و امّا اين كه گفتيد خداوند در كتاب خويش ، ما را از گروهى خبر داده و كار نيكوى ايشان را ستوده ؛ [بدانيد كه] آن كار [براى ايشان] مباح و روا بوده و از آن نهى نشده بوده اند و پاداش آنان بر خداوند است ؛ امّا خداى ـ بزرگ است و مقدّس ـ [بعدا] فرمانى داد كه با آن چه ايشان كردند ، ناسازگار است ؛ پس فرمان وى ، كار ايشان را كنار زد ؛ و اين نهى خداوند رحمت و عنايت او براى مؤمنان بود تا مبادا به خويشتن و خانواده هاشان آسيب رسانند ، از جمله ناتوانان خردسال و كودكان و پير [انِ ]كهنسال و سالخورده كه گرسنگى را طاقت نمى آورند ؛ و اگر من نان خود را صدقه دهم و جز آن ، نانى نداشته باشم ، ايشان از گرسنگى تباه و هلاك گردند . از همين روى ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهفرمود: اگر انسان پنج دانه خرما يا پنج قرص نان يا دينار يا درهم داشته باشد و بخواهد آن ها را به مصرف رسانَد ، بهترينِ آن ، انفاق به پدر و مادر ، دوم خود و خانواده اش ، سوم خويشاوندان فقير ، چهارم همسايگان مسكين ، و پنجم [مصارف ديگر] در راه خدا است ؛ و اين [پنجمين] از همه كم پاداش تر است .
و پيامبر خدا درباره يكى از انصار كه هنگام مرگش پنج يا شش غلام را آزاد كرده بود و كودكانى خردسال داشت و مالِ ديگرى به جاى ننهاده بود ، فرمود : اگر وضع او را به من خبر داده بوديد ، رخصتشان نمى دادم كه وى را در كنار مسلمانان دفن كنيد ؛ كودكانى خردسال را رها مى كند تا دست نياز پيش مردم دراز كنند! » سپس امام فرمود: «پدرم برايم روايت فرمود كه پيامبر خدا فرموده است: [انفاق را ]از خانواده خود ، به ترتيبِ نزديكى شان ، آغاز كن .
نيز اين سخن خداوند ، ردِّ گفته شما و نهيى است از جانب خداى عزّتمند حكيم كه پذيرش آن واجب است: «و آنان كه چون هزينه كنند ، نه اسراف ورزند و نه تنگ گيرند ؛ و ميان اين دو به راه اعتدال باشند» . آيا نمى نگريد كه خداوند ـ تبارك و تعالى ـ چيزى فرموده كه با آن چه مى بينم شما مردم را به سوى آن فرا مى خوانيد ، يعنى ترجيح دادن ديگران بر خودشان ، ناسازگار است و كسى را كه به شيوه شما رفتار كند ، اسراف كار خوانده است؟ و همو در چندين آيه از كتاب خويش ، مى فرمايد: هر آينه او اسراف كاران را دوست نمى دارد . پس خداى آن ها را هم از اسراف و هم از تنگ گرفتن نهى فرموده و راهى ميانه را خواسته ، به گونه اى كه انسان همه آن چه را دارد نبخشد و سپس از خدا طلب روزى كند ، كه در اين حال ، خداوند دعايش را نمى پذيرد ، بنا به سخنى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است: دعاى چند دسته از امّتم پذيرفته نمى شود : مردى كه براى پدر و مادرش بد بخواهد ؛ مردى كه براى ناكاميابىِ طلبكارى دعا كند كه مالى نزد او نهاده و نه از او رسيد ستانده و نه شاهد گرفته ؛ مردى كه به زيان همسرش دعا كند ، حال آن كه خداوند خلاصى آن همسر را در دست او قرار داده ؛ و مردى كه در خانه اش مى نشيند و مى گويد: پروردگارم! مرا روزى بخش ؛ و خود بيرون نمى رود و روزى نمى جويد ؛ پس خداوند به وى فرمايد: بنده ام! آيا راه روزى جُستن و تكاپو در زمين با اعضاى سالم را براى تو نگشوده ام تا ميان من و خودت ، براى روزى جستن به فرمان من عذرْ پذيرفته باشى و سربار خانواده خود نشوى ؛ پس اگر مى خواستم روزى ات مى دادم و اگر مى خواستم بر تو تنگ مى گرفتم ، در حالى كه نزد من عذرْ پذيرفته نبودى . [و ديگر كسى كه دعايش پذيرفته نمى شود ]مردى است كه خداوند به او مال بسيار عطا فرموده باشد و او همه را انفاق كند و سپس به دعا روى آورده ، بگويد : پروردگارم! مرا روزى ده! پس خداوند به وى فرمايد: آيا روزى فراخى به تو نداده بودم ؛ پس چرا چنان كه فرمانت دادم ، در مصرف آن ميانه روى نكردى ؛ چرا اسراف ورزيدى ، حال آن كه تو را از اسراف بازداشته بودم؟ [و ديگر] مردى است كه براى بريدنِ پيوند خويشاوندى دعا كند .
ديگر آن كه ، خداوند به پيامبرش آموخته كه چگونه انفاق كند ؛ و آن ، چنين بود كه مقدارى طلا نزد وى بود و او كراهت داشت كه با آن ، شب را به سر بَرَد ؛ پس آن همه را صدقه داد . صبحگاهان كه هيچ نداشت ، نيازخواهى نزد وى آمد و از او چيزى خواست ، او چيزى نداشت كه ببخشد . نيازخواه وى را سرزنش كرد و پيامبر كه دلسوز و مهرورز بود ، از بى چيزى خود غمگين شد ؛ سپس خداى ـ تعالى ـ پيامبرش را با اين فرمان ادب آموخت: «و دست خويش به گردنت مبند [= بخل و امساك نورز ]و آن را يكسره مگشاى [= هر چه دارى ، به گزاف و زياده روى مده] كه نكوهيده و درمانده بنشينى» [و بدين سان] مى فرمايد: مردم گاه از تو چيزى مى خواهند و عذرت را نمى پذيرند ؛ پس اگر همه مالى را كه دارى ببخشى خود را از مال محروم مى سازى .
اين سخنان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است كه قرآن آن را راست مى شمرد ؛ و قرآن را هم مؤمنان پيروِ آن راست مى شمرند .
به هنگام مرگ ابوبكر به وى گفته شد: «[بخشى از مالت را براى انفاق ]وصيّت كن!» . وى گفت: «به يك پنجمِ مالم وصيّت مى كنم ؛ و آن ، بسيار است» . خداى ـ تعالى ـ از يك پنجم خشنود بود ؛ پس ابوبكر به همان مقدار وصيّت كرد ، حال آن كه خداوند به او رخصت داده بود كه تا يك سوم وصيّت كند ؛ و اگر وى بر اين باور بود كه يك سوم براى وى بهتر است ، به همان وصيّت مى كرد .
از آن پس ، از كسانى كه به فضل و زهدشان آگاهيد ، سلمان و ابوذر هستند ـ خداى از هر دو خشنود باد! ـ ؛ و امّا سلمان ، هر گاه سهم خويش را از بيت المال مى گرفت ، به مقدار خوراك يك سال از آن برمى داشت تا نوبت بعد دريافت سهمش فرا رسد . به او گفته شد: اى ابوعبداللّه ! با اين كه اهل زهدى چنين مى كنى ، در حالى كه نمى دانى شايد امروز بميرى يا فردا؟ پاسخ او اين بود : چرا همان گونه كه از مرگ من بيم داريد ، به زنده ماندنم اميدوار نيستيد؟ اى نادانان! آيا نمى دانيد جانِ آدمى هر گاه روزىِ قابل اعتمادى نيابد ، بر صاحب خويش كُندى مى كند و هرگاه به معيشت خود دست يابد ، آرام مى گيرد؟ و امّا ابوذر ، شتران و گوسفندان كوچكى داشت كه شيرشان را مى دوشيد و هرگاه خانواده اش هوسِ گوشت مى كردند يا مهمانى برايش درمى رسيد يا پيرامونيانِ آن آبگاه را كه با وى همراه بودند ، نيازمند مى ديد ، از آن ها برايشان ذبح مى كرد ؛ از شتران يا گوسفندان به قدرى كه ميلِ گوشت خوردن ايشان را برطرف كند ، سر مى بريد و ميانشان تقسيم مى كرد و خود هم بهره اى همانند آن ها و نه بيش تر ، برمى داشت . و از آنان كه پيامبر چنان تعابيرى را درباره ايشان به كار برده ، زاهدتر كيست؟ و هرگز كار آن دو به جايى نرسيد كه هيچ چيز نداشته باشند ـ همان سان كه شما مردم را فرمان مى دهيدكه از مال و دارايى خويش يكسره دست كشند ـ و خود و خانواده شان را نيازمند نهاده ، همه مالشان را ببخشند .
اى جماعت! بدانيد ؛ از پدرم شنيدم كه از نياكانش روايت مى فرمود : روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: شگفتى ام از هيچ چيز به اندازه شگفتى ام از مؤمن نيست ؛ اگر در خانه دنيا پيكرش قطعه قطعه شود ، برايش خير است و اگر از مشرق تا مغرب زمين را هم مالك شود ، باز براى او خير است ؛ و هر چه خداوند با وى روا دارد ، برايش خير است .
نمى دانم آيا آن چه امروز برايتان بيان كردم ، در شما اثر كرده است يا باز هم بگويمتان!
آيا نمى دانيد در آغاز ، خداوند بر مؤمنان واجب فرمود كه اگر يك تن از ايشان با ده تن از مشركان روبه رو شد ، با آنان بجنگد و روا نيست كه از ايشان روى بگرداند و هر كس در آن حال بگريزد ، نشيمن گاهش در آتش است ؛ امّا سپس بر ايشان مهر ورزيد و وضع را دگرگون فرمود ، بدين گونه كه هر مؤمن بايد با دو مشرك رويارو مى شد؟ اين ، آسان گيرى از جانب خدا براى مؤمنان بود و بدين ترتيب ، دو نفر به جاى ده نفر نشست .
و نيز مرا آگه كنيد كه آيا قاضيان ظالمند ، آن گاه كه بر مردى از شما حكم مى كنند كه نفقه همسرش را بپردازد و او مى گويد : من زاهد هستم و چيزى ندارم؟ اگر بگوييد ظالمند ، مسلمانان خود شما را ظالم مى شمرند ؛ و اگر بگوييد عادلند ، به زيان خود سخن گفته ايد . و [نيز چنين است] آن گاه كه باطل مى شمريد صدقه بيش از يك سوم مالِ كسى را كه به هنگام مرگ ، وصيّت كرده تا مالش به فقيران داده شود .
مرا آگه كنيد: اگر همه مردم ـ آن گونه كه شما مى خواهيد ـ زاهد باشند و نيازى به مال ديگران نداشته باشند ، آن گاه كفّاره هاى سوگند شكنى ، نذر ، صدقه ها ، و زكات واجبِ طلا و نقره و خرما و كشمش و موارد واجب ديگر همچون شتر و گاو و گوسفند و جز آن ها ، به كه بايد پرداخت گردد؟ اگر حال چنان است كه شما مى گوييد ـ هيچ كس را روا نيست كه از مال دنيا چيزى فراهم كند مگر آن كه انفاق ورزد ، هر چند به آن نيازمند باشد ـ پس به بد راهى رفته ايد و مردم را هم به آن كشانده ايد ؛ زيرا به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و احاديثى كه قرآن آن را تأييد مى كند ، نادانيد و با نادانى خويش آن ها را كنار زده ايد و عنايت به جنبه هاى دقيق قرآن را رها كرده ايد ، همچون دريافتِ ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه ، و امر و نهىِ آن .
و آگهى ام دهيد چه حكم مى كنيد درباره سليمان بن داوود عليه السلام ، آن گاه كه از خداوند حكومتى خواست كه هيچ كس پس از وى را روا نباشد؟ پس خداوند ـ بزرگ باد نامش ـ آن را به وى عطا فرمود ، در حالى كه وى به حق زبان مى گشود و به آن عمل مى كرد ؛ و نديده ايم كه خداوند يا يكى از مؤمنان ، اين را بر وى عيب شمرده باشد؟ و [نيز چه مى گوييد درباره ]داوود عليه السلام كه پيش از او ، حكومت مى كرد و قدرتى بسيار داشت؟ و سپس يوسف پيامبر عليه السلام كه به پادشاه مصر گفت: «مرا بر خزانه هاى اين سرزمين بگمار ؛ كه نگاهبان و دانايم» ؟ و كار او به جايى كشيد كه كشوردارى آن سرزمين تا يمن را پذيرفت و از آن جا ، موادّ غذايى را به سرزمين هاى قحطى زده مى بردند ؛ و او [هم] حق مى گفت و به حق عمل مى كرد ؛ و هيچ كس را نديده ايم كه اين را بر او عيب بگيرد . از آن پس ، ذو القرنين بنده اى بود كه خدا را دوست داشت و خدا هم به او دوستى مى ورزيد و زمينه ها [ى قدرت] را برايش گسترد و حكومت شرق و غرب زمين را به او داد و او [نيز ]حق مى گفت و به حق عمل مى كرد ؛ و كس را نيافته ايم كه اين را بر او عيب شمارَد .
پس اى جماعت! چنان كه خداوند مؤمنان را آموخته ، ادب پذيريد و و از امر و نهى خدا در نگذريد و آن چه را بدان علم نداريد و بر شما مشتبه شده ، واگذاريد و علم را به اهل آن بسپاريد تا پاداش يابيد و نزد خداوند ـ تبارك و تعالى ـ پذيرفته عذر باشيد ؛ و در پى آن برآييد كه ناسخ از منسوخ ، محكم از متشابه ، و حلال از حرام را در قرآن بشناسيد ؛ كه اين شيوه شما را به خدا بيش تر نزديك مى كند و از نادانى دورتر مى سازد ؛ و نادانى را به اهلش وانهيد ، كه اهل نادانى بسيارند و اهل دانايى كم شمارند ؛ و خداوند فرموده است: «و بالاى هر دانايى ، دانشورى هست» » .